
قسمت خیلی خوب کوهنوردی،پیدا کردن میوه های وحشیه که هم خیلی خوشمزه هستن و هم معمولا خوشگل و خوشرنگ و جذاب.(قسمت بدش هم که دیدن مار و ایناست)تمشک میوه ایه که این روزها توی مسیرم پیدا میشه و با اینکه خیلی خار داره و چیدنش سخت و همراه با زخم و زیلی شدنه،من همه مهارتم رو بکار می برم و تمشک های سیاه رو می چینم.داشتم تمشک می چیدم و خودم هم می دونستم این کار چه شانس رمانتیک و منحصربفردیه.واسه همین همه عصب هام مخصوصا بر و بچ چشایی با هم جشن گرفته بودند و خوش می گذروندند.یهو یه خانمی از کنارم رد شد که خیل...
ادامه مطلب
هواشناسی پیش بینی کرده است که از دو شنبه به بعد دو سوم کشور را باران فرا می گیرد.این خبر را اگر هفته قبل می شنیدم احتمالا حسابی خوشحال می شدم.چون پیش بینی های برف و باران همیشه من را خوشحال کرده است.که منطقی هم هست.هوا هم قبل از باران هم در حین باران و هم پس ار باران معرکه می شود و برف را هم که دیگر نگو.اما،این بار با خواندن این خبر غم کوچکی چون صاعقه تیزی از قلبم گذشت.یاد نم خانه افتادم و استنشاق بوی نم که مثل اسید گلویم را می سوزاند و می خراشد و نفسم را بند می اورد و سرفه ها و تنگی نفس های بعد...
ادامه مطلب
در_سرویس بهداشتی را باز کردم و با دیدن میوشا و دوستانش آنجا و بپربپرشان،یک دایره ستاره مثل توی کارتون ها دور سرم شروع کردند به چرخیدن.چطور ممکن بود چنین چیزی؟اینطور:دیشب سرویس بهداشتی ها را با یک شوینده قوی شسته بودم و بخاطر پریدن بوی آن شوینده، هواکش ها را کاملا باز گذاشته بودم و میوشا و رفقا هم از فرصت استفاده کرده بودند خفن!چکار کردم:ابنقدر کاری به کارشان نداشتم.خودشان با حیای خودشان از همان پنجره ای که آمده بودند داخل،خارج شدند.حالا هی بگویید گربه ها حیا ندارند.بیا میوشا که دارد!مرغ سنگی درس...
ادامه مطلب
هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا...
ادامه مطلب
کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل...
ادامه مطلب
تا نایلون بلاها را دست سارا دیدم،فهمیدم چه فکری در سر دارد و اولین جمله ام این شد:- من بلال نمی خورم!- باشه.علیرغم آن "باشه" سارا بعد از چای و میوه بلند شد و گفت می خواهد بلال کباب کند.- من بلال نمی خورم- حالا بذار درست کنیم- به شرطی که صد تا صفرش رو خودت انجام بدی.من حوصله بلال کباب کردن ندارم- باشهسارا اول برگ های دور یک بلال را جدا کرد و بعد رفت سراغ گاز روشن کردن.در این فاصله من تصمیم گرفتم حداقل برگ های بلال خودم را جدا کنم.من داشتم برگ ها را می کندم و سارا داشت با شعله های گاز سر و کله می ...
ادامه مطلب
خانمی از بیمه زنگ زد و گفت چون عوارض جاده ای دارم نمی توانند بیمه ام را ثبت کنند.حالا مبلغ عوارض چقدر بود؟شانزده هزار تومن.از خانم خواستم اگر می تواند خودش عوارض را پرداخت کند تا بعد به حسابش واریز کنم.گفت:- ندارم!- باشه شناسه رو بفرستید خودم واریز می کنم.- رمز دوم دارید؟جواب دادم بله رمز دوم هم دارم و قرار شد ایشان از حساب من عوارض را پرداخت کند.رمز دوم برای من آمد و پول از حساب خانم کم شد.من گفتم:- چطور ممکنه؟- نمی دونم.پول از حساب من کسر شد!- پس چطور پیامک واسه من اومد؟- مهم نیست.من براتون پ...
ادامه مطلب
انار پخته،تجویز سارا بود برای این سرماخوردگی هفت ریشتری من.در واقع تجویز کاملش این بود که:- ببین انار رو بذار رو بخاری و صبر کن تا کامل بپزه.بعد اناره رو کمپلوت بخور!خوب،کمپلوت یعنی چی؟غیر از این است که کردانیزه شده لغت completeانگلیسی است؟کمی انار را نگاه کردم و با تردید به سارا زنگ زدم و در حالت منگی و گیجی پرسیدم:- سارا انار رو پختم.فقط یه سوال دادم؛حالا این انار رو با پوست باید بخورم؟- این بود سوالت؟- آره؟- اینکه انار رو با پوست بخوری؟- آره.- خوب فرض کن من بگم آره با پوست بخور.بعدش تو چطور م...
ادامه مطلب
پس از دیدن اخبار،مورچه را جو گرفت و پرسید:- به نظرت رییس جمهور بعدی ایران کیه؟- امیدوارم تو باشی.مورچه از این جواب بدش نیامد و سرخوشانه خودش را پیچ و تاب داد و طوری که خودش هم این احتمال را حتی با این سن ممکن می داند گفت:- آخه من بچه هستم.- درست میگی.فک کنم یه بیست سالی باید صبر کنی.◇ یک بار در دبیرستان وقتی با دوستانم در مورد شغل آینده مان صحبت می کردیم من اعلام کردم که می خواهم در آینده رییس جمهور شوم که البته نشدم.اما،خوب مورچه ممکن است رییس جمهور شود.گرچه در مورد خودم هم هنوز غیرممکن نیست.صب...
ادامه مطلب
عمه پیر سارا فوت شده بود و ما سرخاکش بودیم.بعد از تمام شدن مراسم،پدر سارا رو به عموی سارا که جوانتر است و گویا سالها پیش به برادر بزرگش قول داده است روزی او را به خارج ببرد گفت:- منصور تو قرار بود من رو ببری خارج!پس چی شد؟،کی می بری؟می خوام تا زنده هستم یه امریکایی،کانادایی جایی بریم تا کمی چشم و گوشم باز بشه!عمو منصور سارا به حاضر جوابی مشهور است.اصلا به نظرم سارا هم این خصوصیت حاضر جوابی اش را از عمویش به ارث برده است.وگرنه هم پدر و هم مادرش خیلی آرام و مهربان و کم حرف هستند.خوب چه جوابی داد ا...
ادامه مطلب
سارا برای درمان یکی از مرض هایش رفته است عطاری و کلی پول توی چنگ عطار ریخته است و در عوض اقای عطار(آه! حیف اسم عطار) یک رژیم برای سارا نوشته است اینجوری:- صبح و شب فقط میوه نوش جان کند و نهار هر چه دلش می خواهد.از نظر سارا چون آقای عطار در مورد عصر حرفی نزده است،خوردن هله هوله های مورد علاقه اش در عصر اشکالی ندارد و بر این اساس من را به خوردن کیک و بستنی دعوت کرد و من هم که معمولا این دعوت ها را قبول نمی کنم این بار بخاطر درک شرایط سارا و همراهی با او در سپری کردن این رژیم سخت قبول کردم که برویم...
ادامه مطلب
پریشب خواب دیدم در یک کلیسا نشسته ام.از آن کلیساهای نیمه تاریک قرون وسطی اروپا.دیشب خواب دیدم راهب شده ام.از آن راهب های سمت تبت و اطراف با لباس های طلایی!گر با همین فرمان پیش بروم امشب در خواب یک جادوگر در آفریقا خواهم بود.باید ببنم چه می شود! بخوانید...
ادامه مطلب
بالاخره نوبتم شد تا از دستگاه عابربانک استفاده کنم.اما،یهو سر و کله یک مرد تقریبا جوان پیدا شد و گفت نوبت او است.گفتم:- نه.نوبت شما نیست.- اتفاقا خیلی هم نوبت منه.قبل از اینکه شما بیاید نوبت من بود.اما گوشی ام زنگ خورد و نوبتم رو دادم به اون خانم!- ببینید نوبت شما نیست ولی اگر عجله دارید باشه بفرمایید اول صف.- نخیر نوبت منه.- نه نیست.- چرا هست.نوبت من بود و من تلفنم زنگ خورد و کارم رو انجام ندادم چون رفتم تلفن رو جواب بدم و الان که برگشتم نوبت منه.اون خانم هم می دونه.کسی از اون خانم نظرش را نپرس...
ادامه مطلب
احساس مایکل کالینز را دارم در آن پانزده ساعتی که در مدار ماه تنها مانده بود....
ادامه مطلب
مورچه ها خودشان را انداخته بودند توی بطری الکل.من که رسیدم چند ساعتی از تورنمنت_xa0شناxa0در میخانهء مورچه های این خانه می گذشت.به نظرم کافی بود.زمان کافی برای تفریح داشتند و بهتر بود از استخر بیرون بیایند...
ادامه مطلب
ویدیوی کوتاهی از تجمع اعتراضی بازنشستگان دیدم که اولش دلم به درد آمد.اینکه پیرترین های مملکت تجمع کنند برای اعتراض و روش اعتراض شان هم کف زدن و سر دادنxa0شعارهای بسیارxa0کلیشه ای باشد،به اندازه کافی باع...
ادامه مطلب
- فردا که پنچ شنبه ست.اما، شنبه حتما گردوها را پست خواهم کرد.و به آن آقای بداخلاقxa0 خواهم گفت:- آقا لطفا کمتر ایراد...اما نه.بهتر است خواهش کنم:- آه آقا.لطفا خودم را هم با این گردوها پست کنید.xa0...
ادامه مطلب
به رییس واحد انفورماتیک زنگ زدم و گفتم:.-- چرا اینترنت قطعه؟گفت:- من از همه همکارها بابت این قطعی عذرخواهی می کنم.چون امروز اشتراکمونxa0تموم شده و ما در صدد خرید اینترنت با شرایط بهترxa0و سرعت بالاتر هستی...
ادامه مطلب
با سارا رفته بودیم یک آژانس مسافرنی برای درخواست ویزای کانادا.وسط راه سارا جواب رییس آژانس به من را با توجه به پالتویی که پوشیده بودم پیش بینی کرد:-xa0 خانم شما به طور کلی به درد کانادا نمی خورید.چون تا...
ادامه مطلب
آنقدر در این چند روز آدمهای باحجاب دیده ام که تقریبا مطمئن شده ام از دید عموم حجاب یک ارزش است و چندان تعحب نکردم که یک دوست که بسیار هم عزیز است،تمایل چندانی به وقت گذراندن با من نداردxa0و من کاملا متوجه شدم که سعی دارد سر و ته این دیدار را به سرعت هم بیاورد....
ادامه مطلب