
در این گزارش به بررسی کامل «کیف و هندوانه قرمز» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. تا وارد ساختمان پزشکان شدم لابی من گفت:- برق نیست!و الان که این را می نویسم از این عصبانی هستم که نه عصبانی شدم و نه خشمگین.برعکس خوشحال و شاد و خندان رفتم فروشگاه روبروی ساختمان پزشکان که کتابفروشی است مثلا.اما، از ش...
ادامه مطلب
خانه خنک در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «خانه خنک» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توی خواب در به در دنبال هیتر می گشتم و پیدا نمی کردم بعد از کلی جستجو و دویدن و مارپیچ رفتن یک هیتر دیدم که صاحب داشت و صاحبش با بی خیالی خیالم را راحت کرد که هیتر را به من نمی دهد و بهتر است بروم رد کارم. ناگهان ا...
ادامه مطلب
فکر می کنم که ماه فکر می کند به منالبته که کار در معدن همچنان خیلی سخت است و بی پولی خیلی وحشتناک.اما، امروز دو تا اتفاق قشنگ هم داشتم:اولی دیدن یک مورچه بود که با بدبختی داشت یک هسته گیلاس را به سمت لانه اش می برد و این صحنه آنقدر تخیل من را قلقلک داد که هنوز دارم به داستانی که برای آن مورچه و دیدن دوستانش در خانه،، در ذهنم ساخته ام می خندم. دومی هم دیدن ماه بود در آسمان و البته شیرین زبانی حلوا که از من می خواست از ماه بخواهم بیاید پایین. ⭐️ سالهای پیش در یک روزنامه شعری خواندم که یک قسمتش ا...
ادامه مطلب
پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.- سلام- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟- می خوام از وگیل وقت بگیرم.- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!- نه که نمیشه- چرا؟- چون من منشی نیستم.این مکالمه در زمان بالارفتن کرکره برقی ساختمان و پایین آمدن آن اتفاق افتاد و امکان ادامه پیدا کردن نداست.به خانه که برگشتم ماجرا را برای مامان تعریف کردم و خواستم از آن مرد خبیث بدگویی کنم.اما،مامان گفت...
ادامه مطلب
1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم سلامت روان هم داشته باشیم.مخصوصا من که روز خوبم،امروز بود که با دیدن گربه شروع شد.وگرنه روزهای دیگر با دیدن قیافه نحس اقای همسایه شروع می شود که ماشین کوفتی اش را وسط کوچه پارک می کند و با اینکه می بین...
ادامه مطلب
کلاس _روانشناس امروز که روانشناس دیروز را معرفی کرده بود،خیلی بهتر بود.بعدداز کلاس پرسید:- کلاس دیروز چطور بود؟- خیلی با اون چبزی که فکر می کردم فرق داشت.- اون خانم دانشجوی ما بود و تو حوزه سبک زندگی کار می کنه.واسه همین معرفیش کردم.- خیلی سنش پایین نشون می داد.- نه سنش بالاست.این روزها نباید سن رو از روی قیافه حدس زد.همه ش فیکه!- آخه این زیادی فیک بود.برای یک روانشناس عحیب بود.- چرا؟- خوب ادم ها چرا اینقدر به زیبایی اهمیت میدن؟ - به نظر شما چرا؟- خوب یه ربطی به سلامت روان داره.- درسته!- خوب پیش ذهن ادم اینه که یک روانشناس باید سلامت روان داشته باشه- چرا؟- چون روانشناسه و کارش سلامت روانه- نه نه نه.اشتباه فکر می کنید.ما روانشناس های زیادی داریم که کاملا مشکل دارن و خودشون میان مشاوره میگیرن-...
ادامه مطلب
خواهرم که مننتظر تولد دخترش در یکی،دو ماه آینده است به مادرم گفته است که با احتمال بالایی دخترش بسیار خوشگل خواهد شد، زبرا چهار ماه تمام آجیل خورده است و آجیل باعث خوشگلی بچه می شود.مادرمان هم آهی می کشد و برای اولین بار راز بزرگ خوردن آجیل در تمام نه ماهی که سر من حامله بوده است را فاش می کند.از شواهد برمی آید که از نظر مادرم نتیحه چندان درخشان نبوده است و انتطار یک بچه خوشگلتر را داشته است(خوب است که الان که سنی از من گذشته است این را فهمیده ام.وگرنه شما فک کن در شانزده سالگی که سن شروع ایجاد حس شادکامی برای تمام زندگی است،به این واقعیت پی می بردم.احتمالا تمام سلامت روانم برای همیشه بر باد می رفت!)همچنان به حرف های خواهرم گوش می دادم و پرسیدم:- من که خیلی هم خوشگلم!- منم همین رو به مامان...
ادامه مطلب
هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا؟◇ هیچ کششی به کفش و کاپشنی که سفرش داده بودم،ندارم.انگار که برنج سرد شده ای هستند که دم دستم گذاشته اند. بخوانید...
ادامه مطلب
من حتی اگر پولدار هم بوم،،سبک مینیمال را برای خانه ام انتخاب می کردم.منظورم این است که لخت و عور بودن این خانه برخلاف سایر مسائل زندگیم.ای ربط چندانی به پول ندارد و واقعا سلیقه شخصی من است.تمام وسایلم پذیرایی بک دست مبل است و صندلی راک و تردمیل.وسایل آشپزخانه هم که فقط ضروری هاست.ظرف و ظروف دم دستم هم چهار تا پیش دستی است و یک تابه و چای ساز و شش تا ماگ رنگارنگ.همین و خلاص.(بهار امسال که دوستانم اینجا آمده بودند و مثلا می دیدند که میوه و شیرینی و آجیل همه در چهار تا پیش دستی آن هم نه با یک طرح بلکه با دو طرح ماهی و آدمک های ماقبل تاریخ سرو می شود،واقعا نمی دانستند آن را به سورئال بودن دیزاین کلی خانه ربط دهند یا سر به هوا بودن من.به هر حال eye contact هایشان از چشمم پنهان نماند)خلاصه که ای...
ادامه مطلب
برای مهمانی جمعه،لازم بود چند آرایشگاه بروم.یکی برای ابرو.یکی مو.یکی ناخن.بعد هر چقدر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم که با این برنامه کاری صبح و عصر چگونه وقت سه آرایشگاه را بگیرم؟به قول استاد معین چگونه چگونه؟'>چگونه؟چگونه؟اینجوری! دیشب در حال نوشتن پست قبل یهو گلویم ملتهب شد و مجبور شدم اول یک کاپوجینو بخورم که واقعا چسبید و یکی دیگر هم خوردم.بعد یک مسکن بالا انداختم که به هیچ دردی نخورد و مجبور شدم یکی دیگر هم ببلعم!صبح با حال بسیار بدی بیدار شدم و مجبور شدم زنگ بزنم و مرخصی بگیرم و دوباره بخوابم.فکر کنم مشکل اصلی ام خواب بود.چون وقتی ساعت نه و نیم بیدار شدم حالم به مراتب بهتر بود.پس اول دکتر رفتم و دارو گرفتم و بعد رفتم آرایشگاه!خانم آرایشگر این آرایشگاه یک فرق اساسی با تمام آریشگران...
ادامه مطلب
کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل را از ریشه در می آورد و تقدیم می کند که انگار تی بگ چای را می اندازد توی آب جوش و در می آورد.این را از این نظر نوشتم که خودم در انجام این کار بسیار ضایع عمل می کنم و هر بار که چنین تلاشی می کنم نتیجه...
ادامه مطلب
کنار پارک چند تا غرفه شیربنی و ترشی فروشی و یک لوارم التحریر و چند تا خنزرپنزر فروشی را گذاشته بودند کنار هم و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه.البته که یک غرفه ویژه هم داشت.کلانه فروشی.کلانه فروشی را دو تا خانم اداره می کردند یکی از یکی خوشگل تر و سروزبان دارتر و زبروزرنگ تر و ماهرتر.من تقریبا دو ساعت پیش نمایشگاه رفتم و یک صف گرفتم و رفتم که یک دوری بزنم.ترشی ها عالی بودند.لیته خریدم با خیارشور با شوید که معرکه است.خیلی زود دورم تمام شد و برگشتم توی صف.خیلی شلوغ نبود.اما،این مردم انگار قحطی است ده تا ده تا سفارش می دادند.می رفت که کلافه شوم.اما،سعی کردم تمرکزم را بگذارم روی موسیقی ملایمی که داشت پخش می شد تا بتوانم تحمل کنم.واقعا هم موسیقی کار خودش را کرد و تحملم را بالا برد تا اینکه خانمی صف...
ادامه مطلب
خانمی از بیمه زنگ زد و گفت چون عوارض جاده ای دارم نمی توانند بیمه ام را ثبت کنند.حالا مبلغ عوارض چقدر بود؟شانزده هزار تومن.از خانم خواستم اگر می تواند خودش عوارض را پرداخت کند تا بعد به حسابش واریز کنم.گفت:- ندارم!- باشه شناسه رو بفرستید خودم واریز می کنم.- رمز دوم دارید؟جواب دادم بله رمز دوم هم دارم و قرار شد ایشان از حساب من عوارض را پرداخت کند.رمز دوم برای من آمد و پول از حساب خانم کم شد.من گفتم:- چطور ممکنه؟- نمی دونم.پول از حساب من کسر شد!- پس چطور پیامک واسه من اومد؟- مهم نیست.من براتون پرداخت کردم.لازم هم نیست پس بدین!- یعنی چی لازم نیست.مگه جریمه من نیست؟- اره.ولی وقتی میگید چطور ممکنه پیامک بیاد رو گوشی شما و از حساب من کم بشه من بجای شما پول رو حساب می کنمفشارم رفت روی هزار اما سع...
ادامه مطلب
تبلیغ کتاب کتابخانه نیمه شب را خیلی زیاذ اینجا و آنجا دیده بودم اما با عنایت به complex جدیدی که امروز کشف کردم،آن را نمیخریدم و کلا از لیست کتاب های مورد نظرم برای مطالعه حذف کرده بودم.چرا؟به علت آن complex.Complex مورد بحث از این جمله نشات می گرفت"اکثریت مردم،شعور ندارند" و من این جمله را ملکه ذهنم کرده بودم و هر آنچه را اکثریت مردم انجام می دادند،انجام نمی دادم و مثلا کتابی را که همه می خواندند،من نمی خواندم.به علت آن فکر بی پایه و اساس،کتاب کتابخانه نیمه شب را نمی خواندم.اما،ان روزی که دوستانم اینجا آمدند رویا آن را برایم اورده بود و فکر کردم بی احترامی است اکر کتاب را نخوانم.احساس می کردم خواندن کتاب احترام به رویاست.کتاب عالی بود.مخصوصا ایده اش به شدت درخشان بود و مخصوصا برای کسانی که ...
ادامه مطلب
یه روز من خیلی مودب و ژیر نشسته بودم تو خونه و ماشینم هم مثل خودم قشنگ نشسته بود توز پارکینگ.بعد یهو پیامک تخلف واسه همین ماشین پارک شده در پاکینگ رسید که دوبل در سر چهاراهی توقف کرده است.پنجاه هزار تومن هم مبلغ جریمه بود.زیاد نبود اما سعی کردم پیگیری کنم و رفتم تو اینترنت سرچ کردم که در چنین مواقعی صاحب ماشبن چه خاکی باید بر سر ماشینش بگیرد.نتیجه سرچ هم شماره پلیس راهور شد و من زنگ زدم و یک خانم بسیار با ادب من را راهنمایی کرد و گفت شکایتم را توی سامانه ثبت می کند.بیست دقیقه طول داد و گفت اینترنت کند است و خودت برو راهنمایی و رانندگی شهرتان.من گفتم حوصله ندارم و او من را ترساند که ممکن است از پلاک ماشینم سوء استفاده بشود.گفتم به درک و نرفتم.چند روز بعد هم یک فیش تلفن برایم رسید به مبلغ صد و...
ادامه مطلب
وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را داده اند که مقبول افتاده است و اگر همه چیز خوب پیش برود گوش شیطان کر از دستش خلاص می شوم.وراج خودش نمی داند وراج است و نمی تواند باور کند به این دلیل جابجا می شود.می گوید بهانه است! بخوانید...
ادامه مطلب
این وراج که هفته پیش چند روزی به عنوان همراه پدرش در بیمارستان بود،آنقدر با پرستارها حرف زده بود که پرستاران آن شیفت فیش حقوقی شان را پرینت گرفته و به وراج نشان داده بودند.وراج که برگشت گفت:- حقوق ها حدود هفت تومن،هشت تومن بود! همه ش دروغ و شایعه ست که پرستارها اینقدر میگیرن و شرکت نفت اونقدر میگیره!من گفتم:- واقعا حقوق ها هفت،هشت تومن بود؟- ببین با چشم های خودم دیدم.وراج مطمئن بود که حقوق ها همانقدر است.اما دستیار وراج که کمی دیرباورتر است گفت:- باور نکن.احتمالا دو تا فیش دارن!اولا این حجم از کنجکاوی(فضولی) در کار دیگران نوبر است.دوما وراج با چه شگردی پرستارها را مجاب به نشان دادن فیش حقوقی شان کرده است جای بحث دارد.سوما این مقدار از بی اعتمادی آدم ها نسبت به هم ترسناک است(نظریه فیش دوم منظ...
ادامه مطلب
تنها دو روز خانه نبودم و به اندازه دو سال خسته شده بودم.تا اینکه رسیدم خانه و آرام گرفتم.حتی فبل از رسیدن به خانه دیدن چراغ های روشن شهر در دل کوههای زاگرس از بالای گردنه صلوات آباد،تمام خستگی هایم را پراند و دلم را لبریزاز خوشی کرد. احساس می کنم هرگز شجاعت رفتن را این کشور را پیدا نخواهم کرد.بنابراین لازم نیست به آن کلاس آموزش تعمیر موبایل بروم که وراج می گفت با آن مدرک می شود رفت سوییس...
ادامه مطلب
هر چی رییس داریم تو اداره در جلسه امروز شرکت داشتن و با گوشی هاشون قیمت دلار و سکه رو چک می کردن.یکیشون که از همه پکرتر بود یک صفحه رو تو گوشیش به ما نشون داد و گفت:- طلا از سه میلیون رسیده به دو میلیون وصد.دلار هم شده چهل و پنج تومن.من گفتم:- چه خوب! امیدوارم ارزونتر هم بشه.بقیه فقط لبخند زدند.جرات نداشتند بخندند.حالا یا از مقدار سکه و دلار اون رییس خبر داشتن و یا خودشون هم صاحب سکه و دلار بودن.◇ "پابرهنه ها ریگی به کفش ندارند" یکی از ضرب المثل های مورد علاقه من است و چون امروز در آن جمع _ روسای پولدار احساس پا برهنه بودن به من دست داده بود،ذهنم لینک شد به این ضرب المثل و خیلی از خودم خوشم آمد.خوشحال بودم که شبیه آتها نبودم و نیستم. بخوانید...
ادامه مطلب
صافی به دست آمده از کراتینه کردن موهایم کاملا از دست رفته است و برگشته ام به تنظیمات کارخانه.راستش دیدن قیافه خودم با این موهای فر کمی برای خودم هم عجیب است ولی نه دیگر آنقدر که یادم نباشد زمانی چنین موهایی داشته ام و اصل موهای من همین است که الان هست.اما،مادرم راستی راستی یادش رفته است و امشب اصرار می کرد که بروم و شانه ای به موهایم بکشم.هر چه من قسم می خوردم که موهایم را شانه زده ام و این موها نتیحه بعد از شانه زدن است،باور نمی کرد و بر پند و اندرز خودش اصرار می ورزید.البته که من موهایم را شانه نزدم.اما،باورش برایم سخت است که خانواده خودم به این زودی آنچه بوده ام را فراموش کرده باشند و زیرپوستی من را به انجام دوباره صاف کردن موهایم ترغیب کنند.◇ یاد سوسن تسلیمی افتادم که باشو را با جدیت می ...
ادامه مطلب