
لباس های ته کمد در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «لباس های ته کمد» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. در حال مرتب کردن کند لباس هایم هست وچیزی که کشف کرده ام است است که پنجاه درصد لباس ها را حتی بک بار هم استفاده نکرده ام و نصبشان را شاید یک بار یا دو بار پوشیده ام.البته تقصیر من نیست که شرایط جامعه تا همین یکی...
ادامه مطلب
خاله فرشته را همه خاله فرشته صدا می زدند.در حالیکه خاله هیچ کسی نبود.از فامیل های مادرم بود و واقعا نسبتش با مادرم را نمی دانم.اما،قبل از آنکه بعد از دو پسر و سه دختزش برود سوئد،رفت و آمد زیادی به خانه پدربزرگم داشت و بعد از رفتنش هم چند سال یک بار برمی گشت و به همه فک و فامیل سر می زد.تا اینکه بسیار پیر شد و توان مسافرت را از دست داد و دیگر ندیدیمش.خاله فرشته هر بار که برمی گشت،کلی از سوئد برای ما حرف می زد.اینکه خودش آشپز سازمان ملل شده بود( یا یونیسف) و زبان سوئدی را یاد گرفته بود.از نروژ می گفت که دخترش انجا بود.اینکه شش ماه شب و شش،ماه روز بودن آنجا واقعا اتفاق می افتد و پرده اتاق بچه ها را تیره انتخاب می کنند تا احساس شب بودن به انها دست بدهد و بخوابند و ایتکه نروژ سنجاب های زیادی دارد...
ادامه مطلب
روزی مردی وارد یک روستا می شود و از اولین شخصی که می بیند می خواهد اسم سه تا از ادم های خوب روستا را به او بگوید.مرد هم اسم دو نفر را می برد و برای سومی می گوید که:- حیف که نمیشه آدم اسمخودش رو هم بیاره!حالا چرا این را نوشتم؟زیرا امروز آن را شنیدم و حسابی خندیدم.(ماجرا که به کردی تعریف شود بسیارربامزه تر می شود).این دلیل اول.دلیل دوم هم که واضح و مبرهن است می خواهم از خودم تعربف کنم.چون آن دنیای واقعی است که متاسفانه ادم نمی تواند باید و شاید از خودش تعریف کند.اینجا می شود.قبل از اینکه شروع کنم به تعریف از خودم از کامنتی بنویسم که دیروز دیدم و برایم نوشته شده بود که زیر پوستی پز داده ام.عرض کردم که زیر پوستی نبوده است و اصولا من رک و راست و بی محابا پز می دهم.پز درست زندگی کردن تا آنجا که بش...
ادامه مطلب
برادرم آمده بود که سر بزند و قبل از اینکه بنشیند خیلی بی ربط گفت:- می دونی زندگی خیلی طولانیه؟فک کن هفتاد سال باید زندگی کنیم! آخه چه خبره مگه؟◇ شوکه شدم و یاد این شعر افتادم:کاش میشداز آنانی که دنیا را ترک کرده اند می پرسیدیمآیا اندوه پایان گرفت؟◇ امیدوارم اندوه را پایانی باشد....
ادامه مطلب
مورچه سوالی را که ضمن صرف شام برایش پیش آمده بود مطرح کرد:- امروز که سه شنبه ست.چرا بهش میگن چهارشنبه سوری؟- چون امشب،شب چهارشنبه ست.- ولی ساعت دوازده شب تازه چهارشنبه شروع میشه.- خوب تو دوازده شب برو آتیش درست کن.- آخه تا اون موقع آتیش بازی جشن تموم شده.یهو صدای انفجاری آمد و مورچه نظرش را ویرایش کرد:- نه تموم نشده!◇ مامان زحمت جواب دادن به سوالهای مورچه را می کشید.◇ پدرم از یک طرف و برادرم از طرف دیگر،هر کدام یک پشته'>پشته چوب خشک برای مورچه آورده بودند تا چهارشنبه اش را سوری کند.چهارشنبه کل محله سوری شد. بخوانید...
ادامه مطلب
پدر وراج که در بستر بیماری و در حال احتضار است،به وراج توصیه کرده است:"هرگز کاری را که می شود در دو روز انجام داد در یک روز انجام ندهد و هیچوقت کاری را که باید دو نفر انجام دهند یک تنه بر عهده نگیرد"منظورش هم این بوده است که آدم نباید برای این زندگی فشار بیش از حد بر خودش وارد کند.چون زندگی حداقل در این مورد عادلانه رفتار می کند و همان فشار را برمی گرداند به ما.آنهم در بدترین شرایط.من با پدر وراج موافق بودم.اما،دستیارش گفت پدرش همیشه دو برابر و حتی چند برابر یک ادم معمولی کار می کرده است و در طول زندگی هفت فرزند از دوازده فرزندش را از دست داده است و کماکان صحیح و سالم در نود و یک سالگی فوت کرده است.بدین ترتیب فک وراج افتاد و حرفی برای ادامه صحبت ها پیدا نکرد و بحث بدون پیام اخلاقی تمام شد.◇...
