پرژین

متن مرتبط با «گلایه ها» در سایت پرژین نوشته شده است

دستکش های جذاب مخصوص جذب ویتامین D

  • نیلوبلاگ

    قسمت خیلی خوب کوهنوردی،پیدا کردن میوه های وحشیه که هم خیلی خوشمزه هستن و هم معمولا خوشگل و خوشرنگ و جذاب.(قسمت بدش هم که دیدن مار و ایناست)تمشک میوه ایه که این روزها توی مسیرم پیدا میشه و با اینکه خیلی خار داره و چیدنش سخت و همراه با زخم و زیلی شدنه،من همه مهارتم رو بکار می برم و تمشک های سیاه رو می چینم.داشتم تمشک می چیدم و خودم هم می دونستم این کار چه شانس رمانتیک و منحصربفردیه.واسه همین همه عصب هام مخصوصا بر و بچ چشایی با هم جشن گرفته بودند و خوش می گذروندند.یهو یه خانمی از کنارم رد شد که خیل...

    ادامه مطلب
  • نمی دانم ها

  • نیلوبلاگ

    هر مطلب جالبی را که در اینستاگرام می بینم برای سارا می فرستم و سارا هم بی برو برگرد همه را لایک می کند که اگر هم لایک نکند مهم نیست.چیزی که مهم است این است که کامنت منفی ندهد.تا حالا هم کامنت منفی نداده است مگر یک بار که در پای یک پستی که در مورد یک سلبریتی بود و برایش فرستاده بودم، برایم نوشت:- خوب حالا من چه کار کنم؟عرض شود که بعد از آن حدود سه ماه هیچ مطلبی نفرستادم و نمی دانم چه شد که دوباره افتادم روی دور مطالب فرستادن و این بار سارا چنان توبه گرگی کرد که بلااستثنا همه پست ها را لایک می کند...

    ادامه مطلب
  • فسیل ها

  • نیلوبلاگ

    تلفن یکی از همکاران را گرفتم و همکار دیگری جواب داد.گفتم:- لازم نیست تلفن رو بهشون بدید.فقط اگر ممکنه از آقای جهانی بپرسید چند سال خدمت هستند؟- چند سال خدمت؟ نمی دونم.پیره!احتمالا ۸۸ و اینا استخدام شده!لازم به ذکر است این فحش های پاستوریزه در حضور خود اقای جهانی به گوش من رسانیده شد.در حالیکه اساسا من نیازی به تخمین آن جوان نداشتم و انتطار داشتم سوالم از خود آقای جهانی پرسیده شود.یک لازم به ذکر است دیگر لازم است و آن اینکه من ده سال زودتر از آقای جهانی پیر شروع به کار کرده ام و لابد از نظر این ج...

    ادامه مطلب
  • عددها به میلیون تومان است

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که...

    ادامه مطلب
  • سوارهای بی خبر از پیاده ها

  • نیلوبلاگ

    هواشناسی پیش بینی کرده است که از دو شنبه به بعد دو سوم کشور را باران فرا می گیرد.این خبر را اگر هفته قبل می شنیدم احتمالا حسابی خوشحال می شدم.چون پیش بینی های برف و باران همیشه من را خوشحال کرده است.که منطقی هم هست.هوا هم قبل از باران هم در حین باران و هم پس ار باران معرکه می شود و برف را هم که دیگر نگو.اما،این بار با خواندن این خبر غم کوچکی چون صاعقه تیزی از قلبم گذشت.یاد نم خانه افتادم و استنشاق بوی نم که مثل اسید گلویم را می سوزاند و می خراشد و نفسم را بند می اورد و سرفه ها و تنگی نفس های بعد...

    ادامه مطلب
  • سشوارها خاموش

  • نیلوبلاگ

    خانمی که داشت موهای من را براشینگ می کرد،خوابش می آمد و دلش می خواست هر طوری شده از زیر کار در برود.بنابراین وقتی سشوار را خاموش کرد حدس زدم می خواهد دست از کار بکشد و برود بخوابد.اما،تمام تصورم اشتباه بود.چون سشوارهای دیگر آرایشگاه هم همه با هم خاموش شدند و کسی گوشی را دست صاحب اصلی آرایشگاه داد.خانم آرایشگر اصلی گوشی را برداشت و با مردی آنطرف خط شروع کرد به صحبت کردن.اسپیکر گوشی روشن بود و کل آرایشکاه واضح و بی خط و خش تمام مکالمه این ور و آن ور خط را می شنید.یعنی بدبختی عجیبی بود که نمی شود ت...

    ادامه مطلب
  • گلادیاتورها

  • نیلوبلاگ

    در ذهن من که باید اعتراف کنم به شدت قالبی است زن تحصیلکرد معادل است با بزرگانی مثل؛ ویرجینیا وولف،سوزان سانتاگ،ماری کوری و مرحوم مریم میرزاخانی.هدف پنهان من از انتخاب روانشناس خانم برای آن جلسه تغییر نگرش عده ای از مدیران سازمان نسبت به زن تحصیلکرده بود و البته کمی یادگیری و اندکی تغییر رفتار.منتطر خانم دکتر روانشناسی بودم که بیاید و احترام همه را برانگیزد.کلاس پر از شور و خلاقیت و کسب مهارت های رفتاری راه بیندازد و طرحی نو دراندازد.1.خانم دکتر قرار بود ساعت هشت در کلاس باشد و هشت و بیست دقیقه ش...

    ادامه مطلب
  • میوشا و رفقا،جاناتان و دوستان،مرغ و پرهایش

  • نیلوبلاگ

    در_سرویس بهداشتی را باز کردم و با دیدن میوشا و دوستانش آنجا و بپربپرشان،یک دایره ستاره مثل توی کارتون ها دور سرم شروع کردند به چرخیدن.چطور ممکن بود چنین چیزی؟اینطور:دیشب سرویس بهداشتی ها را با یک شوینده قوی شسته بودم و بخاطر پریدن بوی آن شوینده، هواکش ها را کاملا باز گذاشته بودم و میوشا و رفقا هم از فرصت استفاده کرده بودند خفن!چکار کردم:ابنقدر کاری به کارشان نداشتم.خودشان با حیای خودشان از همان پنجره ای که آمده بودند داخل،خارج شدند.حالا هی بگویید گربه ها حیا ندارند.بیا میوشا که دارد!مرغ سنگی درس...

    ادامه مطلب
  • پیشرفت پیشخدمت ها

  • نیلوبلاگ

    یکی از پیشخدمت ها،نوکر شخصی یکی از مدیران شده است.دیروز مدیر مربوطه که یک عوضی به تمام معناست، به من زنگ زد و از من خواست دستورالعملی که سه روز پیش آمده است و در مورد ارتقاء پیشخدمت هاست را به سرعت اجرا کنم.زیرا پیشخدمت مورد نظر ایشان هم شامل این دستورالعمل می شود و اگر ارتقاء نگیرد کل سیستم قفل می شود.توضیحاتی دادم که به این دلیل و آن دلیل نمی شود.چند بار توضیح دادم؟ سه بار و هر بار بیست دقیقه.می فهمید و متقاعد میشد و قطع می کرد.بعد از پنج دقیفه دوباره زنگ می زد و دوباره حرف خودش را می زد.دفعه ...

    ادامه مطلب
  • سفارش های سرد شده

  • نیلوبلاگ

    هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا...

    ادامه مطلب
  • مهاجرت

  • نیلوبلاگ

    سیزده- چهارده سالی است با این صندلی راک رفیق گرمابه و گلستان شده ام.از کتاب خواندن بگیر تا فیلم دیدن و تلفنی حرف زدن و رفتن در بحر تفکر را روی این صندلی راک و در حال تاب خوردن به انجام رسانده ام.اما،دو- سه ماهی است خیلی غیرمنتظره و بدون دخالت مستقیم سیستم خودآگاه، جابجا شده ام و مبل را به صندلی راک نازنیم ترجیح می دهم.نه چرایی این کار را می دانم و نه از چگوتگی دقیق این تصمبم خبر دارم.اما فعلا حدود نیم متر جابجا شدا ام و گرچه نیم متر اصولا مهاجرت به حساب نمی آید.اما،خوب برای شروع بد نیست به نظرم!...

    ادامه مطلب
  • بیماری مریض: تنبلی حاد+خودشیفتگی شدید+ نهایت فرومایگی

  • نیلوبلاگ

    کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل...

