تقریبا ماشین را از پارک درآورده بودم و توی خیابان بودم که یهو یک وانت از داخل پیاده رو دنده عقب گرفت و وارد خیابان شد ونصف فضای خیابان را گرفت.من خواستم حرکت کنم به این امید که تا من برسم وارد لاین شده باشد.البته بعید بود و این را مادرم بیشتر از من مطمئن بود.بنابراین به من گفت:
-صبر کن.بذار اون هواپیما, رد شه!
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی