پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.
- سلام
- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟
- می خوام از وگیل وقت بگیرم.
- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!
- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!
- نه که نمیشه
- چرا؟
- چون من منشی نیستم.
این مکالمه در زمان بالارفتن کرکره برقی ساختمان و پایین آمدن آن اتفاق افتاد و امکان ادامه پیدا کردن نداست.
به خانه که برگشتم ماجرا را برای مامان تعریف کردم و خواستم از آن مرد خبیث بدگویی کنم.اما،مامان گفت:
- خوب راست گفته.اون منشی نیست!
- می دونم.ولی می تونست اسم من رو بنویسه و بده به منشی وکیل
- نمی نویسه؟
- چرا؟
- چون منشی نیست!
این مکالمه را هم نمی شد ادامه داد و ما پنج در آن گرما رفتیم و آن روز وکیل نبود و برگشتیم.تا دوشنبه یعنی امروز برگردیم.امروز برگشتبم و تا من ماشین را پارک کنم،مامان وارد ساخنمان شده بود و در لابی نشسته بود.ماشین را با بدبختی پارک کردم و به سرعت برگشتم و به مامان گفتم:
- بریم!
مامان بلند شد و در گوشم گفت:
- حداقل یه سلام می کردی!
داشتیم به سمت آسانسور می رفتیم.دوباره گفتم:
- چی؟
- سلام! یه سلام می کردی!
برگشتم و دیدم دربان پفیوز آن روز در گوشه ای از سالن که در دید نبود نشسته بود و از هوای خنک کولر لذت می برد.مطابق توصیه اخلاقی مادرم سلام کردم و جواب سلام شنیدم و به مامان گفتم:
- این که پفیوزه اون روزه!
- کدوم روز؟
- پرویروز که اسمم رو ننوشت.
- آخه این که منشی نیست!
این مکالمه را هم نمی شد ادامه داد.پیش وکیل رفتیم و فهنیدم ده روز پیش برای مادرم پیامک سامانه ثنا آمده است و ما متوجه نشده ایم و وکیل پدر مورچه در غیاب حضور ما در دادگاه حکم قطعی حضانت را گرفته است و البته حکم جلب پدر و مادر من را در صورت استنکاف.اما،قول داد پرونده را مطالعه کند وتا شنبه به ما جواب بدهدکه پرونده جای کار دارد یا نه.با اینحال بسیار خوشبین بود و امیدواری داد که مورچه را برمی گرداند.اما،ممکن است کمی طول بکشد.در مورد راه حلی که طول نکشد پرسیدم و پیشنهاد داد:
- اگه می تونه فرار کنه و بیاد خونه شما.پدرش برای برگردوندنش باید شکایت کنه و تا اون شکایت کنه،ما هم شکایت کردیم و وقت می خریم!
این راه حل به مذاق من و مامان خیلی خوش آمد و مامان گفت:
- ببین من نمی تونم چنین پیشنهادی به مورچه بدم.تو بهش بگو در یه فرصت بیاد بیرون و ماشین بگیره مستقیم سمت خونه خودمون!
- پول نداره!
- دم در حساب می کنیم!
- زنگ زدم و راه حل را به مورچه گفتم.جواب داد:
- تو فکرش هستم.اما،چهار چشمی مواظبم هستن!
ماجرا را برای برادرم تعریف کردم و چیزی که نصیبم شد،شماتت بسیار شدید بود:
- این چه پیشنهادی بود که دادی؟ بیاد بیرون و بلایی سرش بیاد چی؟
و الان علاوه بر غم و غصه،عذاب وجدان هم دارم.
◇ واقعا قوه قضاییه پیش خودش چه فکر کرده است که از پیرمرد و پیرزن های بیسواد انتظار دارد هر روز سامانه ثنای مزخرفرشان را باز کنند ببیند کسی از انها شکایت نکرده است تا بروند دادگاه؟مسخره تر از ابن هم چیزی هست؟ خود من و بعد از این مصیبت،با بدبختی ابلاغ را پیدا کردم.از بس انواع پیامک های مزخرف از در و دیوار می ریزد توی inboxهای ملت بیچاره!( این خودش ظالمانه ترین ظلم است و چه حق هایی را که ناحق نمی کند)
◇ فیلم: برگ های افتاده.نظر: خیلی خوب بود.
پرژین...ما را در سایت پرژین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35