كتاب_ جنگل_نروژى
-
تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 23:39
كتاب با اين جمله شروع مى شود: " آن زمان سى و هفت سال داشتم" خواندن كتاب را براى تعطيلات اين هفته برنامه ريزى كرده بودم.اما، هم سن بودن با قهرمان _داستان،آنچنان حس _خوب_تحربه نشده اى به من داد كه بعيد مى دانم به تعطيلات برسد.
بچه پررو
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 9:24
من يك زن عمو دارم كه هميشه همراه با اسمش مهربانى هايش يادم مى آيد.ما، بچه بوديم و زن عمو يك صندوقچهء بزرگ قفل شده داشت پر از شيرينى و خوراكى هاى خوشمزه كه فقط در حضور بچه ها و براى بچه ها آن را باز مى كرد.يكى از خاطرات شيرين كودكى من به باز شدن در_آن صندوقچه و گرفتن سهم شيرينى ام مربوط مى شود.سهمى ك...
جايگزين
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:33
يكى، دو ماهى مى شود كه آخر هفته ها براى تهيه يك غذاى جديد و جينگيل برنامه ريزى مى كنم و تا حالا كه هر چه درست كرده ام عالى بوده است.اما، براى اولين بار مى خواهم از گوشت قرمز استفاده كنم.چون،يك روش خيلى عالى براى پخت گوشت قرمز پيدا كرده ام و فردا هم xa0بايد بروم مواد لازم را بخرم .خبر خوب اين است كه ...
گلايه ها
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:33
1. پول را از دستگاه عابربانك گرفتم و به سرعت خواستم دور شوم كه يك آقاى خيلى مسن از من خواست براى او هم پول برداشت كنم.بايد مى گفتم: - ببخشيد پدر جان عجله دارم! اما حتى جوابش را هم ندادم و الان بابت اين رفتارم شرمسارم.البته همان موقع هم بعد از دو سه قدم از خودم خجالت كشيدم و برگشتم و گفتم: - كارت رو ...
ته دريا
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
رنگ تابه،زرشكى ست.هنوز اين رنگ را دوست دارم.دستگيره ها به شكل توت فرنگى هستند و قاشق چوبى در انتها شبيه دم_ماهى مى شود.روى كارد و چنگال ها،تصوير يك سرباز هخامنشى نقش بسته است و نمكدان ها شبيه آناناس هستند و نمك و فلفل داخل دو تا ظرف كوچك مستطيلى ريخته شده است؛شبيه مهره تاس در بازى تخته نرد.يك سينى ك...
مهمان_ مهم
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
xa01. تاكيد كرده بودم كيك بلژيكى از شيرينى فروشى مورد علاقهء خودم خريده شود.بنابراين روى ميز كيك بلژيكى تازه از پخت در آمده و چاى تازه دم داشتيم و به شدت مايه تعجبم بود كه استاد مهمان علاقه اى به هيچكدام نشان نمى داد.خواستم تعارف كنم اما تلفنم زنگ خورد و شماره مسئول پشتيبانى اداره را روى گوشى ام ديد...
اهانت
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
كتاب"بابا گوريو"اثر دوبالزاك را از كتابخانه گرفته بودم و بسيار مشعوف هستم كه خواندن كتاب را در سه روز تمام كرده ام و الان هر چه بيشتر دلم مى خواهد كتاب بخوانم و فضاى كتاب ها هم پاريس باشد در قرن هيجده و نوزده.به اين شرط كه كتاب را خودم خريده باشم و قبل از من شخص ديگرى آن را نخوانده باشد.چون،انگار سب...
جدال _زيرپوستى
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
مهمان مهم مان به چاى هاى روى ميز اشاره كرد و گفت: - شما به اينا ميگيد چاى؟ چند ثانيه اى طول كشيد تا سوال را آناليز كنم.فكر كردم اشتباه شنيده ام.با اين حال جواب دادم: - بله.تا يادمه به اينا گفتيم چاى. - ولى اينا كه چاى نيست! - چاى نيست؟ - نه خانم.اينا چاى نيست.اينا همش رنگه.اين چاى هاى خارجى فقط رنگ ...
صداى_ شكلات
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
مگر قهر بودن با يك بچهء زير سه سال قابل تحمل است؟البته كه نيست.داشتم به پيدا كردن راهى براى آشتى فكر مى كردم و خيلى زود شكلات هاى داخل يخچال xa0يادم آمد و بلافاصله xa0يكى از آنها را به كودك قهر كرده تعارف كردم.اما، مگر برمى داشت؟شكلات را قبول نكرد تا يكى هم براى آجى اش به او دادم.بالاخره، دو تا شكلا...
كاراكتر كليدى
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
در يك سال و نيم گذشته،تقريبا هر روز يك يا دو فيلم سينمايى ديده ام و در بيشتر فيلم ها، يك كاراكتر وجود دارد كه پيچيده ترين xa0كارهاى تيم را پيش xa0مى برد و كارهاى پيچيده معمولا در جايى انجام مى شود كه هيج اثرى از افراد ديگر تيم نيست و در واقع آنها فكر مى كنند اين خودشان هستند كه در حال حل مسائل پيچيد...
آهسته تر
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:32
1. يك وقت هايى هم دقيقا وسط دويدن ها، زندگى يك فرمان "آهسته تر"صادر مى كند واين فرمان ممكن است در ابتدا باعث خشم و عصبانيت شود.اما،در پايان متوجه xa0مى شويم چقدر تند داشته ايم مى دويده ايم و چقدر اين استراحت برايمان لازم بوده است. 2. يك پنجشنبه و جمعهء آهسته داشتم و به اين نتيجه رسيدم زندگى آهسته اش...
زخم_ بامبو
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 19:36
1. بامبو را گذاشته ام رو به روى آينه.با اين هدف كه خودش را ببيند و از خودش خوشش بيايد و بيشتر رشد كندالبته،.اين هدفى بود كه مغزم تعريف كرده بود.اما،هدف قلبى ام چيز ديگرى بود.مى دانم بامبو تنهاست و فكر كردم،فكر مى كند يك بامبوى ديگر هم اينجاست و ممكن است با اين كار از تنهايى در بيايد.اميدوارم اين راه...
تا مرز_ سكته
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 19:04
خانم همكار رفته بود جواب آزمايشش xa0را بگيرد.اما، بجاى جواب آزمايش، يك شوك بزرگ به او داده شده بود: - خانم عصر برگرديد.دكتر مى خواد با شما حرف بزنه. برگشته بود اداره و هر ده دقيقه يك بار از من مى پرسيد: - ايدز يا هپاتيت؟ راستش من به سرطان فكر مى كردم و از ته قلب برايش ناراحت بودم و متاسف و مضطرب.عصر...
همون هميشگى
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 13:46
1. تا همين پارسال تعداد رستوان رفتن هاى كل عمر من به ده بار هم نمى رسيد.بعد يهو پارسال يك بار با نيلو به يك رستوران رفتيم و من از پيتزاها و مخصوصا سالادهايش خوشم آمد و الان از بس زود به زود به آنجا مى روم كه ديگر هر بار مى توانم بروم پشت يكى از ميزها بنيشينم و بجاى سفارش بفرمايم:همون هميشگى! 2. هفته...
خودكفايى
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 3:14
تنهايى آدم را خودكفا مى كنذ.مثلا يك ادم تنها مى تواند در تاريكى مطلق اتاق بدون برخورد با هيچ شى و وسيله اى يك راست برود آشپزخانه و بعد كمى كج شود به سمت سينك و از داخل كابينت بالايى يك ظرف xa0نسبتا بزرگ بردارد و زير شير آب بگيرد و نصف آن را با آب سرد پر كند و بعد از كابينت پايينى يك حولهء كوچك بردار...
مشق_ مردم
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 23:13
به هر حال سارا xa0دوست سى، چهل سالهء من است و استثناء بود.اما، براى همين سارا هم به ازاى هر پاراگرفى كه برايش نوشتم،يك بار خودم را توى دلم سرزنش مى كردم و يك بار براى سارا آرزوى رفوزه شدن مى كردم و يك بار هم همين آرزو را برايش پيامك مى كردم.تازه وقتى هم جزوه اش را تحويلش دادم و سارا تشكر كرد.فقط گفت...
حيف شد
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 21:24
خيلى وقت پيش كشمش سفارش داده بودم.يكى از همكاران خواهرم از يكى از دوستان خواهر شوهرش بهترين كشمش ممكن را براى من سفارش داده بود.همچنين عسل xa0سفارش داده بودم.بهترين نوع عسل،عسل_ گون.يكى از دوستان رئيس يك زنبور دارى شخصى دارد و فقط به مقدار xa0محدود سفارش قبول مى كرد.اسم من هم داخل ليست سفارش دهنده ه...
اين مادرها...
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 0:19
مادر_سارا ديروز عصر وقتى كه داشته است براى رفتن به بيمارستان و بسترى شدن براى عمل جراحى آب مرواريد، آماده مى شده است،ماشين لباس شويى را روشن كرده است و از سارا خواسته است حواسش جمع باشد و يك وقت يادش نرود كه لباس ها را از ماشين لباسشويى در بياورد. امروز عصر وقتى كه سارا براى عيادت مادرش به بيمارستان...
بى سر و پا
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 17:14
گزيدگى عنكبوت،مثل گزيدگى پشه نيست كه اثر دردناكش با آب سرد و صابون رفع و رجوع شود.اين موضوع را ساعت پنج و نيم صبح امروز كشف كردم.وقتى كه بعد از كلى تحليل فهميدم اين قرمزشدن پوست و درد و كهير نمى تواند كار پشه باشد و لابد يك عنكبوت از آن سياه هايش فكر كرده است دست من،جاى خوبى براى خانه ساختن است و لع...
رهايى از هارى
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 15:23
براى پياده روى پاييزى با سارا زده بوديم بيرون.كوچه اول و دوم را به سلامت رد كرديم و در كوچه سوم دو تا سگ ديديم هر كدام به اندازهء يك خرس!سگ ها داشتند راهشان را مى رفتند و من هم به توصيه هاى سارا خونسرد به راه رفتن ادامه دادم و وانمود كردم اصلا نمى ترسم و سگ ترس دادر مگر؟ما كمى دور شديم و سگ ها كمى د...