بوکسور

ساخت وبلاگ
چکیده : دو سه سال پیش بود انگار.توسط یکی از همکاران بانه ای به یک فروشنده لوازم خانگی معرفی شده بودم تا اگر ... با عنوان : بوکسور بخوانید :

دو سه سال پیش بود انگار.توسط یکی از همکاران بانه ای به یک فروشنده لوازم خانگی معرفی شده بودم تا اگر چیزی لازم دارم برایم بفرستند.چند تا وسیله لازم داشتم و همگی برایم فرستاده شد.یک بار هم که خودم بانه رفته بودم،تلفنی ادرس مغازه را گرفتم و رفتم تا ظرفشویی_ رومیزی را که دلم می خواست و چند وسیله دیگر را از همان جا بخرم.برای تشکر هم یک کیلو شیرینی بادام سوخته با خودم برده بودم و خوش خوشان خودم و شیرینی را به مغازه مورد نظر رساندم.وارد شدم،سلام کردم،خودم را معرفی کردم و تشکر و تعارف شیرینی.اما،صاحب مغازه که یک پیر مرد بود فقط مشکوک من را نگاه می کرد و بجایش پسر بزرگش که میانسال بود جواب می داد و یک پسر جوان تر، انگار که برق او را گرفته باشد،فقط نگاه می کرد و وقتی برق ولش کرد من را به پدر و برادرش معرفی کرد و گفت:

- پدر،سرکار خانم بوکسور, هستند و در مسابقات کشوری باهاشون آشنا شدم.

من هیچ!من نگاه! تازه دوزاریم افتاد که من با این پسر جوان تلفنی حرف می زده ام و نه پدر پیرش و پسر جوان هم لابد به خاطر خریدهای متنوع لوازم خانگی توسط من فکر می کرده است با خانمی سن و سال دار حرف می زند و نه من و الان در موقعیت بدی گرفتار شده است.بنابراین مجبور شدم خودم را قهرمان بوکس جا بزنم و این شد اولین دروغم در آن مغازه و اما،دروغهای بعدی. ..یک ظرفشویی رومیزی سیلور مارک بوش می خواستم و آن مغازه آن رنگ و آن اندازه و آن برند را نداشت و اصرار داشتند همان برند و همان رنگ اما،دوازده نفره اش را ببرم.از آنها اصرار و از من انکار.اما،راضی نمی شدند تا اینکه دروغ دوم من رقم خورد و من با کمال شرمندگی اعلام کردم که دوازده اش نفره اش را دارم.اما،چون ظرف هایم کم است به رومیزیش احتیاج دارم.‌البته این دروغ پنجاه-پنجاه بود.یعنی قسمت اولش دروغ بودن و قسمت دومش حقیقت.اما،همان حقیقت منجر به دروغ سوم شد و من مجبور شدم به یک سوال در مورد تعداد اعضای خانواده ام جواب بدهم.زیرا پیرمرد می خواست بداند مگر خانواده من چند نفری است که ظرف هایی که روزانه شستن لازم خواهند داشت،آنقدر کم است؟آیا خانواده کمتر از دو نفر داریم؟خیر.بنابراین برای جلوگیری از شاخ دار شدن دروغم،خانواده ام را دو نفره اعلام کردم تا آقایان آنقدر به شوهر یک خانم بوکسور و تا این حد خانه دار حسادت کنند که ناچار شوم برایش دعا کنم که خداوند از آن انرژی های خطرناک برحذرش دارد.

توی تهران بودم و یک مسیری را باید می رفتم که بلد نبودم و اینترنت گوشی ام وصل نمی شد تا اسنپ بگیرم.بنابراین به مسیر تاکسی ها رفتم و چون مسیر مسافر نداشت یک راننده حاضر شد با گرفتن مبلغ بالایی من را برساند.تنها مسافر تاکسی بودم و هوا هم داشت تاریک می شد و مسیر را هم بلد نبودم و راننده هم می خواست سر از کار و زندگی من در بیاورد.از کجا آمده ام؟چرا آمده ام؟چند سالم است؟چه شغلی دارم؟شوهرم چکاره است؟چند تا بچه دارم؟بچه هایم چند ساله هستند؟.. در حالت عادی و وقتی من مسیر را بلد باشم جواب تمام این سوالات نه تنها داده نمی شود که اصلا مطرح نمی شود.چون یا از راننده می خواهم کلا حرف نزد و یا پیاده می شوم.اما،مسیر را بلد نبودم و مثلا اگر انحرافی می رفت چه باید می کردم؟بنابراین سیل دروغها به راه افتاد.غیر از اسم شهرم آنهم به علت لهجه ای که پنهان نمی شود،بقیه را دروغ گفتم.من یک دبیر دبیرستان بودم که شوهر و دوتا بچه ده و هشت ساله را در سنندج تنها گذاشته بودم و آمده بودم تا در همایش درس پژوهی شرکت کنم.در تمام مسیر هم به علت دروغ گفتن تنم داغ شده بود و هم به علت اجبار پیش آمده برای حرف زدن با یک غریبه که پتانسیل دزدیدن من را به عنوان یک موجود شهرستانی که مسیر خودش را هم بلد نبود؛کاملا داشت.پشت سر هم دروغ می گفتم و راننده قلچماق هم تا توانست به شوهر زنی چون من که هم دبیر بودم و هم دو تا بچه بزرگ می کردم و هم آمده بودم همایش،حسودی کرد و دوباره من را واداشت که برای آن عزیز نیامده نذری بدهم.

امروز رفته بودم دکتر ارتوپد و برای دکتر شرح دادم که عضلات کتفم به علت احتمالا سرما یا علت دیگری که من نمی دانم منقبض شده است و زندگی ام را مختل کرده است.دکتر اول دفترچه ام را نگاه کرد و بعد خواست بداند که دفترچه مال خودم است یا نه؟البته که بود.اما،من متوجه نشده بودم.منظور دکتر آن بود که دفترچه متعلق به خودم است یا تحت تکفل شوهرم هستم؟دیر متوجه منطورش شدم.اما،بالاخره متوجه شدم و جواب دادم.اما،فضا برایم نا امن شد و خواستم سریع فرار کنم.اما،دکتر اصرار داشت بداند شوهر دارم یا نه و چطور این سوال را پرسیده باشد خوب است؟این طوری:

-چند تا پماد نوشتم که باید به کمک کسی به عضلات کتف بمالید.شوهرتون می تونه کمک کنه.راستی شوهر دارید؟

- بله دارم.

و به این ترتیب امروز برای شوهری که باید پمادهایم را به کتفم بمالد،نذری دادم.

♧هنوز خودم را آدمی معرفی می کنم که دروغ نمی گوید.اما،موقعیت هایی که شاخک های زنانه ام آلارم می دهد.فرق می کند.با این وجود بابت تمام آن دروغ ها شرمنده هستم و امیدوارم هرگز در چنان شرایطی قرار نگیرم تا مجبور به دروغ گفتن شوم.چون تعریف من از دروغ همان تعریف رومن گاری است"دروغ ناتوانی ها را فریاد می زند"

♧یادم باشه پول آنهمه نذری را از احمد بگیرم.برای سلامتی خودش خرج شده است.به من چه ربطی دارد.والا

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 12:28