
امروز ساعت شش عصر رفته بودم گوشت بخرم، اما، شنیدم که :- دیر آمده اید.گوشت تمام شده است.چند روز پیش ده تا سوپرمارکت را گشتم تا توانستم مرغ پیدا کنم.تازه چه مرغی.فروشنده گفت:- خونریزی زیر پوستی داره!- یعنی چی؟-چیز مهمی نیست.به مرغ تو مسیر ضربه وارد شده!مرغ را خریدم و آن شب از بس گرسنه بودم مقداری از آن را پختم و خوردم ولی هر بار که به آن فکر می کنم حالم به هم می خورد.یک بار هم نان پیدا نمی شد.◇ من فکر می کردم فقط گرانی است که یقه مان را گرفته است و ول نمی کند. نگو قحطی هم حضور دارند در صحنه و ا...
ادامه مطلب
پنج خانم همکارم، هنگام صرف قرمه سبزی شان،یاد طلاهایشان افتادهxa0 بودند و اینکه مثلا یکی از لباسهایشان با یک زنجیر سنگین و ده تا ربع سکه مزین است و آن یکی با شش تا ربع سکه.همه شان هم واقعا آن لباس و طلاه...
ادامه مطلب