پرژین

متن مرتبط با «جايگزين وانيل در كيك» در سایت پرژین نوشته شده است

جاروی سنتی و افکار مدرن

  • نیلوبلاگ

    فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی ب...

    ادامه مطلب
  • در مسیر جلسه

  • نیلوبلاگ

    با عجله صبحانه ام را خوردم که به جلسه ساعت هشت برسم.ساعت را نگاه کردم و دیدم وقت برای نوشیدن یک چای هم هست.پروسه رفتن به آبدارخانه و پر کردن فلاسک و ریختن آب جوش روی پوستم را فاکتور می گیرم تا برسم به اقدام شجاعانه خودم در برابر ریختن آب جوش روی پوستم و به روی خودم نیاوردن زیرا همکاران حضور داشتند و نمی خواستم گریه و زاری کنم.در عوض سریع رفتم دستشویی و با آب سرد محل سوختگی را شستم و دیدم پوستم کش آمده است.یک فاک گفتم و در مسیر رفتن تصمیم گرفتم یک پماد سوختگی بخرم.خوشبختانه داروخانه باز بود.اما ص...

    ادامه مطلب
  • اتفاق نادر

  • نیلوبلاگ

    مادر_ همسر_ برادر_ همسر_ برادر من دیروز در حالی که همسر برادرم به همراه مادرش و خواهرهایش و همسر برادرش داشته اند برای آمدن به مولودی آماده می شده اند،،سکته می کند و فوت می شود و کل خانواده مجبور می شوند بیخیال مولودی شوند و بروند مراسم ختم و می روند و چند ساعت بعد در کمال تعجب و الیته خوشحالی، بانوی خِرد سال زنده می شود و همه با هم برمی گردند خانه.◇ آیا مولانا چنین موقعیتی را تجربه کرده است وقتی سروده است:مرده بدم،زنده شدم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نتیجه نه چندان درخشان

  • نیلوبلاگ

    خواهرم که مننتظر تولد دخترش در یکی،دو ماه آینده است به مادرم گفته است که با احتمال بالایی دخترش بسیار خوشگل خواهد شد، زبرا چهار ماه تمام آجیل خورده است و آجیل باعث خوشگلی بچه می شود.مادرمان هم آهی می کشد و برای اولین بار راز بزرگ خوردن آجیل در تمام نه ماهی که سر من حامله بوده است را فاش می کند.از شواهد برمی آید که از نظر مادرم نتیحه چندان درخشان نبوده است و انتطار یک بچه خوشگلتر را داشته است(خوب است که الان که سنی از من گذشته است این را فهمیده ام.وگرنه شما فک کن در شانزده سالگی که سن شروع ایجا...

    ادامه مطلب
  • دره دردناک

  • نیلوبلاگ

    یک جاهایی از زندگی نمی شود غمگین نبود و غصه نخورد.مهم نیست چقدر تلاش کنی،نمی شود که نمی شود.با اینکه دلم روشن است و پر از نور و می دانم از این دره دردناک هم خواهیم گذشت و شاد و خوشحال به قله خواهیم رسید و جشن خواهیم گرفت،اما امشب نمی توانم غمگین نباشم و غصه نخورم.واقعا نمی توانم.نمی شود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • قدم زدن در رویا

  • نیلوبلاگ

    مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است....

    ادامه مطلب
  • کل کل در صف کلانه

  • نیلوبلاگ

    کنار پارک چند تا غرفه شیربنی و ترشی فروشی و یک لوارم التحریر و چند تا خنزرپنزر فروشی را گذاشته بودند کنار هم و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه.البته که یک غرفه ویژه هم داشت.کلانه فروشی.کلانه فروشی را دو تا خانم اداره می کردند یکی از یکی خوشگل تر و سروزبان دارتر و زبروزرنگ تر و ماهرتر.من تقریبا دو ساعت پیش نمایشگاه رفتم و یک صف گرفتم و رفتم که یک دوری بزنم.ترشی ها عالی بودند.لیته خریدم با خیارشور با شوید که معرکه است.خیلی زود دورم تمام شد و برگشتم توی صف.خیلی شلوغ نبود.اما،این مردم انگار قحطی است د...

    ادامه مطلب
  • مصرع حک شده در مخ من

  • نیلوبلاگ

    فردا قرار است سارا بیاید اینحا تا با هم سیب زمینی و قارچ با سس بشامل درست کنیم.با وجود اینکه اطمینان دارم این کار از هیچکدام از ما برنمی آید امروز رفتم سیب زمینی،قارچ،شیر،خامه و سس خریدم و سارا هم قرار است فردا با آرد بیاید.البته چیزی که می خواهم بنویسم این نیست.رلستش اصلا نمی خواستم در این مورد بنویسم.چون ممکن است فردا کسی بپرسد قارچ و سیب زمینی تان چطور از آب درآمد و من باید واقعیت را بگویم و واقعیت هم که احتمالا چیزی نیست که باعث افتخار من بشود.به هر حال اینها را نمی خواستم بنویسم.چیزی که می ...

    ادامه مطلب
  • صداقت یک دروغگو

  • نیلوبلاگ

    سه ماه پیش یک روز کسی زنگ در خانه را زد و بعد از جواب دادن من خواهش کردم بروم دم در.رفتم و فهمیدم که این آقا ربطی به زمین کناری دارد که تازه می خواهند در آن ساخت و ساز را شروع کنند و حالا برق ندارند و از من برق می خواهند.پرسیدم:- برای چند روز؟- سه روز- باشه.یک دو شاخه آوردند و از برق اینجا استفاده کردند تا امروز.بعد امروز یک شماره ناشناس به من زنگ زد و خواهش کرد فیوز برق را وصل کنم چون پریده است.من گفتم:- شما؟- از طرف ساختمون کناری زنگ می زنم.- آها! شما همونی هستید که به من گفتید واسه سه روز ب...

    ادامه مطلب
  • پیشنهاد پدر

  • نیلوبلاگ

    وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را...

    ادامه مطلب
  • سخنی با مادربزرگ ها

  • نیلوبلاگ

    التماس قستمی از مبارزه نیست و کسی که این را نمی داند مبارز نیست....

    ادامه مطلب
  • پدر پیشرو

  • نیلوبلاگ

    یکی از اختلافات جدی دوران نوجوانی من با پدرم این بود که من طرفدار تیم ملی فوتبال ایران بودم و پدرم طرفدار تیم ملی فوتبال عربستان.یادم نیست چه سالی بود که ایران و عربستان با هم بازی داشتند.اما،یادم است در خانه ما بر سر این مسئله غوعا شده بود و من می خواستم با دعوا و داد و بیداد هم که شده پدرم را طرفدار تیم ایران کنم.اما،پدرم همچنان بر طرفداری از عربستان اصرار می ورزید و خون من را به جوش می آورد.از طرفی فقط یک تلویزیون داشتیم و مجبور بودیم با هم بازی را ببینیم.یادم است من با کل بازی جیغ می زدم و ب...

    ادامه مطلب
  • خطوط درهم و برهم

  • نیلوبلاگ

    سارا چپ و راست از قم به من زنگ می زند و با نگرانی از اوضاع و احوال شهر خبر می گیرد و من هم که جواب هایم معلوم است:- نگران نباش خبر خاصی نیست!- پس چرا به هر کی زنگ می زنم یا زنگ نمی خوره یا اشغال می زنه و یا جواب نمی ده؟- چون خطوط تلفن و مخابرات مختله دیگه!- پس چرا واسه تو مختل نیست؟- اااااا نمی دونم! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پاییز پدر سالار

  • نیلوبلاگ

    کاملا تصادفی در کتابخانه ام سه کتاب کوری،ایشمن در اورشلیم و پاییز پدرسالار کنار هم قرار گرفته اند.احساس می کنم جامعه ما هیچ شباهتی به آدم های کتاب کوری ندارد.آیشمن هم که به گفته هانا آرنت ابله بود و هیچ جامعه ای بدون ابله نیست به هر حال و البته که نباید قدرت ابلهان را دست کم گرفت.اما،پاییز پدر سالار چیز دیگری است اصلا.انگار دارم در آن کتاب زندگی می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سلام اسپایدر

  • نیلوبلاگ

    سه روز است دارم علائم آبله میمونی را سرچ می کنم و به این نتیجه رسیده ام که بدترین قسمت این بیماری اسم زشتش است.واقعا این چه اسمی است که برای این بیماری انتخاب کرده اند.آبله سنجابی انتخاب بهتری نبود مثلا؟حالا مگر کسی می رفت و ویروس را استخراج می کرد و آزمایش می کرد و مچ پزشکان محترم را می گرفت که آبله سنجابی نیست و میمونی است و بیا یک صفر برای شما؟سلیقه هم چیز خوبی است.بگذریم.سه روز است دارم علائم ابله میمونی را سرچ می کنم و هیچ کدام از علائم را ندارم جز سه تا تاول کوچکی که روی مچ دست راستم بی دل...

    ادامه مطلب
  • پرسه سگ های هار در شهر

  • نیلوبلاگ

    بالاخره نوبتم شد تا از دستگاه عابربانک استفاده کنم.اما،یهو سر و کله یک مرد تقریبا جوان پیدا شد و گفت نوبت او است.گفتم:- نه.نوبت شما نیست.- اتفاقا خیلی هم نوبت منه.قبل از اینکه شما بیاید نوبت من بود.اما گوشی ام زنگ خورد و نوبتم رو دادم به اون خانم!- ببینید نوبت شما نیست ولی اگر عجله دارید باشه بفرمایید اول صف.- نخیر نوبت منه.- نه نیست.- چرا هست.نوبت من بود و من تلفنم زنگ خورد و کارم رو انجام ندادم چون رفتم تلفن رو جواب بدم و الان که برگشتم نوبت منه.اون خانم هم می دونه.کسی از اون خانم نظرش را نپرس...

    ادامه مطلب
  • مادربزرگ آوانگارد

  • نیلوبلاگ

    مامان یک جفت جوراب خریده است برای مورچه که یک لنگه اش قرمز است و آن یکی سفید.من از مورچه پرسیدم:- می پوشی این رو؟این بچه بسیار باملاحظه است و از ترس اینکه مامان ناراحت شود جواب بله و خیر نداد.به جایش یک سخنرانی ایراد که رنگ ها نباید اینقدر متفاوت می بود و طرح ها هم نباید کاملا شبیه هم می بود.گفتم:- نپوشش.چیه این؟ مسخره ست.بعد به مامان گفتم:- آخه این چیه واسه مورچه خریدی؟- مگه چشه؟- تا به تاست!- الان دیگه همه چی اینجوری شده!- ولی مورچه خوشش نمیاد و نمیخواد بپوشه.مامان با دلسوزی گفت...

    ادامه مطلب
  • درخت انجیر

  • نیلوبلاگ

    نشسته بودم روی پله حیاط و به آسمان نگاه می کردم و از دیدن ستاره ها تعجب می کردم.چند وقت است به آسمان نگاه نکرده ام؟نمی دانم.نشسته بودم روی پله حیاط و به آسمان نگاه می کردم و از پیچیده شدن عطر یاس در هوا تعجب می کردم.اوه یادم رفته بود این حیاط گل یاس هم دارد.نشسته بودم روی پله حیاط و به آسمان نگاه می کردم و از اینکه نه از دیدن آسمان لذت می برم و نه از شنیدن بوی یاس تعجب می کردم.از روری پله بلند شدم و به سمت درخت انجیری که می دانستم خشک شده  است رفتم.تمام درخت انجیرهای این منطقه خشک...

    ادامه مطلب
  • افکار درهم و برهم

  • نیلوبلاگ

    غرق در افکار درهم برهم،داشتم رانندگی می کردم.ناگهان یک موتوری پیچید جلوی پایم.تمام تلاشم را کردم که ترمز بگیرم.اما،ترمز کامل نگرفت و ماشین خورو به موتور و دو سرنشینش.یکی از سرنشینان جوان موتور قبل از سقوط موتور،اول پرید روی صندلی موتور و بعد هم روی جدول فرود آمد.سرنشین بعدی اما،با موتور خورد زمین.البته که به سرعت بلند شد و تا توانست فحش داد.اما،فحش چیزی نبود در مقایسه با اتفاقی که ممکن بود پیش بیاید.اتفاق به خیر گذشته بود.اما،تا دو ساعت بعد پاهایم بهانه برای لرزیدن پیدا کرده بود و چشم هایم ...

    ادامه مطلب
  • پدر سه دختر

  • نیلوبلاگ

    آقای وراج سه برادر و و دو خواهر دارد.پدرش چهار برادر و یک خواهر دارد.مادرش سه خواهر و یک برادر دارد و کلی عمه زاده و عموزاده و اینا.بعد برای اینکه من بدانم کی به کی است، آنها را کدگذاری کرده است.مثلا مادربزرگ خوشگل،مادر پدرش است.عموی پولدار،برادر بزرگ پدرش است و پسرعموی پول دوست،پسر عموی سومش است.ام...

    ادامه مطلب