پرژین

متن مرتبط با «است» در سایت پرژین نوشته شده است

عددها به میلیون تومان است

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که...

    ادامه مطلب
  • استخر روان

  • نیلوبلاگ

    خانم دکتری که خودم دعوت کرده بودم که بیاید و در مورد کارتیمی برای من و تعدادی از همکاران توضیح بدهد:از یک خانواده متمول و صاحب نام و نشان شهرشان بود و متولد: 54 .16 سالگی ازدواج کرده بود و همسرش از مدیران عالی رتبه وزرات نیرو بود و تمام این 34 سال را همراه با مادر شوهرش در یک خانه گذرانده بود.زیر یک سقف و نه مثلا دو طبقه مجزا.مشخصات دیگزش به شرح زیر به اطلاع می رسد:مادر: سه فرزند 29،27،17سالهدختر اول : دکترای روانشناسی و مقیم کانادادختر دوم: مهندس نمی دانم چی و عازم کانادادختر سوم: دانش آموز رشت...

    ادامه مطلب
  • سوء استفاده از اخلاق

  • نیلوبلاگ

    هدیه همکار قدیمی و دوستی که تقریبا شش ماه است که از زندگیم حذفش کرده ام امروز به من زنگ زد و خبر داد که به روسا زنگ زده است و خواهش کرده است کاری را برایش انجام دهند.(آن کار مربوط به واحد من است و باید به من زنگ می زد).روسا هم مطابق آنچه خودش گفت جواب داده اند؛ با من تماس بگیرد و بخواهد که کارش را انجام دهم و اگر من انجام ندادم،دوباره تماس بگیرد تا آنها کارش را انجام بدهند.این یعنی رسما زیرآب من را زده است به سه علت مهم:1- بجای تماس با من، مستقیم زنگ زده بود چهار رییس بالاتر از من.2.شماره ای که ...

    ادامه مطلب
  • بلفاست

  • نیلوبلاگ

    برخلاف تمام هم سن و سال هایم،مهاجرت هیچوقت بخشی از برنامه زندگی من نبوده است(غیر از چند سال گذشته که تلاش هایی کردم).دلیل خاصی هم نداشتم.فقط دوست داشتم اینجا بمانم و از طرفی مطمئن بودم مسائلی از زندگی که من را آزار می دهد با تغییر جغرافیای محل زندگی ام تغییر نمی کند.آدم های زیادی را می دیدم که می رفتند.با دست خالی هم می رفتند.البته جوانی را همراه و آینده را پیش رو داشتند.با اینهمه قطعا دل به دریا زدن و پا در کوهستان گذاشتن نمی توانست آسان باشد.اما،آدم ها طوری با اصرار و لجاجت عزم بر رفتن می کردن...

    ادامه مطلب
  • بیل من کجاست؟

  • نیلوبلاگ

    کم رییس داشتم یکی دیگر هم برایم منصوب کرده اند.این یکی واقعا نوبر است و در روز روشن اذعان می دارد که چون اصالتا دهاتی است و سر زمین کار کرده است، هیچ ادم بیکاری را برنمی تابد و احیانا اگر کسی را بیکار ببیند یقین بدانیم یک کاری برای او می تراشد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هشدار! این پست سراسر غم است

  • نیلوبلاگ

    عمه های دختر جوان فوت شده اصرار داشتند وارد غسالخاته شوند و صورت برادرزاده فوت شده شان را ببینند.اجازه داده نشد.تهدید کردند پس خودشان را داخل قبر می اندازند.کسی اهمیتی نداد.خاله های دختر جوان فوت شده ساکت و سنگ شده بیصدا گریه می کردند.مادرش شوکه شده بود و نتوانسته بود بیاید. و خاله ها نمی دانستند غمگین مرگ خواهرزاده باشند یا نگران خواهرشان.من و سارا کنار سطل آشغالی همان حوالی ایستاده بودیم.ذهنم از بس غم دیده بود،داشت مکانیزم های مسخره ای را رو می کرد و مکانیزم امروزش این سوال بود:...

    ادامه مطلب
  • مشک آن است که خود ببوید

  • نیلوبلاگ

    وقتی دزدها رفته اند و از جایی که "هر جا سخن از اطمینان بود،نامش می درخشید" صندوق های امانات را دزدیده اند،نشان می دهد که آدم  نباید هرگز به حرف و حدیث و مخصوصا سخن دیگران اطمینان داشته باشد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ادب کیمیاست

  • نیلوبلاگ

    چهار روز است گوشی به دست از این کارمند و آن کارمند،شرکت گاز خواهش می کنم شماره اشتراک گاز این خانه را به من بدهند.دست آخر هم یکی از کارمندان که بالاخرهxa0گوشی را جواب داد،چند تا سوال بی ربط از جمله نام ...

    ادامه مطلب
  • اینترنت نخواستیم

  • نیلوبلاگ

    کارگری که آمده بود مشکل نورگیر را حل کند،با تعجب پرسید :- پوپولیسم چیست؟منظورش را درک نکردم و او درک نکردنم را درک کرد.بنابراین با اشاره به عنوان کتابی که روی میزم بود،دوباره پرسید:- پوپولیسم چیست؟جوا...

    ادامه مطلب
  • استفاده ابزارى از چيپس

  • نیلوبلاگ

    خيلى اتفاقى و از سر بدشانسى اصلا، خانم حسينى به من رسيد و پرسيد: - فهميدى اون بى شرف چكار كرده؟ - كدوم بى شرف؟ - همون بى شرفى كه بهش جاى پارك دادى؟ - آقاى حسينى؟ - بله خود_ بى شرفش.بيست روز پيش xa0رفته است با آن دختر فروشنده مغازه ازدواج كرده است و اسمش را توى شناسنامه اش گذاشته است كنار اسم من!چطور م...

    ادامه مطلب
  • دررو

  • نیلوبلاگ

    1. سارا و آرزو و رويا، با هم در يك دبيرستان و يك كلاس درس مى خواندند و روزهاى سه شنبه يك زنگ داشتند به اسم زنگ بيكارى و بيشتر هفته ها،آن xa0زنگ به سينما مى رفتند.من دبيرستان ديگرى در همان نزديكى ها بودم و زنگ بيكارى براى ما تعريف نشده بود و چاره اى نداشتم كه در آن ساعت xa0از مدرسه در رفته و با رفقا به سينما بروم.البته آن سالها در رفتن از مدرسه و فكر كنم از هر چيز ديگرى به اين راحتى ها نبود.چون، غير از دفتر_ مدرسه كه دقيقا روبه روى در بود،يك خانم هم دم در نشسته بود و چهار چشمى در_ مدرسه را مى پاي...

    ادامه مطلب