
کم رییس داشتم یکی دیگر هم برایم منصوب کرده اند.این یکی واقعا نوبر است و در روز روشن اذعان می دارد که چون اصالتا دهاتی است و سر زمین کار کرده است، هیچ ادم بیکاری را برنمی تابد و احیانا اگر کسی را بیکار ببیند یقین بدانیم یک کاری برای او می تراشد! بخوانید...
ادامه مطلب
مادرم سررزتش طور به مورچه گفت : - واسه اینکه یک ربع درس نخونی،خودت رو قایم می کنی!مورچه براق شد:- کجا خودم رو قایم کردم مادربزرگ؟بعد چند ثانیه فکر کرد و گفت:- تازه خودم رو کجا می تونم بذارم؟ بخوانید...
ادامه مطلب
تقریبا، این تقریبا مساوی و یا بیشتر از صد در صد است فی الواقع.با این تقریب مطمئن بودم که کسی برای تعطیلات عید همراه من نمی شود.چرایش را نمی دانم.واقعا چرا؟من که دوست خوبی هستم و دوستانxa0خوبی هم دارم؟اما و اتفاقا این بهترین دوست هایم هستند که خیلی ریلکس و بدون اینکه حداقل دمی درنگ کنند؛یا پیشنهاد جای باحال تری را می دهند(احمد) یا به دل خجسته ام درود می فرستند(سارا)یا آرزوی سفر خوشی را برایم می کنند(نیلوفر) یا در جستجوی منابع پول های بادآورده من می گردند(هدیه)....
ادامه مطلب
1. يك وقت هايى هم دقيقا وسط دويدن ها، زندگى يك فرمان "آهسته تر"صادر مى كند واين فرمان ممكن است در ابتدا باعث خشم و عصبانيت شود.اما،در پايان متوجه xa0مى شويم چقدر تند داشته ايم مى دويده ايم و چقدر اين استراحت برايمان لازم بوده است. 2. يك پنجشنبه و جمعهء آهسته داشتم و به اين نتيجه رسيدم زندگى آهسته اش هم چندان بد نيست.اما، اين روزهاى آهسته را نه براى خودم و نه براى هيچ كسى آرزو نمى كنم. جالب نيست كه انجام ساده ترين كارهاى زندگى ،سه برابر معمول طول بكشد. 3. خوشبختانه فرمان زندگى براى بيشتر از دو رو...
ادامه مطلب
1. سارا و آرزو و رويا، با هم در يك دبيرستان و يك كلاس درس مى خواندند و روزهاى سه شنبه يك زنگ داشتند به اسم زنگ بيكارى و بيشتر هفته ها،آن xa0زنگ به سينما مى رفتند.من دبيرستان ديگرى در همان نزديكى ها بودم و زنگ بيكارى براى ما تعريف نشده بود و چاره اى نداشتم كه در آن ساعت xa0از مدرسه در رفته و با رفقا به سينما بروم.البته آن سالها در رفتن از مدرسه و فكر كنم از هر چيز ديگرى به اين راحتى ها نبود.چون، غير از دفتر_ مدرسه كه دقيقا روبه روى در بود،يك خانم هم دم در نشسته بود و چهار چشمى در_ مدرسه را مى پاي...
ادامه مطلب