یک تکه یخ بزرگ

خرید بک لینک

پنج،شش سالی می شود که من و سارا می خواهیم برویم استانبول.اما،این تابستان واقعا تصمیم مان جدی است و اگر سنگی،چیزی از آسمان نبارد قطعا خواهیم رفت.البته به شرطی که وام سارا واریز شود و قسمتی از آن را به من قرض بدهد.خلاصه که منتظر واریز وام بودیم و برنامه این بود که تا وام واریز شد بلیط بگیریم.البته همچنان منتظر هستیم.در این شرایط انتظار که لعنت بر آن باد زیرا واقعا انتظار بدترین موقعیتی است که آدم می تواند در آن قرار بگیرید.اه چقدر انتظار!خلاصه که در چنین شرایطی چند شب پیش سارا خواب می بیند در مرز باشماخ است و اجازه ورود به او نمی دهند.صبح بیدار می شود و می رود سراغ پاسپورتش و تازه یادش می آید پاسپورتش اعتبار ندارد.عکس پاسپورت را برای من فرستاد و به من توپید که اصرار من بر کشک و پشم بودن خواب ها بسیار بیخود است و شاهدش هم همین خوابی که او دیشب دیده است.دست سارا را خواندم داشت از تاکتیک حمله استفاده می کرد بجای دفاع.اما من متلک های مورد نیاز را به او که اصرار داشت هر چه زودتر برویم سفر انداختم و سفارش کردم در اولین فرصت برود دنبال تمدید پاسپورت.امروز رفته بود و در آنجا یک پیرزن باکلاس دیده بود که مثل سارا آمده بود دنبال تمدید پاسپورتش.

- پیرزن خیلی باکلاس بود.از اینا که هی میگن خیلی ممنون.تشکر می کنم!

- خوب؟

- هیچی خانمه ازش پرسید که آیا شوهر داره؟ که داشت.بعدش گفتند شوهرش باید اجازه تمدید پاسپورتش رو بده!

- واقعا؟

- آره.اجازه کتبی شوهرش رو هم آورده بود.اما قبول نکردند و گفتند باید بره دفتر خونه!

-وااااا!

- آره پیرزن بدبخت هم می گفت آخه من توی این سن پا دارم برم دفترخونه؟ بعد خانم هم جواب داد:

- ما چه کار کنیم؟ شوهر داری دیگه!

- شوهرم از خودم بدتر از دست و پا افتاده!

- آخرش چی شد؟

- براش تمدید نکردن!

- واقعا که!

- آره.از اون ور یک مرد جوون هم اومده بود برای خودش و زنش پاسپورت بگیره و ازش پرسیدن آیا همسرش قبلا پاسپورت داشته؟ با اطمینان گفت: نه و بعد کد ملی رو دادند به سیستم و مشخص شد قبل از ازدواج پاسپورت داشته و دماغ شوهره سوخت.بعد زنگ زد به سایدا !

- سایدا؟

- آره وقتی زنگ زد به زنش اسم سایدا افتاد!

-خوب؟

-ماجرا رو پرسید و سایدا تایید کرد پاسپورت داشته!

- چه ماجرایی!

- ببین یه پسر جوون هم اومده بود که روی دستش یک تتوی ترسناک زده بود و واسه همین براش گواهینامه صادر نمیکردن! مغز خانم ها رو خورد از بس گفت: آجی تو رو خدا چکار کنم؟

- چکار کرد؟

- هیچی گفتند نمی تونن کاری براش انجام بدن!

- چه قانونی.نمی دونستم همچین قانونی هست!

- راستی یه قانون جالب دیگه.یه مرده اومده بود واسه فروش ماشین اما یک کدی براش فعال نمی شد.نگاه کردن و گفتن شاکی خصوصی روی پرونده داری.بررسی کردن و دیدن کسی ازش شکایت کرده که در روز و تاریخ و جاده ذکر شده شما مارپیچی رانندگی کردی!

-جدی؟

- آره

-گفتن تا شاکی خصوصی شکایتش رو پس نگیره نمی تونه ماشین رو بفروشه!

- باورم نمیشه!

- منم باورم نمیشد.این یخچال انگار پیر شده.یه نفس میکشه و برای نفس بعدی کلی تلاش میکنه!

- الان خوبه.هفته پیش جیرجیر می کرد.یه کوچولو هم گریه کرد و الان نفسش به شماره افتاده!

- می دونی یخچال شده دویست میلیون!

با شنیدن قیمت یخچال نمی دانم چه اتفاقی در حالت صورت من افتاد که سارا بلافاصله گفت:

- غصه نخور.تو محله ما یخ فروشی هست قول میدم هر روز برات یک تکه یخ بزرگ بیارم!

احتمالش صفر نیست ولی خیلی کم امکان دارد کار من به خرید یخ بکشد.ولی آن قول سارا در مورد آوردن یک تکه یخ بزرگ برای من آنهم هر روز، قلبم را تماما گرم کرد.

◇ فیلم: minari

نظر: بد نبود.

پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 20:04

صفحه بندی