
خیلی اتفاقی نوشته های منتشر نشده خودم را می خواندم و به این نوشته رسیدم که اردیبهشت نود و شش نوسته بودم:در چند ماه گذشته، اتاق جديدمان در اداره مشرف بر حياط خلوت يك از خدا بى خبر بود كه يك مرغ و خروس را وسط حياط خلوت_ پر از آجر و الوار و فرغون و كمد كهنه و انواع و اقسام وسايل اضافى و بدردنخور ول كرده بود و باعث افسردگى حاد مرغ بيچاره و پرخاشگرى شديد خروس نگون بخت شده بود يعنى صدا از مرغ زندانى در نمى آمد و حتى زياد ديده نمى شد.در حاليكه خروس محبوس كم مانده بود گوش فلك را كر كند از بس وقت و ناوقت...
ادامه مطلب
پدربزرگ من یک باغ خیلی بزرگ داشت که در همسایگی چند باغ بزرگ دیگر بود.از آن باغ یک گندمزار سبز و بزرگ در خاطرم مانده است و صداهایی که از گندمزار به گوش می رسید و مادرم که به من و سارا هشدار می داد،قدم در گندمزار نگذاریم.چون مار دارد.یک تکه سنگ صاف و بزرگ که پدربزرگم روی آن نماز می خواند هم یادم است و چندین چشمه کوچک و یک چشمه بزرگ پر ابهت که می گفتند شب ها ملکه مارها به آنجا می آید و آب می خورد.درختان زردآلو و بادام و زلزالک قرمز و زرد و درختان سیبی که مرز باغ پدربزرگم با باغ همسایه بود هم خ...
ادامه مطلب