برگشت تب
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:42
تب طولانی و دردناکی بعد از نوشتن پست دیشب گریبانم را گرفت.تا ساعت سه و نیم شب را یادم است که بیدار بودم و باور نمی کردم این دنیا با تمام پیچیدگی های ارتعاشی و فرکانسی اش اینقدر باهوش و پفیوز باشد.من فقط دو خط نوشته بودم از تب و لرز بدم می آید و از لرز بیشتر.این که مدح و سنایش تب نبود.فقط یک واقعیتی ...
نتیجه نه چندان درخشان
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:42
خواهرم که مننتظر تولد دخترش در یکی،دو ماه آینده است به مادرم گفته است که با احتمال بالایی دخترش بسیار خوشگل خواهد شد، زبرا چهار ماه تمام آجیل خورده است و آجیل باعث خوشگلی بچه می شود.مادرمان هم آهی می کشد و برای اولین بار راز بزرگ خوردن آجیل در تمام نه ماهی که سر من حامله بوده است را فاش می کند.از شو...
تسکین
-
تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 15:42
حوصله ندارم خودم رو روانکاوی کنم که چرا رفتم تو اون کافه و قهوه سفارش دادم.البته برای تا وارد کافه شدنش دلیل دارم.ضعف کرده بودم و احساس می کردم کمی دیگه که فشارم بیفته،سرم بیشتر گیج میره و ممکنه بخورم زمین.فک کردم اگه یک تکه شیرینی بخورم،حالم کمی بهتر میشه.یعنی برای شیرینی خوردن دلیل داشتم.اما،نمی د...
کم مهره گان
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 20:09
وراج رفته بود دکتر برای کمر درد و دکتر بعد از گرفتن عکس و سی تی اسکن به سمع و نظرش رسانده بود که وراج به طور مادرزادی یک مهره کم دارد.وراج باور نمی کند و می رود تا نظر دکتر معتمد اداره را بپرسد و دکتر هم با دیدن عکس های می گوید:- دکتر ارتوپد درست گفته و شما یک مهره کم دارید و من این قضیه رو همون بیس...
چهل و پنج ثانیه
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 20:09
توی ترافیک چهل و پتج ثانیه ای بودم.یهو راننده ماشین جلویی پیاده شد و خیلی با طمانینه به سمت ماشین من آمد و خواست با من حرف بزند.پنجره را پایین کشیدم و با یک مرد تقریبا شصت ساله روبه رو شدم که ته چهره اش شبیه زبل خان بود و سیگاری هم به لب داشت.متعجب نگاهش کردم و گفتم:- بفرمایید؟- ببین می خوام یه نصیح...
کنگر فروشان
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 20:09
حدود بیست سال ایوان مخوف همان بی سر پایی که هیچ کسی نمی دانست چگونه بدون داشتن هیچ لیاقتی رببس مادام العمر اداره ما شده بود،من را از هر گونه پاداش،و اضافه کاری و پول های متفرقه محروم کرده بود و حالا هم اژدها.پاداش که پبشکش،معمولا از حق خودم هم می زدند و می زنند و من چگونه این ظلم ها را تاب آورده ام....
بی حوصله
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 6:56
اینطوری نیست که آدمی که حوصله هیچ کاری را ندارد،دلش هم نخواهد کاری انجام دهد.نمونه اش خود من با اینکه این روزها حوصله انجام هبچ کاری را ندارم و این بی حوصلگی امروز عصر به اوج خودش رسیده بود، در همان زمان بی حوصلگی شدید،دلم یک نوع تکنولوزی می خواست که بتواند آدرسی را که می خواستم به یک تراشه در کف پا...
سفارش های سرد شده
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 6:56
هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید...
شلاق
-
تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 6:56
[unable to retrieve full-text content]خطاب من به زندگی : دارم از نفس می افتم.کمی آرام تر لعنتی.
دره دردناک
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:56
یک جاهایی از زندگی نمی شود غمگین نبود و غصه نخورد.مهم نیست چقدر تلاش کنی،نمی شود که نمی شود.با اینکه دلم روشن است و پر از نور و می دانم از این دره دردناک هم خواهیم گذشت و شاد و خوشحال به قله خواهیم رسید و جشن خواهیم گرفت،اما امشب نمی توانم غمگین نباشم و غصه نخورم.واقعا نمی توانم.نمی شود. Adblock tes...
