
فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی ب...
ادامه مطلب
من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که...
ادامه مطلب
چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدر...
ادامه مطلب
حتی اگر هوش ریاضی پیرمرد به اندازه زنبورهای کندوهای عسلش می بود،می بایست بداند دومیلیون و هشتصد و بیست هزار تومان،پنج تا صفر دارد نه شش تا.اما،شش تا صفر را جلوی عدد گذاشت و با فروتنی به من نشان داد که بداند درست است یا نه؟ و اینجانب خیلی قاطع و مطمئن جواب دادم:- بله درسته!خوب من الان می توانم هوش ریاضی خودم را هم به تازیانه نقد بسپارم.اما این کار را نمی کنم چون واقعیت این است که من اصلا دقت نکردم و اگر خصوصیتی در من باشد که باید به جد به نقد کشبده شود همانا سربه هوایی است.البته این به این معنی ن...
ادامه مطلب
شعور یعنی وفتی داری بلال می خری،بلال ها رو باز نکنی و با ناخن تست نکنی که آیا شیره دار است یا نه؟دلم می خواست جمله بالا را به آن خانم جوان بیشعور می گفتم.اما، ترسیدم و بجاش سر فروشنده بدبخت غر زدم که چرا اجازه می دهد چنین اتفاقی بیفتد؟◇ من با همه تبحرم درجدا کردن میوه های خوب از بد، واقعا راهی برای تشخیص بلال خوب نمی شناسم.چه کار می کنم؟ به شانسم اعتماد می کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
من و برادرم با هم رسیدیم داخل خانه و با هم چشممان به بشقاب پر از کتلت افتاد و با هم شروع کردیم به دانه دانه نوش جان کردن کتلت ها.مادرم چند بار توضیح داد الان برایمان غذا می کشد و ما هم تشکر می کردیم و همچنان کتلت ها را به بدن می زدیم.مادرم مشغول کشیدن غدا بود و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون را نگاه می کرد و از مورچه که توی کوچه بود می خواست سریع بالا بیاید و غذایش را بخورد.اما، مورچه این پا و آن پا میکرد و نمی فهمید مادربزرگش چرا اینقدر اصرار دارد سریع بیاید و غذایش را بخورد.ما هم نمی فهمید...
ادامه مطلب
یک ضرب المثل کردی داریم که کمی بدآموزی دارد.اما،ضرب المثل است دیگر و بهتر است خیلی سخت نگیریم.ضرب المثل به قرار زیر است:" دزد اگر دزد باشه،چیزی که زیاده تاریکی شبه"منظور هم این است آقا یا خانم دزد اگر واقعا دزد درست و درمان و زبردستی باشند،چیزی که زیاد است فرصت شغلی و کاری ست.به عبارت دیگر آنچه که لازمه ی کار دوستان است، مفت و مجانی محیا است و دیگر می ماند همت و زور بازو و عرف جبین این عزیزان!ضرب المثل بامزه ای است و من در مورد منشا به جود آمدن آن کمی خیالپردازی کردم و فک کردم احتمالا خانم آقای ...
ادامه مطلب
وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را دا...
ادامه مطلب
با تعجب به مورچه گفتم:- مورچه این مرغ شد صد و هشتاد و پنج تومن!مورچه خیلی خونسرد جواب داد:- خیلی وقته اینطوریه!سارا زنگ زد و گفت:- شنیدی که مردم لوازم برقی هاشون رو می ذارن تو دیوار برای معاوضه با غذا؟- آره.یه چشم تو خونه چرخوندم.چیزی برای فروش ندارم.همه وسایلم رو لازم دارم.تازه اتو هم سوخته و جارو برقی تعمیر می خواد.- یه اتوی مو داری که زیاد استفاده نمی کنی!- اوه آره.واقعا چطور به ذهن خودم نرسیده بود.◇ هیچکدام از ما قدرت خرید قبل را نداریم و من هم مثل همه هستم و در حال تجربه مدلی از بی پولی هست...
ادامه مطلب
این سارا دوست من زندگی و مسائلش را جدی می گیرد.منظورم این است که نظام ارزشی اش با نظام ارزشی من زمین تا آسمان فرق دارد و ابدا زندگی و اتفاقاتش را کشک و پشم نمی پندارد و کاملا برعکس معتقد است هیچ اتفاقی در زندگی تصادفی نیست و تمام اتفاقات زندگی برای تکمیل کردن طرحی هستند که زندگی برای هر کسی در نظر گرفته است.تا اینجا یعنی من و سارا هیچ نقطه اشتراکی نداریم و در حالیکه من در پایان روز در تاریکی روی صندلی راک مورد علاقه ام تاب می خورم و سعی می کنم هر آنچه در روز قبل پیش آمده است را فراموش کنم،سارا م...
ادامه مطلب
معلم زبان مورچه مهاجرت کرد و من برای سارا درد دل می کردم که بعد از این مجبورم هفته ای سه روز مورچه را به کلاس زبان ببرم و یک ساعت و نیم علاف باشم تا کلاسش تمام می شود.سارا پیشنهاد داد خودم هم یک کلاس پیدا کنم و در آن فاصله بروم.بعد خودش جواب خودش را داد:- اها نمیشه چون مغزت نمیکشه!بعد ادامه داد:خوب یک کتاب با خودت ببر تو ماشین بخون.بعد دوباره خودش جواب خودش را داد:- اینم نمیشه.چون چشات کوره!خوب برو تو موسسه و بگو می خوام اینجا درس بدم.اول بگو می خوام مجانی درس بدم.بعد دبه در بیار بگو پول میخوام....
ادامه مطلب
با هر بدبختی که بود مورچه یک سطح زبان را تمام کرده است و دارد برای آزمون پایان سطح یک آماده می شود.امشب هم با پای خودش آمده بود پیش من تا با او درس هایش را کار کنم.چون چنین اتفاقی به ندرت می افتد با اینکه خودم کار داشتم قبول کردم که با هم درس بخوانیم و شروع کردم به تمرین کردن کلمات برای قدم اول.اولین کلمه ای هم که معنیش را پرسیدم این بود:- ?church- مسجد!قدم بعدی سقوط به وادی دپرشن بود.◇ البته خوب که فکر می کنم از لحاظ فنی اشتباه جواب نداده است بچه! بخوانید...
ادامه مطلب
بعد از دیدن آزمایش ها،نظر پزشک در مورد التهاب پوست و سردردها و دل دردهای ناگهانی و بدون دلیل این مدت، این شد:- روح و روانت رو آروم کن!به همین سادگی!امروز در راستای آرام کردن روح و روان با سارا همراه یک گروه طبیعت نوروی شدیم که از بس هوا گرم بود هیچ کسی حتی سارا حاضر نبود دل از سایه بکتد و بیاید پیاده روی.مجبور شدم تنها بروم و رفتم و از سکوت عجیب کوچه باغ های روستای ژان نهایت استفاده را کردم.اما،ناگهان صدای خطرناکی از یک پشته خار و گیاهان خشک نزدیگ مسیر باریک پیااه روی من به گوشم خورد.پشته خار تک...
ادامه مطلب
پیشخدمت جدید در یک حرکت بدعت آفرین منوی صبحانه تهیه کرده بود و کپی گرفته بود و بین همکاران پخش کرده بود.هنگام پخش این تراکت من اداره نبود.بنابراین آن را روی میزم گذاشته بود تا در جریات تغییرات تازه باشم.امروز صبح بیدار شده و نشده چشمم به این خلاقیت خفن افتاد و در یک نگاه فهمیدم قرار است امروز برای صبحانه جوجه تیغی میل بفرماییم.اول که تعجب کردم.آنهم چه تعجبی! تعجب در حد دیدن دایناسور در گندمزار.بعد که تعجبم موجبات پریدن خوابم شد و کمی بیشتر چشم هایم باز شد متوجه شدم صبحانه روز شنبه جوجه است و یکش...
ادامه مطلب
خانم مسن اصرار می کرد پول نان ها را با پول نقد حساب کند و شاطر صابر قبول نمی کرد و می گفت حتما باید کارت داشته باشد.خانم قسم خورد که کارت ندارد و الان که کارت ندارد چه کار باید بکند؟.آیا نان ها را مجانی ببرد و یا نان ها را پس بدهد و برود؟شاطر صابر خیلی عصبانی گفت:- ببین مادر!نمیشه کارت نداشته باشی.باید کارت همراهت باشه.از این به بعد قراره یک کارت هایی به همه بدن و بعد مثلا شما بیای روی یک صفحه که تازه لمسی هم هست مقدار نانی رو که میخوای به کیلو وارد کنی تا سیستم پول رو به ریال از ...
ادامه مطلب
خواب خوبی دیده ام.با دمپایی گیر کرده بودم در گِل غلیظی و می دانستم با این وضعیت نمی توانم از کوه بالا بروم.همین را به دوستانم گفتم و ناگهان نگاهم چرخید روی پاهایم.کفش پایم بود و خبری هم از گِل نبود.عصر امروز هم خواب چشمانم را بی آنکه خودم بخواهم،ربوده بود.مدت خواب کم بود و البته زمانش مهم نیست.مهم این است که خوابی که خودش آمده بود با احساس جهیدن یک گربه بزرگ از زیر تختم،خودش پرید.صبح بعد از بیدار شدن می دانستم مسیرمان هموار خواهد شد و عصر بعد از بیدار شدن فقط آرزو کردم آ...
ادامه مطلب
داشتم کاغذ هایی که اینجا و آنجا روی میز گذاشته بودم را مرتب کردم که چشمم خورد به یک برگه کنده شده از یک دفتر یادداشت کوچک که رویش نوشته بودم:"انگشتر گربه سیاه"و زیر این نیم جمله نوشته بودم"پلاستیکی نب...
ادامه مطلب
1.خير سرم، داشتم براى سال آينده برنامه ريزى مى كردم و هيچ علاقه اى به نصف و نيمه رها كردن كارم نداشتم.اما، راميار گردنش را جورى كج كرد كه دلم سوخت و قبول كردم از دى جى كالا آينه هاى مورد نظرش را سفارش دهم.گوشى اش را گرفتم و شروع كردم به ثبت سفارش.اما، ثبت سفارش خوب پيش نمى رفت و هى برمى گشتم مرحله قبل.در اين فاصله راميار از توصيه كاربردى سال قبل مادرش پرده...
ادامه مطلب
اول صبح يكى از همكارانم زنگ زد و خيلى مشكوك پرسيد: - سلام.صبح بخير.چه خبر؟ - سلام.صبح بخير.خبر خاصى نيست. - نه منظورم اينه كه چه خبر؟ - واقعا هيچى. - منظورم اينه كه كسى نمرده؟رييس زنده ست؟ - يعنى چى؟معلومه كه زنده ست. - پس چرا گوشى اش رو جواب نميده؟ - جلسه داره و گوشى رو تو اتاق xa0جا گذاشته. - مى تون...
ادامه مطلب
يك دوستى داشتم كه هميشه يك چمدان پر از پارچه هاى گران قيمت_ مخصوص لباس كردى در خانه داشت و حتى وقتى كلا به انگلستان مهاجرت كرد، چمدانش را با خودش برد.چون ادعا مى كرد فقط با آن چمدان پر از پارچه، خيالش كاملا راحت است.خلاصه هر كسى خيالش طورى راحت است و خيال من وقتى راحت است كه در يخچال كم_كم دو نوع م...
ادامه مطلب