منتقد_ مسن

تعرفه تبلیغات در سایت

خانم هفتاد و پنج سال داشت.اما، تند و تيزى حركاتش ابدا به سنش نمى خورد.اين را از چند بار پياده شدن از تاكسى و دوباره سوار شدنش فهميدم.چابكى حركاتش بيشتر به يك جوان بيست ساله شبيه بود و اين اصلا اغراق نيست.با همه ء اين  ها پيرى را بدترين اتفاق زندگيش مى دانست و معتقد بود پيرى خيلى زود سراغ آدم مى آيد.خيلى زود.انقدر زود كه خود آدم باورش نمى شود پير شده است و احساس مى كند زندگيش يك چشم برهم زدن بوده است.

خانم يك كله حرف مى زد و سكوت من هم هيچ تاثيرى نداشت.فكر كردم آيا مجبورم بيوگرافى يك غريبه را گوش بدهم؟البته كه مجبور نبودم.اما، چه كارى مى توانستم انجام دهم؟به فكر راه حل  بودم كه خوشبختانه نتيجه انتخابات توى تاكسى پخش شد و خانم به سرعت به منقد تبديل شد:

- ببين چه شانسى داره!بيست ميليون راى آورده خانم!هيچ كارى هم نكرد خانم!فقط همه چيز رو گرون كرد.قند رو از نه هزار تومن به هفده  هزار تومن رسوند و گوشت رو اينقدر گرون كرد كه من نمى تونم گوشت بخرم.قبلا هر روز گوشت مى خوردم.اما، الان فقط مرغ مى خورم.مرغ ارزونتره.اما،من گوشت دوست دارم.مرغ خوشمزه نيست آخه.حتى ميوه ها هم ديگه خوشمزه نيستن.امسال هر چى پرتقال خريدم،انداختم  توى سطل آشغال.تازه همين پرتقال هم خيلى گرون بود.

خانم به كاهدان زده بود.من فقط گوش مى دادم و هيچ حرفى براى گفتن نداشتم.واقعا چيزى به ذهنم نمى سيد.چه بايد مى گفتم؟چيزى كه دلم مى خواست بگويم آن بود كه خانم نسبت به سنش خيلى سرحال است و همين را هم گفتم و در جواب شنيدم كه در تمام زندگيش حتى يك سردرد نداشته است.


برچسب‌ها: روزهاى گرم و شب هاى سرد هم تنوع جالبى است

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:15 توسط پرژین|

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 2:37
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :