پرژین

متن مرتبط با «دوست واقعي شعر» در سایت پرژین نوشته شده است

میوشا و رفقا،جاناتان و دوستان،مرغ و پرهایش

  • نیلوبلاگ

    در_سرویس بهداشتی را باز کردم و با دیدن میوشا و دوستانش آنجا و بپربپرشان،یک دایره ستاره مثل توی کارتون ها دور سرم شروع کردند به چرخیدن.چطور ممکن بود چنین چیزی؟اینطور:دیشب سرویس بهداشتی ها را با یک شوینده قوی شسته بودم و بخاطر پریدن بوی آن شوینده، هواکش ها را کاملا باز گذاشته بودم و میوشا و رفقا هم از فرصت استفاده کرده بودند خفن!چکار کردم:ابنقدر کاری به کارشان نداشتم.خودشان با حیای خودشان از همان پنجره ای که آمده بودند داخل،خارج شدند.حالا هی بگویید گربه ها حیا ندارند.بیا میوشا که دارد!مرغ سنگی درس...

    ادامه مطلب
  • شعرهای قشنگ

  • نیلوبلاگ

    پس از دیدن اخبار،مورچه را جو گرفت و پرسید:- به نظرت رییس جمهور بعدی ایران کیه؟- امیدوارم تو باشی.مورچه از این جواب بدش نیامد و سرخوشانه خودش را پیچ و تاب داد و طوری که خودش هم این احتمال را حتی با این سن ممکن می داند گفت:- آخه من بچه هستم.- درست میگی.فک کنم یه بیست سالی باید صبر کنی.◇ یک بار در دبیرستان وقتی با دوستانم در مورد شغل آینده مان صحبت می کردیم من اعلام کردم که می خواهم در آینده رییس جمهور شوم که البته نشدم.اما،خوب مورچه ممکن است رییس جمهور شود.گرچه در مورد خودم هم هنوز غیرممکن نیست.صب...

    ادامه مطلب
  • مکالمه دوستانه - محرمانه

  • نیلوبلاگ

    - ببین من برای هر فصل دو دست مانتو در نظر می گیرم که برای اداره بپوشم.هر کدوم رو هم یک ماه و نیم بیشتر استفاده نمی کنم.بعد امروز که نیمه مرداد بود مانتو سبز روشن کنفم رو گذاشتم کنار و نخ مشکی ساده ام رو پوشیدم با کیف و کفش کرم.بعد فک کن چی شنیدم؟سارا- واااا تو که واسه هیچی برنامه نداری،برای لباس پوشیدن برنامه داری؟- خوب آره.مثلا همین الان می دونم برای پاییز چی باید بپوشم و چی کم دارم.مثلا واسه پاییز فقط یک جفت کفش قهوه ای لازم دارم.اما،واسه زمستون دو دست مانتو و یک بافت گرم.سارا-- ایول.من صبح ها...

    ادامه مطلب
  • دوست _ واقعى

  • نیلوبلاگ

    داشتم براى سارا تعريف مى كردم كه يك عده از افراد سرشناس و پولدار تبريز سى، چهل سال پيش تصمميم گرفته اند از زندگى مدرن خداحافظى كنند و رفته اند دور_ يك زمين بزرگ را ديوار كشيده اند و خيلى سنتى xa0با هم زندگى مى كنند.بدون اينترنت و موبايل و ماشين و البته برق... حرفهايم تمام نشده بود كه سارا گفت: - خوش به حالشون!منم دلم مى خواد شش ماه برم يك جايى كه هيچ كسى نباشه! من خنديدم و سارا گفت: - البته اگه تو هم باشى،اشكالى نداره! ممكن است سارا اين حرف را بخاطر رودربايستى هاى دوستانه گفته باشد.اما، به نظرم ...

    ادامه مطلب