پرژین

متن مرتبط با «پدر» در سایت پرژین نوشته شده است

پیشنهاد پدر

  • نیلوبلاگ

    وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را...

    ادامه مطلب
  • پدر پیشرو

  • نیلوبلاگ

    یکی از اختلافات جدی دوران نوجوانی من با پدرم این بود که من طرفدار تیم ملی فوتبال ایران بودم و پدرم طرفدار تیم ملی فوتبال عربستان.یادم نیست چه سالی بود که ایران و عربستان با هم بازی داشتند.اما،یادم است در خانه ما بر سر این مسئله غوعا شده بود و من می خواستم با دعوا و داد و بیداد هم که شده پدرم را طرفدار تیم ایران کنم.اما،پدرم همچنان بر طرفداری از عربستان اصرار می ورزید و خون من را به جوش می آورد.از طرفی فقط یک تلویزیون داشتیم و مجبور بودیم با هم بازی را ببینیم.یادم است من با کل بازی جیغ می زدم و ب...

    ادامه مطلب
  • پاییز پدر سالار

  • نیلوبلاگ

    کاملا تصادفی در کتابخانه ام سه کتاب کوری،ایشمن در اورشلیم و پاییز پدرسالار کنار هم قرار گرفته اند.احساس می کنم جامعه ما هیچ شباهتی به آدم های کتاب کوری ندارد.آیشمن هم که به گفته هانا آرنت ابله بود و هیچ جامعه ای بدون ابله نیست به هر حال و البته که نباید قدرت ابلهان را دست کم گرفت.اما،پاییز پدر سالار چیز دیگری است اصلا.انگار دارم در آن کتاب زندگی می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پدر سه دختر

  • نیلوبلاگ

    آقای وراج سه برادر و و دو خواهر دارد.پدرش چهار برادر و یک خواهر دارد.مادرش سه خواهر و یک برادر دارد و کلی عمه زاده و عموزاده و اینا.بعد برای اینکه من بدانم کی به کی است، آنها را کدگذاری کرده است.مثلا مادربزرگ خوشگل،مادر پدرش است.عموی پولدار،برادر بزرگ پدرش است و پسرعموی پول دوست،پسر عموی سومش است.ام...

    ادامه مطلب
  • پدرهای پدرسوخته

  • نیلوبلاگ

    دستفروش های همیشگی،انار نداشتند و من مجبور شدن زیر آن باران آواره بازار میوه فروش ها شوم.خدا را شکر آوارگی ام زیاد طول نکشید و من خیلی زود یک پسربچه ی حدوده ده یا شاید دوازده ساله را دیدم که داشت انار...

    ادامه مطلب