    ادامه مطلب
  • برگ های بلال

  • نیلوبلاگ

    تا نایلون بلاها را دست سارا دیدم،فهمیدم چه فکری در سر دارد و اولین جمله ام این شد:- من بلال نمی خورم!- باشه.علیرغم آن "باشه" سارا بعد از چای و میوه بلند شد و گفت می خواهد بلال کباب کند.- من بلال نمی خورم- حالا بذار درست کنیم- به شرطی که صد تا صفرش رو خودت انجام بدی.من حوصله بلال کباب کردن ندارم- باشهسارا اول برگ های دور یک بلال را جدا کرد و بعد رفت سراغ گاز روشن کردن.در این فاصله من تصمیم گرفتم حداقل برگ های بلال خودم را جدا کنم.من داشتم برگ ها را می کندم و سارا داشت با شعله های گاز سر و کله می ...

    ادامه مطلب
  • دیوانه های همین دور و بر

  • نیلوبلاگ

    خانمی از بیمه زنگ زد و گفت چون عوارض جاده ای دارم نمی توانند بیمه ام را ثبت کنند.حالا مبلغ عوارض چقدر بود؟شانزده هزار تومن.از خانم خواستم اگر می تواند خودش عوارض را پرداخت کند تا بعد به حسابش واریز کنم.گفت:- ندارم!- باشه شناسه رو بفرستید خودم واریز می کنم.- رمز دوم دارید؟جواب دادم بله رمز دوم هم دارم و قرار شد ایشان از حساب من عوارض را پرداخت کند.رمز دوم برای من آمد و پول از حساب خانم کم شد.من گفتم:- چطور ممکنه؟- نمی دونم.پول از حساب من کسر شد!- پس چطور پیامک واسه من اومد؟- مهم نیست.من براتون پ...

    ادامه مطلب
  • بهانه

  • نیلوبلاگ

    وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را دا...

    ادامه مطلب
  • چهار تا چهار

  • نیلوبلاگ

    خانم فروشنده پرسید: - رمز لطفا! سارا جواب داد: - چهار تا چهار! من خندیدم و خنده من به خانم فروشنده سرایت کرد و سارا هم مجبور شد بخندد....

    ادامه مطلب
  • گرگ تنها

  • نیلوبلاگ

    اگر:1. مستقل هستید.یعنی خودتان برای خودتان تصمیم میگیرید و از عقاید یا اعمال دیگران پیروی نمی کنید.2.،یک احساس قوی نسبت به خود دارید.منظور این است که شما درک واضحی از خود و آنچه که بخاطر آن ایستاده اید دارید3..شما درونگرا هستید.شما زمانی را صرف تفکر در افکار و احساسات خود می کنید و درک عمیقی از خود دارید.4.شما برای خودتان کافی هستید.شما می توانید از خودتان مراقبت کنید و به کسی برای تکیه دادن احتیاج ندارید.5.تنهایی را ترجیح می دهید.از گذراندن وقت در تنهایی لذت می برید و آن را رضابت بخش تر از بودن...

    ادامه مطلب
  • پیشنهاد پدر

  • نیلوبلاگ

    وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را...

    ادامه مطلب
  • سخنی با مادربزرگ ها

  • نیلوبلاگ

    التماس قستمی از مبارزه نیست و کسی که این را نمی داند مبارز نیست....

    ادامه مطلب
  • تصور تنهایی

  • نیلوبلاگ

    انار پخته،تجویز سارا بود برای این سرماخوردگی هفت ریشتری من.در واقع تجویز کاملش این بود که:- ببین انار رو بذار رو بخاری و صبر کن تا کامل بپزه.بعد اناره رو کمپلوت بخور!خوب،کمپلوت یعنی چی؟غیر از این است که کردانیزه شده لغت completeانگلیسی است؟کمی انار را نگاه کردم و با تردید به سارا زنگ زدم و در حالت منگی و گیجی پرسیدم:- سارا انار رو پختم.فقط یه سوال دادم؛حالا این انار رو با پوست باید بخورم؟- این بود سوالت؟- آره؟- اینکه انار رو با پوست بخوری؟- آره.- خوب فرض کن من بگم آره با پوست بخور.بعدش تو چطور م...

    ادامه مطلب