امروز ساعت شش عصر رفته بودم گوشت بخرم، اما، شنیدم که :
- دیر آمده اید.گوشت تمام شده است.
چند روز پیش ده تا سوپرمارکت را گشتم تا توانستم مرغ پیدا کنم.تازه چه مرغی.فروشنده گفت:
- خونریزی زیر پوستی داره!
- یعنی چی؟
-چیز مهمی نیست.به مرغ تو مسیر ضربه وارد شده!
مرغ را خریدم و آن شب از بس گرسنه بودم مقداری از آن را پختم و خوردم ولی هر بار که به آن فکر می کنم حالم به هم می خورد.
یک بار هم نان پیدا نمی شد.
◇ من فکر می کردم فقط گرانی است که یقه مان را گرفته است و ول نمی کند. نگو قحطی هم حضور دارند در صحنه و این یکی از آن یکی خیلی خیلی خیلی نامبارک تر است.
پرژین...ما را در سایت پرژین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25