
من معمولا به درد دل کسی گوش نمی دهم.نه حوصله اش را دارم و نه دلش.اما، امروز این دو زنی که می خواهم در موردشان بنویسم وجدانا و بدون اغراق گوش های م را به گروگان گرفتند و هر چه خواستند درون گوش های من ریختند و گوش های بدبخت هم که از خودشان هیچ اختیاری ندارند، تمام کلمات را مستقیم و بدون خط و خش مخابرات کردند به مخ و مخچه و این دو تا هم خط و خش ها را بدون هیچ افکت و فیلتری انداختند روی روح و روان من.
خانم اولی یک زن متولد پنجاه و شش بود که از بس من را «روله» خطاب کرد، عصبی شدم و گفتم:
- خانم شما که جوونید
- کجا جوونم؟ پنجاه سالمه روله جان.نمی بینی کور شدم؟( واقعا چشم هایش خیلی ضعیف بود و با عینک هم نمی دید.یادم باشد بروم چشم پزشکی.صبح ها که از خواب بیدار می شوم احساس می کنم چشمانم پر از شن و ماسه است و سارا می گوید این علامت پیشا کوری است و همین روزها دیگر دیوار را هم نخواهم دید)
خلاصه که دردل ها با آن اظهارنظر من در مورد خانم شروع شد و اینطوری ادامه پیدا کرد:
اون آقا گفت:
- متاهلی؟گفتم نه مجردم.اما، سالها پیش طلاق گرفتم و یک دختر هم دارم.برام بد نمیشه که دروغ گفتم؟
- لزومی نداشت دروغ بگید.اما، نه ما کاری به این مسائل نداریم
- دیگه دلم نخواست بگم.اما، سالها پیش ازدواج کردم و صاحب یک دختر شدم.شوهرم معتاد شد و طلاق گرفتم و برگشتم پیش پدر و مادرم.هر کاری کردم اجازه ندادند خونه جدا بگیرم.من خودم شاغل بودم.اما بهم اجازه گرفتن خونه ندادند و مجبور شدم دخترم رو توی یک خونه پر از پسر بزرگ کنم و از بس برادرهام به دخترم زور گفتند زود شوهر کرد و الان بدبخت شده.سی دو ساله ش شده و کاری هم نداره و مرتب میگه:
- مامان تقصیر تو بود که تو اون خونه موندی.اگر ما خونه خودمون رو داشتیم من اینجوری بدبخت نمی شدم
منم میگم:
- من شرمنده ت هستم دخترم.من شوهر نکردم و به پای تو نشستم.همین کار از من برمی اومد.بقیه ش دست من نبود.
من گفتم:
- خوب الان خونه مستقل بگیرید
- الان دیگه دیره خانم.خودم پیر شدم و پدر و مادرم هم پیر شدند و مراقب اونا هستم
تا اینجای کار دلم کباب شد.داستان خانم بعدی را خلاصه می نویسم و آن اینکه خانم دوم یک دختر داشت که تقریبا به هشتاد درصد هر آنچه در طبیعت وجود دارد حساسیت داشت و دکترها تشخیص بیماری خودایمنی داده بودند و فقط یک آزمایشش هیجده میلیون تومان هزینه اش شده بود و الان قرار بود درمان جدیدی را شروع کند.
رفتم و به کیوان گفتم:
- ببین این دو تا خیلی بدبختن.کمی حواسمون بهشون باشه.
و جواب کیوان میخکوبم کرد:
- همه مون بدبختیم!
فیلم:Amber Alert
نظر: فیلم های اینچنینی باعث شدند من علاقه ای به خارج کشور نداشته باشم
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی