اينطور روزها هم.... | بلاگ

اينطور روزها هم....

تعرفه تبلیغات در سایت
يك روزهايى هم اينطورى مى شود:

1.

آرزو بعد از دو سال زنگ مى زند و مى پرسد:

- زنده اى؟ديشب توى خواب من مرده بودى!

و منت مى گذارد:

- تا صبح برات گريه كردم.

و خودش را دعوت مى كند:

- اين هفته ميام ديدنت!

2.

يك پاكت پر از اسناد مهم را به تخريب چى مى دهم تا ببرد جايى كه مى برد البته و وقتى برمى گردد گزارش مى دهد:

- اسناد رو بردم.اما نبودند.پاكت رو انداختم زير در!

مثل اينكه من خيلى تعجب كرده بودم.چون بلافاصله پرسيد:

- اشكالى داره مگه؟

- حالا اگه اشكالى هم داشته باشه،چه كارى از دستمون بر مياد؟

3.

يا هوا خيلى سرد است يا يخچال خراب شده است.هر چه هست ميوه ها يخ زده است و خانه هم كه سرد است و من هم خسته و گرسنه.يك فكر بكر، دم كردن چاى بود و فكر بعدى آنكه بجاى دم كردن چاى توى قورى،چاى را توى ليوان دم كنم.چاى و آب جوش را توى ليوان ريختم و يك بشقاب پيركس هم روى ليوان گذاشتم تا خوب دم بكشد.منتظر دم شدن چاى بودم كه با صداى شكستن پيركس غافلگير شدم.اولا كه به قول خارجى ها فاك.دوما كه اين دومين ظرفى است كه در اين هفته شكسته شده است.سوما هم آخه چرا؟

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 6 آذر 1395 ساعت: 23:39