خواب خوبی دیده ام.با دمپایی گیر کرده بودم در گِل غلیظی و می دانستم با 1 وضعیت نمی توانم از کوه بالا بروم.همین را به دوستانم گفتم و ناگهان نگاهم چرخید روی پاهایم.کفش پایم بود و خبری هم از گِل نبود.
عصر امروز هم خواب چشمانم را بی آنکه خودم بخواهم،ربوده بود.مدت خواب کم بود و البته زمانش مهم نیست.مهم این است که خوابی که خودش آمده بود با احساس جهیدن یک 1 بزرگ از زیر تختم،خودش پرید.
صبح بعد از بیدار شدن می دانستم مسیرمان هموار خواهد شد و عصر بعد از بیدار شدن فقط آرزو کردم آن گربه، 1 این روزهایمان باشد که همانطوریکه بدون اطلاع ما آمده است،بدون اطلاع ما برود و هرگز برنگردد.
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی