
البته که کار در معدن همچنان خیلی سخت است و بی پولی خیلی وحشتناک.اما، امروز دو تا اتفاق قشنگ هم داشتم:
اولی دیدن یک مورچه بود که با بدبختی داشت یک هسته گیلاس را به سمت لانه اش می برد و این صحنه آنقدر تخیل من را قلقلک داد که هنوز دارم به داستانی که برای آن مورچه و دیدن دوستانش در خانه،، در ذهنم ساخته ام می خندم.
دومی هم دیدن ماه بود در آسمان و البته شیرین زبانی حلوا که از من می خواست از ماه بخواهم بیاید پایین.
⭐️ سالهای پیش در یک روزنامه شعری خواندم که یک قسمتش این بود:
« فکر می کنم که ماه فکر می کند به من»
انقدر این جمله به نظرم لطیف و رمانتیک آمد که هر بار ماه را می بینم یاد آن جمله می آفتم و صد برابر بیشتر از دیدن ماه لذت می برم،
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی