رفته بودیم عیادت خاله ام و داشتیم به حرف هایش در مورد سختی عمل جراحی و دردها و سختی هایی که کشیده بود،گوش می دادیم.ناگهان نوه خاله ام پیش من آمد و من را به یک مهمانی دعوت کرد که به زودی در خانه آنها برگزار می شود.از من خواست من هم به مهمانی او بروم و زود هم بروم.بعد این بچه چند سال دارد؟همین امروز دو سال را تمام می کرد و وارد سه سالگی می شد و باید برایش جشن تولد می گرفتند که به علت بی پولی پدر و مادرش جشنتولدش به هفته دیگر افتاده بود.پس آن مهمانی و دعوت شدن من به آن واقعی بود؟قند توی دلم آب شد.که یک بچه که همین امروز سه ساله شده است من را به جشن تولدش دعوت کرده است و از من خواسته است بروم به مهمانی اش و زود هم بروم.بعد همین که نبود.بچه بعد از دعوت من به جشن تولدش شروع کرد به درد دل کردن:
- مامانم با من بازی نمی کنه.همه ش سرش تو گوشیه.پارک هم نمی بره.چون فیلم نگاه می کنه.فقط یه ماشین داشتم که باهاش بازی می کردم که اونم شکست!
- آخی! کی ماشینت رو شکست؟
با غصه گفت:
- خودم!
خدااای من چه غم های بزرگی بر روی قلب این کودک 1ینی می کرد.عشق بزرگ زندگیش(مادرش)او را نادیده گرفت بود.تنها دلخوشی زندگیش(ماشینش) را از دست داده بود و بدتر اینکه خودش را باعث و بانی شکستن ماشینش می دانست و علاوه بر تمام آن غم ها احساس خودسرزنشگری هم داشت.بعد می پرسیم اینهمه تروما و کامپلکس و گره روحی از کجا می آید؟
قلبم بال درآورده بود و داشت دور و بر سرم پرواز می کرد.درست است برای غم های آن بچه قلبم مچاله شده بود.ولی از طرفی نمی توانستم خوشحال نباشم که سنگ 1 یک بچه شده ام که همین امروز سه سالگی اش را شروع کرده است.تصمیم گرفتم بروم و اگر ماشین خیلی گران نباشد یک ماشین برایش بخرم.ااااا جهنم و ضرر حتی اگر گران هم باشد،برای تولدش یک ماشین می خرم.
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی