
تب طولانی و دردناکی بعد از نوشتن پست دیشب گریبانم را گرفت.تا ساعت سه و نیم شب را یادم است که بیدار بودم و باور نمی کردم این دنیا با تمام پیچیدگی های ارتعاشی و فرکانسی اش اینقدر باهوش و پفیوز باشد.من فقط دو خط نوشته بودم از تب و لرز بدم می آید و از لرز بیشتر.این که مدح و سنایش تب نبود.فقط یک واقعیتی بود که دلم خواسته بود بنویسم و نمی دانم چرا تب انقدر جدی گرفته بودش که تا سه و نیم نگذاشت بخوابم هیچ.بعد از بیدار شدن در ساعت شش صبح هم همچنان با من بود و بر فرق سرم می کوبید و البته چشم ها و دندان ها...
ادامه مطلب
خواب در وضعیت میگرن اینگونه است که خواب می بینی خانه ات دارد خراب می شود و آجر به آجر روی سرت می ریزد.بعد سه نفر از منفورترین آدم های ته ذهنت به عنوان کارگر وارد خانه خرابت می شوند و کلوزآپ صورت هایشان هی جلوی چشمانت می آید و هی می رود.بعد تو مجبوری برای این کارگران منفور چای دم کنی و بگذاری توی سینی و خدمتشان تعارف کنی و ناگهان زلزله می شود و بعد یک خانم با موهای خیلی کوتاه و دندان های خیلی سفید و دهن گشاد رژلب زده را می ببینی که با مانتوی بسیار زیبایی که از کمد تو برداشته است دارد برای یک بر...
ادامه مطلب