ديپلماسى

تعرفه تبلیغات در سایت

سعيد دوست رئيس است.پنجاه و دو سه سالى دارد و رييس يك واحد_مهم ديگر است و البته مجرد.چند سال پيش توسط  اين مدير ديوانه به جرم مجرد بودن  و در قالب ارتقاء شغل به سقز فرستاده شد،بلكه ادب شود و ازدواج كند و اتفاقى كه افتاد اين بود كه بعد از مدتى  معاون متاهلش هم با  جدا شدن از همسرش به خيل مجردان پيوست و يك مجرد خيلى شيك به دو مجرد تبديل شد.براى مدير اصلا قابل تحمل نبود كه هم رييس و هم معاون آن واحد مهم مجرد باشند.بنابراين در يك اقدام ديپلماتيك دو تا از خانم هاى خوش بر و رو و مجرد را به آنجا فرستاد بلكه اتفاقى بيفتد و دوستان مجرد خيلى رمانتيك عاشق هم شوند و بدين ترتيب ننگ آن واحد شسته شود و برود پى كارش.الان چه مدت زمان از آن اتفاق گذشته باشد خوب است؟پنچ سال.چه اتفاقى افتاده باشد خوب ست؟

چند روز پيش سعيد به رييس زنگ زد و خبر داد كه قرار است پنچشنبه(امروز)به همراه نادر و ثريا و آذر خدمت مدير شرفياب شوند و سوالش اين بود كه چه خبر است؟رييس هيچ اطلاعى نداشت و از من پرسيد كه آيا در جريان هستم؟در جريان نبودم اما حدس زدم كه  شايد بخاطر  پيشرفت بسيار خوب كارشان مورد تشويق قرار گيرند.دوستان مجردمان حدس من را جدى گرفتند و از رييس پرسيدند حالا كه آنها دارند مى آيند آيا چيزى لازم نداريم كه همراه خودشان برايمان بياورند؟خوشبختانه رييس به قول خودش سالهاست با الكل خداحافظى كرده است و من هم تا حالا به كشف رازى سلام هم نكرده ام.بنابراين،رييس فقط از انها خواست با احتياط رانندگى كنند و مواظب باشند و در اين چند روز هر چقدر سعى كرد بفهمد موضوع جلسه از چه قرار است به نتيجه نرسيد

چهارتايى با ماشين خارجى نادر آمده بودند و اولين صحنه اى كه من امروز ديدم آن چهار نفر بودند كه خوش و خندان از ماشين پياده شدند  و اتفاقا همراه من به اتاق ما آمدند و رييس با ديدن سعيد گل از گلش شكفت و با آن سه تاى ديگر خيلى عادى سلام و احوالپرسى كرد و بعد از كمى گپ و گفتگو همكاران از راه رسيده به جلسه رفتند و من از گوشه و كنار شنيدم چند تا از همكاران ديگر هم در ان جلسه هستند.رييس اسامى را بررسى كرد و متوجه شد وجه اشتراك شركت كنندگان يك چيز است؛مجرد بودن.حرف رييس درست بود اما قطعا ربطى به دستور جلسه نداشت.مطمئن بودم موضوع ادارى است و ضمن اينكه از خدا خواستم به خير بگذراند، كمى هم كنجكاو شده بودم كه چرا اين هفت نفر با شغل هاى مختلف بايد در يك جلسه مشترك شركت كنند؟واقعا چرا؟

موضوع همان  ازدواج بود.مدير همكاران مجرد را جمع كرده بود كه به ازدواج تشويقشان كند و در جلسه آنقدر چرت و پرت گفته بود كه همگى وسط جلسه بلند شده بودند و محترمانه خداحافظى كرده بودند و در حاليكه موضوع اصلا برايشان مهم نبود يا دست كم وانمود مى  كردند مهم نيست به اتاق ما آمدند و ضمن تكرار موضوع جلسه حدس  زدند مدير از يك جايى براى گزارى اين جلسات پول به جيب مى زند وگرنه او اگر خيلى زرنگ است برود و بچه هاى خودش را به ازدواج ترغيب كند.چكار دارد به مردم؟اصلا فكر نمى كند ناگهان يكى كه بزرگتر و كوچكتر سرش نمى شود برگرددو بگويد؛به تو چه ارتباطى داره بيشعور! من گفتم خوب شد كه من را  دعوت نكرد وگرنه قطعا همان حرف  را مى گذاشتم كف دستش.با گفتن اين حرفها از من پرسيده شد:چطور؟مگه شمامجردى؟

"بله مجرد هستم" را گفتم و انتظار داشتم در انجمن پذيرفته شوم اما نه تنها اين اتفاق نيفتاد كه شنيدم نادر از سعيد پرسيد"بايد دعوت ميشد نه؟" و سعيد بلافاصله جواب داد"اين؟اين كه بچه ست"انگار كل جمع با نظر سعيد موافق بودند و من مانده بودم كه در جواب اين قالتاق ها چه بگويم؟هيج حرفى به ذهنم نرسيد.واقعا هيچى و مجبور شدم سكوت كنم.خوشبختانه سكوت اتاق خيلى طول نكشيد چون ثريا از نادر سوييج را خواست تا برود تخمه هاى آفتابگردانى را كه براى رييس سوغات اورده بودند،بياورد.كمى بعد سوغاتى رسيد و بزرگترها خوش و خندان راهشان را گرفتند و رفتند و ضمن رفتن من را به ازدواج توصيه كردند و اينكه ازدواج خيلى هم خوب است و عالى.ولى توضيح ندادند چرا خودشان ازدواج نكرده اند واصلا از كجا مى دانندازدواج خوب است و عالى؟


برچسب‌ها: ماجرا رارتعديل كردم وگرنه اصل ماجرا مزخرف تر بود
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 6:10
برچسب‌ها : ديپلماسى,