ادامه مطلب
تراژدی کیان با تراژدی سهراب لینک شده است در بین نورون های مغزی من.احساس می کنم غم رستم بر بالین سهراب هنگام دیدن بازوبند پهلوانی بسیار شبیه بوده است به غم زینب هنگام گذاشتن یخ کنار بدن کودکش یک شب تا صبح برای سپردنش به خاک.آنجا رستم بوده است و بدن بی جان سهراب و تهمینه جایی دیگر.اینجا زینب بوده است و بدن بی جان کیان و میثم جایی دیگر.غم زینب اما همانقدر جانسوز و جانکاه است که غم رستم بوده است.اصلا همان غم است که از اعصار گذشته و رسیده است به او. بخوانید...
ادامه مطلب
برای باریک ماجرای افتادن دندان شیری خواهرزاده سارا را تعریف می کردم و اینکه شبدندان را زیر بالشش گذاشته و صبح دیده است پری مهربان دندانش را برده است وبجایش یک کادو برایش گذاشته است.(این داستان را خو...
ادامه مطلب
دستفروش های همیشگی،انار نداشتند و من مجبور شدن زیر آن باران آواره بازار میوه فروش ها شوم.خدا را شکر آوارگی ام زیاد طول نکشید و من خیلی زود یک پسربچه ی حدوده ده یا شاید دوازده ساله را دیدم که داشت انار...
ادامه مطلب
1. خيلى خيلى كودك بودم و به يك مهمانى رفته بودم.جايى بود پر از فاميل هاى نزديك.از خاله گرفته تا زن عمو و دخترعموهاى مادرم.فضاى آنجا خيلى گرم بود و همه در حال بگو و بخند بودند و اين وسط يادشان افتاد كمى سربه سر كوچكترين بچهء جمع بگذارند.پس شروع كردند ...
ادامه مطلب
رنگ تابه،زرشكى ست.هنوز اين رنگ را دوست دارم.دستگيره ها به شكل توت فرنگى هستند و قاشق چوبى در انتها شبيه دم_ماهى مى شود.روى كارد و چنگال ها،تصوير يك سرباز هخامنشى نقش بسته است و نمكدان ها شبيه آناناس هستند و نمك و فلفل داخل دو تا ظرف كوچك مستطيلى ريخته شده است؛شبيه مهره تاس در بازى تخته نرد.يك سينى كوچك هم تازه خريده ام كه من را ياد ته دريا مى اندازد.به اين ترتيب امروز سرآشپزى بودم با لباس هاى زرشكى در رستورانى در ته دريا كه گارسون هايش ماهى ها بودند و مشتريانش سربازان هخامنىشى كه تا غذا حاضر شود،تخته نرد بازى مى كردند و دسر توت فرنگى و آناناس ميل مى فرمودند!...
ادامه مطلب
1. يك وقت هايى هم دقيقا وسط دويدن ها، زندگى يك فرمان "آهسته تر"صادر مى كند واين فرمان ممكن است در ابتدا باعث خشم و عصبانيت شود.اما،در پايان متوجه مى شويم چقدر تند داشته ايم مى دويده ايم و چقدر اين استراحت برايمان لازم بوده است. 2. يك پنجشنبه و جمعهء آهسته داشتم و به اين نتيجه رسيدم زندگى آهسته اش هم چندان بد نيست.اما، اين روزهاى آهسته را نه براى خودم و نه براى هيچ كسى آرزو نمى كنم. جالب نيست كه انجام ساده ترين كارهاى زندگى ،سه برابر معمول طول بكشد. 3. خوشبختانه فرمان زندگى براى بيشتر از دو روز نبود و من دوباره سرپا ايستادم و شروع كردم به لذت بردن از زندگى.رفته ام يك ليوان كاپوچينو براى خودم درست كرده ام و نزديك بخارى نشسته ام تا هم گرم شوم و هم با دوستانم تلفنى حرف بزنم. 4. با سارا و هديه و ...
ادامه مطلب
خانم همكار رفته بود جواب آزمايشش را بگيرد.اما، بجاى جواب آزمايش، يك شوك بزرگ به او داده شده بود: - خانم عصر برگرديد.دكتر مى خواد با شما حرف بزنه. برگشته بود اداره و هر ده دقيقه يك بار از من مى پرسيد: - ايدز يا هپاتيت؟ راستش من به سرطان فكر مى كردم و از ته قلب برايش ناراحت بودم و متاسف و مضطرب.عصر هم با ترس و لرز زنگ زدم تا احوالش را بپرسم.خوشبختانه خبر خوشحال كننده بود.نه ايدز داشت و نه هپاتيت و سرطان.چربى خونش بالا بود!...
ادامه مطلب
رئيس من كر است.البته، اين موضوع هيج ربطى به چيزى كه مى خواهم بنويسم، ندارد.اما، چون فهميدنش خيلى خوشحالم كرد، دلم خواست آن را بنويسم.راستش از كر شدن رئيسم خوشحال نيستم(اينقدرها هم بدجنس نيستم ديگه)از فهميدن كر بودنش خوشحالم.منظورم اين است كه مدتهاست من فكر مى كردم رئيس حرفهاى من را مى شنود،اما، آنقدر بى شعور است كه خودش را به نشنيدن مى زند و از آنجاييكه تن صداى من هميشه معمولى است،هرگز فكر نمى كردم كر باشد.تا اينكه امروز مطمئن شدم واقعا نمى شنود و كلى خوشحال شدم.(يادم باشد روى كلمه هرگز تجديد نظر كنم). احساس مى كنم پاييز دارد چهار نعل مى تازد و من اين...
ادامه مطلب