
کلافه و خشمگین و عصبانی از زرزرهای آقای وراج،تصمیم گرفتم پناه ببرم به شعر.چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشیتو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشدپناهم داد این شعر.کلافگی و عصبانیم دود شد و رفت هوا و دو ساعت بعدش را به عالیحناب سعدی فکر می کردم و حالی که در آن این شعر را گفته است.احتمالا،وقت نماز بوده...
ادامه مطلب
1. پول را از دستگاه عابربانك گرفتم و به سرعت خواستم دور شوم كه يك آقاى خيلى مسن از من خواست براى او هم پول برداشت كنم.بايد مى گفتم: - ببخشيد پدر جان عجله دارم! اما حتى جوابش را هم ندادم و الان بابت اين رفتارم شرمسارم.البته همان موقع هم بعد از دو سه قدم از خودم خجالت كشيدم و برگشتم و گفتم: - كارت رو لطف كنيد به سرعت كارت را به عابر بانك دادم و منوها را رد كردم و برايش چهل تومان برداشت كردم و گفتم: - بفرماييد اين كارتتون.بى زحمت پول رو هم برداريد. - رسيد نداد؟ - رسيد لازم داريد؟ - بله. - براى چى؟ ...
ادامه مطلب