
منتظر مورچه بودم که بیاید پایین تا ببرمش کلاس زبان.برخلاف همیشه دیر آمد و معذرت خواهی کرد و گفت:- خواب بودم.- مگه قرار نبوذ مادربزرگ سر ساعت بیدات کنه؟- بیدار کرد ولی من باز هم خوابیدم.اصلا امروز باید کلاس تعطیل میشد.- چرا؟- بخاطر هوا- هوا به این خوبی و بارونی.چرا نعطیل کنن؟- آخه هوا خوابیه!- یعنی چی؟- یعنی توی این هوا آدم دلش می خواد بخوابه.نه اینکه بره کلاس زبان!در اینجای داستان خواهرم به مورچه زنگ زد و بعد از کمی حرف زدن و بعدش خداحافطی کردن،مورچه به من گفت:- کاش خاله استاندار بود؟- چرا؟- بهش...
ادامه مطلب