اوقات تلخ
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:56
با اوقات تلخی چشمانم را باز کردم واولین چیزی که دیدم سوسوی یک ستاره بود پشت پنجره.لبخند تلخی به ستاره زدم و دیدنش را به فال نیک گرفتم.اما،فقط چند ثانیه.چند ثانیه بعد تمام انرژیم رفت و قدرت رفتن به سرکار را از دست دادم.تمام روز را خانه بودم و نگران بودم. فکر می کردم و نگران بودم.غصه می خوردم و نگران ...
مجسمه
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 17:56
استادی که تدریس می کرد را یکی از مفاخر علمی استان به من معرفی کرده بودند.البته که با شک این عنوان عریض و طویل را قبول کرده بودم و حالا در کلاس بودم تا ببینم چقدر می توانم با این افتخار علمی استان فخر بفروشم؟حال و حوصله کلاس را نداشتم و چون چاره ای نبود در کلاس نشسته بودم وگرنه واقعا هیچ علاقه ای نه ...
بانک و بندکفش
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:05
باورکردنی نبود،سرماخوردگی کاری کرده بود که حتی نمی توانستم بند پوتین هایم را ببندم.اما چون مجبور بودم بروم بانک به ناچار یک جفت کفش ساده پوشیدم و رفتم.من نفر ۱۷۷ صف بودم و شماره ۱۵۴ تازه داشت می رفت تا کارش انجام شود.حساب،کتاب کردم و دیدم ۲۳ نفر جلوی من است،در حالیکه ده نفر هم توی بانک حضور نداشتند ...
قریحه
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:05
می دانستید قریحه یک کلمه عربی است به معنی آب چاه.خاصیت آب ته چاه هم این است که هر چقدر از آن اب بکشند از مقدار آب موجود در ته چاه نه تنها کم نمی شود،بلکه بیشتر هم می شود.◇ البته الان با این خشکسالی و فرورفت های زمین میدانیم که اینطور هم نیست.اما،به هرحال مطلب جالبی بود که امروز یاد گرفتم.یادم است وق...
حرف گوش کن
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:05
- نیلو باور کن تا حالا سرفه های اینجوری نداشتم.هر بار که سرفه می کنم انگار سیخ داغ فرو می ره توی ریه هام!- مواظب باش خیلی خطرناکه!- کاری نمی تونم بکنم.همه ش چای ماسالا می خورم و ویتامینc و سوپ.سیب رو هم می ذارم رو بخاری.کمی که می پزه و کمپوت طور میشه،سیب رو تکه تکه می خورم.همین دیگه.- نه برو دکتر.ای...
خشونت
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 18:47
[unable to retrieve full-text content]یک بار گیاهی را از بین بردم.چون زیادی به آن آب داده بودم.خدای من می ترسم عشق هم خشونت باشد. خوزه الیوارز
سختی کشیدن یک نفس راحت
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 18:47
کژال دوست من نیست.بیشتر یک همکلاسی قدیمی است که چون هیج دوست دیگری ندارد،گاه و بیگاه به من زنگی می زند و سلام و احوالپرسی می کند و گاهی هم مثلا سالی دو بار با هم بیرون می رویم و دوری می زنیم.همین.کژال فرزند اول یک خانواده فرهنگی است.پدر دبیر ریاضی و مادر دبیر زبان.گویا پدرش از داشتن فرزند دختر خوشش ...
شینا
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 18:47
شینا،همکار سارا بود که خیلی زود این همکاری به دوستی تبدیل شد و من چند سالی است مرتب اسم شینا را از زبان سارا می شنوم و فهمیده ام شینا یک خانم سی و هفت ساله است.فوق لیسانس نرم افزار دارد و بسیار باهوش است.تا اینجا که شباهتی به من نداشت.اما،سارا معتقد است شینا از لحاظ شخصیتی بسیار به من شببه است و این...
قدم زدن در رویا
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:36
[unable to retrieve full-text content]مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است.
گوسفند
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 15:36
من و چند نفر دیگر داشتیم از خیابان عبور می کردیم که یهو یک ماشین با سرعت بالا آمد و کم مانده بود همه ما را نفله کند.من ترسیدم.اما دو تا پیرمر که جلوتر از من بودند بیشتر ترسیده بودند و به راننده که جوانی بود بیشعور و حالا زده بود روی ترمز و رنگ پریده ما را نگاه می کرد،توپیدند که:- مثل آدم رانندگی کن!...