اسانس ناشناخته
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:06
رئيس من كر است.البته، اين موضوع هيج ربطى به چيزى كه مى خواهم بنويسم، ندارد.اما، چون فهميدنش خيلى خوشحالم كرد، دلم خواست آن را بنويسم.راستش از xa0كر شدن رئيسم خوشحال نيستم(اينقدرها هم بدجنس نيستم ديگه)از فهميدن كر بودنش خوشحالم.منظورم اين است كه مدتهاست من فكر مى كردم رئيس حرفهاى من را مى شنود،اما، آ...
اشتباه همگانى
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:20
اعترف مى كنم اشتباه كردم و بايد همراه خودم يك تنگ شراب ناب مى بردم و اهنگ به آهنگ لاجرعه سر مى كشيدم.البته اين فقط من نبودم كه اين اشتباه را مرتكب شده بودم.همه اشتباه كرده بودند.غير از احتمالا خود هماى.چون آن بطرى آبى كه مرتب از آن مى نوشيد،به شدت مشكوك بود.اما، چيزى كه هيچ شكى در آن نبود صداى بى نظ...
پيشانى نوشت
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 1:41
امروز كه تعطيل بوده است تا نه و نيم خوابيده ام و صبحانه ء مفصل خورده ام و صد صفحه از كتاب برادران كارامازوف را خوانده ام و با مورچه بازى كرده ام و يك عكس از مورچه توى اينستاگرام گذاشته ام و به بامبو رسيدگى كرده ام و روسرى هايم را اتو كرده ام و لباس هاى xa0تابستانى را جدا كرده ام و پليورهاى xa0پاييزى...
اعتماد
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 12:09
روز را با كشمكش با يك پيشى xa0شروع كردم.يعنى تا قدم توى كوچه گذاشتم و خواستم در را پشت سرم ببندم،يك بچه گربه پيدايش شد و بسيار سعى و تلاش و تقلا كرد كه وارد خانه شود.من كاملا دستپاچه شده بودم و هر طورى بود در را بستم و سعى كردم از پيشى دور شوم اما، پيشى دلش مى خواست پيش من بماند و پا به پاى من راه م...
من_ مخاطب
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 13:57
مدتهاست متوجه شده ام كه من حريف اين مردم نمى شوم و به همين خاطر سالهاست وارد بازى هايشان نشده ام.به نظرم منشاءاين كناره گيرى ها و حرف نزدن ها هم همين ترس باشد.البته فقط هم ترس نيست،حوصله شان را هم ندارم.آخر مگر چند بار مى شود به شجره نامه خانوادگى كسى گوش داد و تظاهر كرد اين داستان برايش جالب است و ...
درد مشترك
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 19:05
مورچه تند تند توضيح مى داد؛تمام لباسهايش كوچك شده است و غير از اين لباسى كه تنش است هيچ لباس _ ديگرى ندارد و دليلش اين است كه حسابى بزرگ شده است و قدش به پريز آشپزخانه مى رسد و براى شير فهم شدن_ من با دستش ارتفاع پريز را نشان مى داد و خاطر نشان مى كرد همان پريزى كه آنقدر دور بود.... يك نفس تازه كرد ...
مشقت هاى ميزبان بودن
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 18:40
سارا اينجاست.در واقع رفته است و يك گوشه خوابيده است.يعنى به نظر مى رسد خوابيده باشد وگرنه من مى دانم چقدر به نور حساس است و الان اين خانه روشن_ روشن است.مى دانم ميزبان خوبى نيستم ولى آخر ساعت ده و نيم شب هم شد تايم براى خوابيدن؟ تازه يك ساعت قبل از ده و نيم به فكر جاى خواب و پتو و بالش بوده است و هى...
صبور
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 2:12
1. درستش اين بود كه همان ديروز و دقيقا بعد از بيرون آمدن از اداره xa0يك راست مى رفتم دكتر.اما، يك راست برگشتم خانه و تا همين چند ساعت پيش فقط سقف را نگاه مى كردم و گاهى با چشم هاى بسته و گاهى با چشم هاى باز، به ذكرهاى" من كى ميميرم؟" و "من چرا نمى ميرم؟"مشغول بودم.الان بهترم و از وقتى كه حالم كمى به...
همكارى نمك و غوره
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:17
نيلو ده دقيقه پيش زنگ زد و خواست كه توى ظرفهاى كشمش غوره نمك بريزم.هر كدام سه قاشق غذا خورى. - xa0سه تا قاشق غذاخورى؟ xa0- آره زحمت بكش توى هر كدوم سه تا قاشق غذاخورى نمك بريز.همين! - راستش نيلو جان توى خونه نمك ندارم. البته نه اينكه نمك نداشته باشم.هنوز يك نمكدان پر از نمك دارم.اما، تمامش يك قاشق غ...
پند مى پذيريم
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 13:23
از آنجاييكه به اين كلبه كسى سر نمى زند و فقط گاهى پنچ شنبه يا جمعه ها سارا و گاهى بقيه دوستان با هماهنگى قبلى سركى مى كشند و مى روند، من موقع xa0باز كردن xa0در زحمت گفتن"كيه"را به خودم نمى دادم و تا زنگ_ در زده مى شد،دكمه آيفون را مى زدم و منتظر ورودشان مى شدم.اما، امروز رويه ام را عوض كردم و اول آي...
دوست _ واقعى
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 19:30
داشتم براى سارا تعريف مى كردم كه يك عده از افراد سرشناس و پولدار تبريز سى، چهل سال پيش تصمميم گرفته اند از زندگى مدرن خداحافظى كنند و رفته اند دور_ يك زمين بزرگ را ديوار كشيده اند و خيلى سنتى xa0با هم زندگى مى كنند.بدون اينترنت و موبايل و ماشين و البته برق... حرفهايم تمام نشده بود كه سارا گفت: - خوش...
رندانه ترين روش
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 18:07
يكى از همكارانم از بانه زنگ زد و شماره موبايل يك آدم مهم را به من داد تا زنگ بزنم و در مورد موضوعى از او سوال بپرسم.پرسيدم: xa0- آدم به اين مهمى!چطور جواب_ تلفن هاى شما رو ميده؟ - رشوه ميديم! - با اين حساب، جواب من رو نميده. - نه.مطمئن باش جواب ميده؟ - چرا جواب بده؟ - آخه بجاى تو هم رشوه داديم! ⚡️مس...
ادب_ الكى
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 20:01
امروز صبح،هرچه منتظر ماندم خبرى از رانندهء سرويسمان نشد.حدس زدم خواب مانده باشد و بيشتر صبر كردن فقط به بيشتر دير رسيدن منجر مى شد.در نهايت و با گرفتن تاكسى فقط ده دقيقه دير رسيدم و ده دقيقه بعدش كلا ماجرا يادم رفته بود.اما، دو سه،ساعت بعدش يهو آقاى راننده در چارچوب در ظاهر شد و توضيح داد كه بابت مع...
ماموريت مخفى
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:21
از سارا پرسيدم: - ديشب عروسى خوش گذشت؟ - تراژدى بود! - چرا؟ - حدود ساعت نه گشت اومد.ساعت ده خبر مرگ پدربزرگ عروس رسيد.و ساعت يازده برام ماموريت صادر شد! - عروسى به هم خورد؟ - به هم خورد.ولى، ما چون از فاميل هاى نزديك بوديم،مجبور شديم توى تالار بمونيم! - خوب؟ - همينجورى نشسته بودم كه يك پيرزن شصت، هف...
خارجى ها
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:21
من و خواهرهايم به همراه مورچه و مادرش رفته بوديم استخر تا در آخرين جلسهء آموزش_ شناى مورچه،شركت كرده باشيم و شاهد شيرجه زدن و كرال و شناى قورباغه و پروانهء مورچه باشيم و هم خودمان خوشمان بيايد و هم مورچه را تشويق كرده باشيم.همين الان بگويم كه مورچه كلا نااميدمان كرد.حالا خودمان جهنم،طفلك دو سال و ني...
بهره هوشى
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:21
نيلو، تعدادى اسناد مهم را به يك رانندهء اتوبوس سپرده بود و دو برابر معمول پول پرداخت كرده بود تا آن اسناد ساعت هفت صبح امروز دست من باشد.تا ساعت هفت و نيم خبرى نشد و مجبور شدم به شماره راننده زنگ بزنم.زنگ زدم و متوجه شدم شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمى باشد.اسناد مهم بود و وقت هم كم.سريع آژان...
خودآرائى
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:21
تمام سعى ام را كرده ام تا بافتن موهايم را ياد بگيرم.منظورم از بافتن، آن بافت سادهء سه تايى نيست كه همه بلد هستيم.منظورم آن بافت هايى است كه يك تكه هايى از مو را طورى مى بافند كه انگار تل روى مو گداشته اند.يا بافت هايى كه از يك طرف گوش شروع مى شود و كم كم، كل موها را درگير مى كند.خوب،من تمام سعى ام ر...
طعم_ تعجب
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:20
مدتهاست از طعم هيچ آب نباتى خوشم نيامده است و حالا كه از آب نبات با طعم زنجبل، خوشم آمده است حق داشتم بروم و دو كيلو آب نبات با طعم زنجبيل بخرم.راستش مزهء اين آب نبات مخصوصا همراه چاى فوق العاده عالى ست و اصلا ناراحت نيستم كه نودهزارتومان پول بابت دو كيلو آب نبات پرداخت كردم.اما، آخر كى آب نبات كيلو...
دررو
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:20
1. سارا و آرزو و رويا، با هم در يك دبيرستان و يك كلاس درس مى خواندند و روزهاى سه شنبه يك زنگ داشتند به اسم زنگ بيكارى و بيشتر هفته ها،آن xa0زنگ به سينما مى رفتند.من دبيرستان ديگرى در همان نزديكى ها بودم و زنگ بيكارى براى ما تعريف نشده بود و چاره اى نداشتم كه در آن ساعت xa0از مدرسه در رفته و با رفقا ...