برگ های بلال
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 13:32
تا نایلون بلاها را دست سارا دیدم،فهمیدم چه فکری در سر دارد و اولین جمله ام این شد:- من بلال نمی خورم!- باشه.علیرغم آن "باشه" سارا بعد از چای و میوه بلند شد و گفت می خواهد بلال کباب کند.- من بلال نمی خورم- حالا بذار درست کنیم- به شرطی که صد تا صفرش رو خودت انجام بدی.من حوصله بلال کباب کردن ندارم- باش...
بی فرهنگی به علاوه چندش و بیشعوری
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 0:45
شعور یعنی وفتی داری بلال می خری،بلال ها رو باز نکنی و با ناخن تست نکنی که آیا شیره دار است یا نه؟دلم می خواست جمله بالا را به آن خانم جوان بیشعور می گفتم.اما، ترسیدم و بجاش سر فروشنده بدبخت غر زدم که چرا اجازه می دهد چنین اتفاقی بیفتد؟◇ من با همه تبحرم درجدا کردن میوه های خوب از بد، واقعا راهی برای ...
چه خبره!
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 0:45
برادرزاده ام-همانی که از بین همه خوبان دختر لیلا را برگزیده است برای عاشقی_ وقتی خیلی بچه بود و وسیله ای گم میشد و به اطلاعش می رساندیم که مثلا قطارش نیست و گم شده است خیلی با اعتماد به نفس می گفت:- گم شده؟ پس صداش بزنید!بعد خودش شروع می کرد به صدا زدن وسیله گم شده و مثلا قطار را صدا می زد و اتفاق ع...
یک افتخار از ته دل
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 0:45
روزی مردی وارد یک روستا می شود و از اولین شخصی که می بیند می خواهد اسم سه تا از ادم های خوب روستا را به او بگوید.مرد هم اسم دو نفر را می برد و برای سومی می گوید که:- حیف که نمیشه آدم اسمخودش رو هم بیاره!حالا چرا این را نوشتم؟زیرا امروز آن را شنیدم و حسابی خندیدم.(ماجرا که به کردی تعریف شود بسیارربام...
محروم از ارث
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 20:05
وراج از ارث محروم شده است و این تراژدی در چهلم پدرش به عرضش رسیده است.آنطور که خودش می گوید پدرش پنج روز قبل از مرگش هر آنچه را که داشته است به اسم همسرش یعنی مادر وراج زده است و مادرشان هم به اسم دو تا دختر و یک پسر مجرد و بیکاری که دارد انتقال داده است و وراج و یکی از برادرها مانده اند و حوضشان.ور...
کارت و کالباس
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 20:05
خریدهایم شد یک بسته نان،یک ظرف متوسط ماست موسیر و دو کیلو دوغ.همین ها.تا اینکه کالباس های داخل یخچال چشمانم را گرفت و دعوا شروع شد.دلم می گفت بخر.مخم می گفت نخر.در نهایت دلم برنده شد و یک بسته کالباس خریدم که نسبت به قیمتش خیلی زیاد بود.همین خود من سه سال پیش ده پر کالباس گیاهی و تا حدی سالم و خانگی...
صداش نزن
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 20:05
مورچه از دور قربان و صدقه کلارا می رود.پیشی عزیز هم حرف های مورچه را باور می کند و سعی می کند به او نزدیک شود.مورچه از گربه می ترسد و فرار می کند.پیشی هاج و واج می ماند!با دلخوری گفتم:- دیونه ش کردی! یا نگو چقدر ناز و خوشگله یا بذار بهت نزدیک بشه!- خاله به خدا دوسش دارم.ولی فقط از دور.اگر نزدیکم بشه...
تونل زمان
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:24
خیلی اتفاقی نوشته های منتشر نشده خودم را می خواندم و به این نوشته رسیدم که اردیبهشت نود و شش نوسته بودم:در چند ماه گذشته، اتاق جديدمان در اداره مشرف بر حياط خلوت يك از خدا بى خبر بود كه يك مرغ و خروس را وسط حياط خلوت_ پر از آجر و الوار و فرغون و كمد كهنه و انواع و اقسام وسايل اضافى و بدردنخور ول كرد...
فکری به حال خود باید کرد
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:24
من و برادرم با هم رسیدیم داخل خانه و با هم چشممان به بشقاب پر از کتلت افتاد و با هم شروع کردیم به دانه دانه نوش جان کردن کتلت ها.مادرم چند بار توضیح داد الان برایمان غذا می کشد و ما هم تشکر می کردیم و همچنان کتلت ها را به بدن می زدیم.مادرم مشغول کشیدن غدا بود و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون را ...
نام نیک
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:24
دیروز خیلی اتفاقی یکی از دوستان دبیرستان را دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم و چه خبر و اینا.بعد این دوستم پرسید چرا در هیچ گروهی نیستم و اگر دلم می خواهد شماره ام را بدهم تا در گروه بچه های چهارم تجربی دبیرستان بعثت اضافه شومدلم می خواست؟ابدا.شماره دادم؟بله.شب وارد گروه شدم و انتظار داشتم دوستان برایم...
