راننده تاکسی داشت اتفاقات این روزها را تفسیر می کرد و انتظار داشت نظر من و یک خانم دیگر را که مسافران تاکسی اش بودیم بداند.اما،نه از من صدا در می آید و نه از آن خانم دیگر که اتفاقا مسن بود و انتظار می رفت دلش بخواهد کمی حرف بزند.
آقای راننده از تجزیه و تحلیل های اجتماعی - اقتصادی رسید به تحلیل های سیاسی- بین المللی و خسته هم نمی شد لامصب.هی زر زر و ور ور حرف می زند.من کلافه شده بودم و خانم مثل اینکه عصبانی.تا اینکه بالاخره خانم به حرف آمد و گفت:
- ببین آقا! شما هر چقدر هم حرف بزنی،ما هیج 1 نمی زنیم.از کجا معلوم الان بکی از اون صداربردارهای ریز رو جایی تو تاکسی قایم نکرده باشی تا صدای ما رو ضبط کنی و بعدش معرفیمون کنی اطلاعات!
راننده تاکسی بینوا زد روی ترمز و برگشت به سمت ما که در صندلی عقب نشسته بودیم.اول کمی به خانم نگاه کرد که مصرانه روی حرف خودش بود و کوتاه نمی امد و بعد هم به من نگاه کرد.شرمسار گفتم:
- به جان خودم من ایتطوری فکر نمی کنم.فقط من معمولا زباد حرف نمی زنم.اصلا مگه حرفی واسه گفتن مونده؟
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی