پرژین

متن مرتبط با «هاردسك خارجي لا يعمل» در سایت پرژین نوشته شده است

ماجرای بلاتکلیف و بی برق

  • نیلوبلاگ

    بلاتکلیف و بی برق در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «بلاتکلیف و بی برق» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. می خواستم دکمه آسانسور را بزنم که لابی من ساختمان پزشکان گفت: - برق قطعه خواستم از پله ها بالا بروی که یکی از سه دختر نوجوان که روی پله ها نشسته بودند گفت: - پله ها خیلی خیلی زیاده - شما هم منتظرید...

    ادامه مطلب
  • سرو سالاد سطح بالا

  • نیلوبلاگ

    سرو سالاد سطح بالافقط اگر کمی زودتر متوجه می شدم چقدر به آشپزی علاقه دارم و چه غذاهای خوشمزه ای می توانم درست کنم، امکان داشت مسیر زندگی ام بجای رسیدن به معدن به رستورانی، کافه ای، نانوایی، شیرینی پزی و یا جاهایی در این حد لوکس و ناز و خوشگل می رسید.مطمئن باشید می دانم تمام شغل هایی که نام بردم هر کدام مشکلات خاص خودشان را دارند. ولی آخر شستن کاهو و پختن مرغ و خرد کردن خیار شور کجا و بیل و کلنگ و کمبود اکسیژن و معدن زغال سنگ کجا؟امروز یک سالاد که دستورش را از اینستاگرام گرفته بودم را درست کردم ...

    ادامه مطلب
  • فلاسک

  • نیلوبلاگ

    من نمی داند چرا چشم هاحرف می زنند؟حالا جهنم حرف هم بزنند.اما دیگر چرا اینقدر بد حرف می زنند؟.بعنی این دو تا یا حرف نمی زنند یا اگر حرف بزنند در بیشتر مواقع کلمات را در غلافی از آتش شلیک می کنند و مثلا در برابر شنیدن این جمله:- با چای پوستم سوخت.چشم ها جواب می دهند:- واااا مگه چای هم پوست رو می سوزونه؟و بدین ترنیب طرف مقابل را که در این مورد خاص خودم باشم از چای بدتر می سوزانند.البته این فقط یک مثال بود که بخاطر زیاد ملموس بودنش ان را نوشتم.وگرنه می شود یک مثنوی مثال آورد فقط هم در مورد حرف زدن این دو دیده.حالا چرا این را نوشتم.چون دو هفته پیش که پوستم با چای سوخته بود. چشم های ادم ها حرف های من را باور نمی کردند و در حالیکه زبانشان برایم ارزوی سلامتی می کرد چشم هایشان می فرمود:- خر خودتی؟ چا...

    ادامه مطلب
  • اختلاس

  • نیلوبلاگ

    سه ماه پیش من و سارا البته به توصیه یکی از همکاران سارا، با هم تصمیم گرفتیم هر ماه یک عدد سکه پارسبان بخریم به عتوان سرمایه برای آینده ای که همین الان هم بوی دودش به مشاممان می رسد.انصافا،سارا به تصمیمی که گرفته بودیم پایبند ماند و هر ماه یک میلیون تومن به حساب من می ریزد تا همراه با سکه ای که برای خودم می خرم از طلافروشی نزدبک محل کارم،سکه ای هم برای او بخرم.از شما چه پنهان و از سارا هم پنهان نیست البته،تا حالا مبادرت به اندوختن هیچ سرمایه ای برای خودم نکرده ام و این جمله ثقیل را نوشتم تا از نوشتن پول نداشتم طفره رفته باشم که دیدم فایده ندارد.به هر حال مطلب منتقل می شود و همان بهتر که به سبک و سیاق همیشگی خودم متعهد بمانم و ساده و کوتاه بگویم هیچ پولی برای پس انداز برابم باقی نمی ماند و لذا...

    ادامه مطلب
  • گلادیاتورها

  • نیلوبلاگ

    در ذهن من که باید اعتراف کنم به شدت قالبی است زن تحصیلکرد معادل است با بزرگانی مثل؛ ویرجینیا وولف،سوزان سانتاگ،ماری کوری و مرحوم مریم میرزاخانی.هدف پنهان من از انتخاب روانشناس خانم برای آن جلسه تغییر نگرش عده ای از مدیران سازمان نسبت به زن تحصیلکرده بود و البته کمی یادگیری و اندکی تغییر رفتار.منتطر خانم دکتر روانشناسی بودم که بیاید و احترام همه را برانگیزد.کلاس پر از شور و خلاقیت و کسب مهارت های رفتاری راه بیندازد و طرحی نو دراندازد.1.خانم دکتر قرار بود ساعت هشت در کلاس باشد و هشت و بیست دقیقه شد و نیامد.هشت و نیم رسید و توضیح داد دنبال جای پارک بوده است.معذرت خواهی هم کرد.☆ اولین red flag همین بود.2.بجای یک خانم چهل و هشت ساله،یک خانم بیست و دو ساله دیدم که بسیار هم زیبا بود.با آرایش زیاد و...

    ادامه مطلب
  • برف و کلاغ و گنجشک

  • نیلوبلاگ

    عصر زمستانی غمگینی است.برف نازی دارد پشت پنجره می بارد و تعدادی پرنده آن بالابالاها در حال پرواز هستند.پرنده های حرف گوش نکنی باید باشند از انها که دل مادرشان را خون کرده اند و هر چه گفته است سرد است روله ها. نروید بیرون،گوش نکرده اند و با جیک جیک و قارقار، قرار و مدارهایشان را با رفقای یاغی تر از خودشان گذاشته اند و آمده اند بازیگوشی در آن بالا بالاهای آسمان سرد و پر از برف.این طرف پنجره من هستم در محاصره گل هایم و در حال نگاه کردن به برف پشت پنجره و و همزمان نگاه کردن به ویدیوی دو تا بچه میمون نجات یافته از سیل.میمون ها به حدی مظلوم و آرام و صبور هستند که قلبم آب شد برایشان.رها یافتگان از بلایی که نه می دانند از کجا آمد و نه می دانند چرا آمد.کسی که حتما خیلی مهربان است در یک شیشه شیر به ان...

    ادامه مطلب
  • متلاطم

  • نیلوبلاگ

    فقط نوشتن نیست که از عهده آن برنمی آیم.ارایشگاه هم حوصله ندارم بروم.کتاب هم نمی خوانم.فیلم هم نمی بینم. دفعات حرف زدنم هم به صفر نزدیک شده است.عصبی هم هستم.کفش هایم واکس ندارند.پالتوی بنفش بادمجانی را روی مانتوی سرمه ای می پوشم.ادکلن نمی زنم.یک موضوع مالی را مجبور هستم پیگیری کنم که مصداق جان کندن شده است برایم.کیفم پر از کاغذ پاره است.نه خانه نظم و نه خوابم.نه مغزم آرامش دارد و نه قلبم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شلاق

  • نیلوبلاگ

    خطاب من به زندگی : دارم از نفس می افتم.کمی آرام تر لعنتی....

    ادامه مطلب
  • لایو

  • نیلوبلاگ

    امروز از همکاران شنیدم که وراج روز خاکسپاری پدرش از سر خاک آن مرحوم، استوری گذاشته.یعنی استوری ها گذاشته!بعد من از چنین آدمی انتظار شعور و منطق دارم! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کل کل در صف کلانه

  • نیلوبلاگ

    کنار پارک چند تا غرفه شیربنی و ترشی فروشی و یک لوارم التحریر و چند تا خنزرپنزر فروشی را گذاشته بودند کنار هم و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه.البته که یک غرفه ویژه هم داشت.کلانه فروشی.کلانه فروشی را دو تا خانم اداره می کردند یکی از یکی خوشگل تر و سروزبان دارتر و زبروزرنگ تر و ماهرتر.من تقریبا دو ساعت پیش نمایشگاه رفتم و یک صف گرفتم و رفتم که یک دوری بزنم.ترشی ها عالی بودند.لیته خریدم با خیارشور با شوید که معرکه است.خیلی زود دورم تمام شد و برگشتم توی صف.خیلی شلوغ نبود.اما،این مردم انگار قحطی است ده تا ده تا سفارش می دادند.می رفت که کلافه شوم.اما،سعی کردم تمرکزم را بگذارم روی موسیقی ملایمی که داشت پخش می شد تا بتوانم تحمل کنم.واقعا هم موسیقی کار خودش را کرد و تحملم را بالا برد تا اینکه خانمی صف...

    ادامه مطلب
  • برگ های بلال

  • نیلوبلاگ

    تا نایلون بلاها را دست سارا دیدم،فهمیدم چه فکری در سر دارد و اولین جمله ام این شد:- من بلال نمی خورم!- باشه.علیرغم آن "باشه" سارا بعد از چای و میوه بلند شد و گفت می خواهد بلال کباب کند.- من بلال نمی خورم- حالا بذار درست کنیم- به شرطی که صد تا صفرش رو خودت انجام بدی.من حوصله بلال کباب کردن ندارم- باشهسارا اول برگ های دور یک بلال را جدا کرد و بعد رفت سراغ گاز روشن کردن.در این فاصله من تصمیم گرفتم حداقل برگ های بلال خودم را جدا کنم.من داشتم برگ ها را می کندم و سارا داشت با شعله های گاز سر و کله می زد و هر چند دقیقه یک بار یک غری می زد:- این چزا جرقه نمی زنه؟- به برق وصل نیست- چرا؟- سه راهی ندارم- خوب بخرو دوباره- این چرا روشننمیشه؟- به کم مکث می خواد- چقدر مکث؟- چند ثانیهدر تمام مدت مکالمات بال...

    ادامه مطلب
  • بی فرهنگی به علاوه چندش و بیشعوری

  • نیلوبلاگ

    شعور یعنی وفتی داری بلال می خری،بلال ها رو باز نکنی و با ناخن تست نکنی که آیا شیره دار است یا نه؟دلم می خواست جمله بالا را به آن خانم جوان بیشعور می گفتم.اما، ترسیدم و بجاش سر فروشنده بدبخت غر زدم که چرا اجازه می دهد چنین اتفاقی بیفتد؟◇ من با همه تبحرم درجدا کردن میوه های خوب از بد، واقعا راهی برای تشخیص بلال خوب نمی شناسم.چه کار می کنم؟ به شانسم اعتماد می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از سنندج خنک بر شما سلام

  • نیلوبلاگ

    غروب برای آبیاری درخت ها رفته بودم توی حیاط و تنها چیزی که انتظار نداشتم آن نسیم خیلی خنکی بود که بر تنم وزید.اصلا یک جوری سورپرایز شدم که انگار افتاده ام توی تونل زمان و اینجا نه تابستان است و نه حتی سنندج.بلکه اوایل پاییز است و جایی دور و بر ارتفاعات تته. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ناخودآگاه ناقلا

  • نیلوبلاگ

    یکی از دوستان خواهرم به همراه شوهر و دو بچه اش در ترکیه منتظر ویزای آلمان هستند.حدود دو سال هم هست که منتطرند بیچاره ها.بعد دیشب که من در مورد مهاجرت نوشتم،مغزم بلافاصله بعد از خوابیدن من را گذاشت توی جوب جلوی خانه این عزیزان.مقادیر زیادی هم خس و خاشاک اطرافم بود همراه با یک گربه زشت و کور.حالا،بی خانمان شده بودم یا صرفا از دست پلیس فرار کرده بودم را نمی دانم.همینقدر می دانم که این ناخودآگاه من بسیار ناقلا است و دیشب تا حرف از مهاجرت شد این داستان را ساخت و به محض ورود مغزم به دنیای خواب آن را پلی کرد تا مبادا من دگر بار به مهاجرت فکر کنم حتی.امروز یک ویدیو در مورد اگاهی دیدم.من تا امروز آکاهی خودم را بصورت تکه ابری بالای سرم تصور می کردم که نمی توانستم ببینم.اما،از حضورش اطلاع داشتم و فکر م...

    ادامه مطلب
  • یک کلمه جادویی برای قانع کردن همه افراد با انواع مشکلات روحی و روانی

  • نیلوبلاگ

    اول صبح همکار وراج وارد اتاق شد.فلاسک چایی اش را گذاشت روی میز.نشست و گفت:- صد سال دیگه نه من هستم و نه شما و نه حتی بچه های من.حوصله نداشتم جواب دهم.اما،دوباره جمله بالا را تکرار گفت و از من پرسید:- به نظر شما این یعنی چی؟- یعنی کشک!برخلاف تصورم قشنگ قانع شد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سوء استفاده از اخلاق

  • نیلوبلاگ

    هدیه همکار قدیمی و دوستی که تقریبا شش ماه است که از زندگیم حذفش کرده ام امروز به من زنگ زد و خبر داد که به روسا زنگ زده است و خواهش کرده است کاری را برایش انجام دهند.(آن کار مربوط به واحد من است و باید به من زنگ می زد).روسا هم مطابق آنچه خودش گفت جواب داده اند؛ با من تماس بگیرد و بخواهد که کارش را انجام دهم و اگر من انجام ندادم،دوباره تماس بگیرد تا آنها کارش را انجام بدهند.این یعنی رسما زیرآب من را زده است به سه علت مهم:1- بجای تماس با من، مستقیم زنگ زده بود چهار رییس بالاتر از من.2.شماره ای که گرفته بود همیشه مشغول است و کم کم دو روز باید زنگ بزنی و وقت بگیری تا جوابت را بدهند.(این یعنی چقدر اصرار داشته است مطلب را به بالا برساند)3- احتمالا روسا پرسیده اند چرا به آنها زنگ زده است و مستقیم ب...

    ادامه مطلب
  • هیولا را هول کنیم

  • نیلوبلاگ

    بشر برای نخستین بار مدار حرکتی یک جرم آسمانی را تغییر داد تا زمین را از تهدید اجرامی که ممکن است در آینده به آن برخورد کند،مصون بدارد.یک راه دیگر محافظت از زمین در برابر این اجرام خطرناک آسمانی منفجر کردن آنها بود.اما،تغییر مسیر آنها راه حل هوشمندانه تری است.زیرا در صورت منفجر کردن آنها ممکن است تکه های متلاشی شده به زمین برخورد کند.◇فکر می کنم- حداقل برای خودم- آن احساس شگفتی و شکوه و عظمتی که هنگام نگاه کردن به آسمان به من دست می داد،تا حدی تعدیل شده است.هیچ راز و رمزی در کار نیست.فقط قوانینی هست که ما نمی دانیم.قوانینی که در صورت داشتن علم و آگاهی به راحتی می توان آن را شکست.یک بار یک مستند می دیدم در مورد زندکی تمساح ها.پژوهشگران اطلاعاتی به دست آورده بودند و برای به دست آوردن اطلاعات بی...

    ادامه مطلب
  • پاییز پدر سالار

  • نیلوبلاگ

    کاملا تصادفی در کتابخانه ام سه کتاب کوری،ایشمن در اورشلیم و پاییز پدرسالار کنار هم قرار گرفته اند.احساس می کنم جامعه ما هیچ شباهتی به آدم های کتاب کوری ندارد.آیشمن هم که به گفته هانا آرنت ابله بود و هیچ جامعه ای بدون ابله نیست به هر حال و البته که نباید قدرت ابلهان را دست کم گرفت.اما،پاییز پدر سالار چیز دیگری است اصلا.انگار دارم در آن کتاب زندگی می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • زمانی که کلاغ بودم

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم چرا بعضی روزها که من و سارا از مدرسه برمی گشتیم سر از باغچه جلوی خانه مادربزرگ سارا در می آوردیم.و مادربزرگ سارا تا ما را با مانتو و مقعنه می دید شبیه زنی میشد که کلاغ ها به مزرعه ذرتش حمله کرده اند و او مجبور است یعنی خیلی مجبور است کلاغ ها را با سر و صدا و قیل و قال از مزرعه اش دور کند و برای این منظور رو به ما داد می زد:_ قَل...قَل...قَل...و منظورش این بود که با مقعنه عین کلاغ شده ایم و یا باید مقنعه مان را در بیاوریم و یا قَل.یادم است احساس دوگانه ای به من دست می داد وقتی کلاغ دیده می شدم.از یک طرف از ته قلبم یک شیرینی کودکانه عحیبی بخاطر کلاغ شدنم پخش می شد توی رگ هایم و خوشی بامزه ای را احساس می کردم و از طرف دیگر بخاطر توبیخ شدن بخاطر کاری که نمی دانستم چرا بزرگترها از آن ...

    ادامه مطلب
  • سلام اسپایدر

  • نیلوبلاگ

    سه روز است دارم علائم آبله میمونی را سرچ می کنم و به این نتیجه رسیده ام که بدترین قسمت این بیماری اسم زشتش است.واقعا این چه اسمی است که برای این بیماری انتخاب کرده اند.آبله سنجابی انتخاب بهتری نبود مثلا؟حالا مگر کسی می رفت و ویروس را استخراج می کرد و آزمایش می کرد و مچ پزشکان محترم را می گرفت که آبله سنجابی نیست و میمونی است و بیا یک صفر برای شما؟سلیقه هم چیز خوبی است.بگذریم.سه روز است دارم علائم ابله میمونی را سرچ می کنم و هیچ کدام از علائم را ندارم جز سه تا تاول کوچکی که روی مچ دست راستم بی دلیل و یهویی و خودبخود به وجود آمده است.این تاول ها واقعا عجیب هستند و برایم تازگی دارند و به همین علت باعث نگرانی ام شده اند.حالا درست است که این ویروس به خطرناکی ویروس کرونا نیست و معمولا طبق انچه من ...

    ادامه مطلب