روانشناسی با رسم شکل
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:51
شما یک دایره بکش و با یک خط آن را نصف کن.نیمه بالای خط می شود خودآگاه و نیمه پایین می شود ناخودآگاه.روی خط هم باید یک مربع کوچک کشید به عنوان نمادی از ایگو یا خود.چون copmlex ها در ناخودآگاه شناور هستند برای درک بهتر می توان آنها را به شکل سنگ های کوچکی در داخل بخش ناخودآگاه در نظر گرفت.می دانیم که ...
هزار و سیصد آفرین
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:51
پریروز همانطور که داشتم از کوه بالا می رفتم و آشغال ها را جمع می کردم و از حجم بیش ازاندازه پلاستیک ها شگفت زده شده بودم ،به ذهنم رسید که به پسر جوانی که سطل آشغال های این محله را می گردد تا شاید پلاستیکی،قوطی نوشابه ای و یا آهن پاره ای پیدا کند، پیشنهاد بدهم برود مسیر کانی شفا و تمام چیزهایی که او ...
وانت معهود
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:51
وانت پر از هندوانه خیلی از خانه دور نبود.در واقع نزدیک هم بود و من با اینکه هندوانه توی یخچال داشتم نمی دانم چرا دلم خواست یک هندوانه دیگر هم بخرم.(فک کنم این تصمیم ربطی به پوست هندوانه ها دلشت.هندوانه داخل یخچال دایره ای خط خطی بود و هندوانه ای که خریدم سبز پسته ای بدون خط).هندوانه متوسط انتخاب کرد...
گره گشایی
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:09
بالاخره تابستان است و عینک آفنابی از همیشه لازم تر.منظورم این است آدم یا حداقل من در تابستان بیشتر از فصل های دیگر سال قدر عینک آفتابی ام را می دانم و مراتب سپاس و تشکر خودم را تقدیمش می کنم.چون به هر حال عینک آفتابی بسیار مهم است و برای ادم های حساس به نوری مثل من کار از مهم بودن هم می گذرد و حیاتی...
اطمینان خاطر
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:09
با مورچه و خواهرم رفته بودیم کوه.کوهستان به شدت خلوت بود و سکوت شکوهمندی برقرار.بعد از خوردن صبحانه و صرف چای در سایه کوچک یک درخت عزیز، تصمیم گرفتیم برگردیم.اما،مورچه دلش نمی خواست برگردد و به من گفت:- کاش کسی با ماشین می اومد دنبالمون و می بردمون پایین!خودش ادامه داد:- اما هیچ کسی نمیاد متاسفانه!م...
از سنندج خنک بر شما سلام
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 16:09
غروب برای آبیاری درخت ها رفته بودم توی حیاط و تنها چیزی که انتظار نداشتم آن نسیم خیلی خنکی بود که بر تنم وزید.اصلا یک جوری سورپرایز شدم که انگار افتاده ام توی تونل زمان و اینجا نه تابستان است و نه حتی سنندج.بلکه اوایل پاییز است و جایی دور و بر ارتفاعات تته. Adblock test (Why?)
دیوانه های همین دور و بر
-
تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 17:45
خانمی از بیمه زنگ زد و گفت چون عوارض جاده ای دارم نمی توانند بیمه ام را ثبت کنند.حالا مبلغ عوارض چقدر بود؟شانزده هزار تومن.از خانم خواستم اگر می تواند خودش عوارض را پرداخت کند تا بعد به حسابش واریز کنم.گفت:- ندارم!- باشه شناسه رو بفرستید خودم واریز می کنم.- رمز دوم دارید؟جواب دادم بله رمز دوم هم دار...
مدیربت بحران
-
تاریخ: 1402/5/3 ساعت: 17:45
دیروز صبح در یک کلاس مدیریت بحران آنلاین شرکت داشتم که خود همین کلاس مدیریت بحران،یک بحران بود.دلیلش را نمی نویسم.طولانی می شود.اما،آن بحران،حتی اولین بحران دیروز نبود.اولین بحران مربوط می شد به آن کلاس اکسل کذایی و دومین بحران رفتن من به یک جلسه که باید فردا یعنی امروز می رفتم و بحران سوم برگشتن به...
اصرار بر اشتباه
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:37
همینجوری که روزها داره میگذره،کتاب میخونم،فیلم می بینم و ورزش می کنم و قسمت هیجان انگیزش اینه که همراه با ورزش فایل های روانشناسی گوش می دم.یعنی مثلا اگر روزی 90 دقیقه ورزش کنم،90 دقیقه هم مطالب علمی گوش می دم و به اطلاعات خودم اضافه می کنم که از این بابت خیلی خوشحالم و احساس خوشبختی می کنم.فک می کن...
تاریکی به اندازه کافی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:37
یک ضرب المثل کردی داریم که کمی بدآموزی دارد.اما،ضرب المثل است دیگر و بهتر است خیلی سخت نگیریم.ضرب المثل به قرار زیر است:" دزد اگر دزد باشه،چیزی که زیاده تاریکی شبه"منظور هم این است آقا یا خانم دزد اگر واقعا دزد درست و درمان و زبردستی باشند،چیزی که زیاد است فرصت شغلی و کاری ست.به عبارت دیگر آنچه که ل...