مهمان_ مهم

تعرفه تبلیغات در سایت

 1.

تاكيد كرده بودم كيك بلژيكى از شيرينى فروشى مورد علاقهء خودم خريده شود.بنابراين روى ميز كيك بلژيكى تازه از پخت در آمده و چاى تازه دم داشتيم و به شدت مايه تعجبم بود كه استاد مهمان علاقه اى به هيچكدام نشان نمى داد.خواستم تعارف كنم اما تلفنم زنگ خورد و شماره مسئول پشتيبانى اداره را روى گوشى ام ديدم.به شدت جا خوردم و آماده دعوا شدم.چون اين پيرمرد به شدت بداخلاق هرگز به كسى زنگ نمى زند مگر براى دعوا.

- سلام.صبح بخير!

- اونجا چه خبره؟چرا اينقدر كيك خريديد؟شهبانو فرح داره تاجگذارى ميكنه؟

- مهمون داريم.

- خوب باشه.پاى سيب مى خريديد.قيمتش نصف مى شد و همون كار رو هم مى كرد!

2.

مهمانمان از شنيدن اسم تخريب چى به شدت تعجب كرده بود  و باورش نمى شد كسى فاميليش تخريب چى باشد و من هم هر كارى كردم نتوانستم يعنى دلم نمى خواست دليل آن تخلص را توضيح دهم ولى خوشبختانه خود_ تخريب چى دست بكار شد و بصورت عملى كارى كرد استاد از تعجب در بيايد.داستان هم اين بود كه استاد مطابق رسم به همراه خودش يك جعبهء بزرگ از انواع شيرينى ها را براى من آورده بود و من هم شيرينى ها را به تخريب چى دادم و تاكيد كردم شيرينى را طورى ببرد خانه كه استاد نبيند.چند ساعت بعد ،ايشان  شيرينى به دست و در حضور استاد از من بخاطر آن شيرينى ها تشكر كرد.ضاااااايع شدم هاااااا ضايع!

3.

مهمانمان آدم مهمى است و من هم سعى كردم تا آن جا كه مى شود مثل آدم مهم ها با ايشان رفتار كنم و به نظر خودم كه رفتارم عالى بود.ولى اين تخريب چى لعنتى رفته بود يك ليوان بزرگ چاى را همراه با يك فنجان كوچك توى يك سينى گذاشته بود و ناگهان اين تركيب بى ريخت را  روى ميز گذاشت.تا صحنه را ديدم، دوزاريم افتاد و نگذاشتم توضيح دهد كه ليوان براى من است و فنجان براى مهمان.بلافاصله ليوان را به مهمان تعارف كردم،خوشبختانه مهمانمان چاى دوست نبود و به فنجان رضايت داد و من توانستم اول از يك ليوان چاى بزرگ لذت ببرم  و بعدش چون گرسنه بودم يك موز هم بخورم.اما، مهمان مهم مان هيچ چيزى نمى خورد و فقط نگاه مى كرد.گفتم:

- چايتون سرد ميشه!

- مى خوام سرد بشه!

- خوب لازم نيست اينقدر صبر كنيد.فنجون رو چند دقيقه بذاريد پشت پنجره!

- خوبه الان.سرد شده.

بعد هم قبل از اينكه فنجان چاى كوچك سر شده اش را در دست بگيرد،گفت:

- من هم آدم خاكى و متواضعى هستم.

واقعا نمى دانم چه چيز در رفتار من ديد كه آن حرف را زد و اصلا مگر انتظار چه رفتارى را داشت؟كجاى رفتار من خاكى و متواضعانه بود؟مگر چاى خوردن نشان تواضع است؟يا اينكه متوجه شد من دارم نهايت سعى ام را مى كنم كه مثل آدم هاى باكلاس رفتار كنم و با اين حرف خواست من را از مشقت تلاش براى باكلاس بودن نجات دهد؟

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:32
برچسب‌ها : مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک,مهمانخانه مهمان کش,