پرژین

متن مرتبط با «اهانت به اهل سنت» در سایت پرژین نوشته شده است

فکر می کنم که ماه فکر می کند به من

  • نیلوبلاگ

    فکر می کنم که ماه فکر می کند به منالبته که کار در معدن همچنان خیلی سخت است ‌و بی پولی خیلی وحشتناک.اما، امروز دو تا اتفاق قشنگ هم داشتم:اولی دیدن یک مورچه بود که با بدبختی داشت یک هسته گیلاس را به سمت لانه اش می برد و این صحنه آنقدر تخیل من را قلقلک داد که هنوز دارم به داستانی که برای آن مورچه و دیدن دوستانش در خانه،، در ذهنم ساخته ام می خندم. دومی هم دیدن ماه بود در آسمان و البته شیرین زبانی حلوا که از من می خواست از ماه بخواهم بیاید پایین. ⭐️ سال‌های پیش در یک روزنامه شعری خواندم که یک قسمتش ا...

    ادامه مطلب
  • جاروی سنتی و افکار مدرن

  • نیلوبلاگ

    فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی با نوع تفکر حاکم بر جامعه روانشناسی در قرن نوزدهم برای من آنقدر جذاب بود که من تصمیم گرفته ام این فایل ها را یک بار دیگر گوش بدهم و بعد جدیدترها را گوش بدهم.فعلا تا اینجا فهمیده ام که روانشناسان قرن نو...

    ادامه مطلب
  • عددها به میلیون تومان است

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که موقعیتش چنین است و چنان و خودش اگر احتیاج نداشت،هرگز نمی فروخت و خیلی به نفع است و اینا.خوب من چه باید می کردم؟می گفتم دیروز رفته ام خرید و دو جفت کفش خریده ام و نصف حقوقم رفته است؟یا می گفتم دو ماه ...

    ادامه مطلب
  • خصوصیات روحی مشابه

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدرتمند هستند و خصوصیات روحی آن ها شببه به هم است و هر دو غرور زیادی دارند و به طعمه خود رحم نمی کنند"از بین همه شباهت ها داشتن خصوصیات روحی مشابه- آنهم آن خصوصیات وحشتناک- بیشتر از همه دل من را سوزاند.ح...

    ادامه مطلب
  • دائم ال سر به هوا

  • نیلوبلاگ

    حتی اگر هوش ریاضی پیرمرد به اندازه زنبورهای کندوهای عسلش می بود،می بایست بداند دومیلیون و هشتصد و بیست هزار تومان،پنج تا صفر دارد نه شش تا.اما،شش تا صفر را جلوی عدد گذاشت و با فروتنی به من نشان داد که بداند درست است یا نه؟ و اینجانب خیلی قاطع و مطمئن جواب دادم:- بله درسته!خوب من الان می توانم هوش ریاضی خودم را هم به تازیانه نقد بسپارم.اما این کار را نمی کنم چون واقعیت این است که من اصلا دقت نکردم و اگر خصوصیتی در من باشد که باید به جد به نقد کشبده شود همانا سربه هوایی است.البته این به این معنی نیست که من مخ ریاضی هستم.فقط به این معنی است که در حد اینکه دو میلیون و هشتصد و بیست هزار تومان پنج تا صفر دارد و نه شش تا ریاضی ام خوب است.اما،با عنایت به این دانستن و عطف به سربه هوایی مادام العمرم ب...

    ادامه مطلب
  • بی فرهنگی به علاوه چندش و بیشعوری

  • نیلوبلاگ

    شعور یعنی وفتی داری بلال می خری،بلال ها رو باز نکنی و با ناخن تست نکنی که آیا شیره دار است یا نه؟دلم می خواست جمله بالا را به آن خانم جوان بیشعور می گفتم.اما، ترسیدم و بجاش سر فروشنده بدبخت غر زدم که چرا اجازه می دهد چنین اتفاقی بیفتد؟◇ من با همه تبحرم درجدا کردن میوه های خوب از بد، واقعا راهی برای تشخیص بلال خوب نمی شناسم.چه کار می کنم؟ به شانسم اعتماد می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • فکری به حال خود باید کرد

  • نیلوبلاگ

    من و برادرم با هم رسیدیم داخل خانه و با هم چشممان به بشقاب پر از کتلت افتاد و با هم شروع کردیم به دانه دانه نوش جان کردن کتلت ها.مادرم چند بار توضیح داد الان برایمان غذا می کشد و ما هم تشکر می کردیم و همچنان کتلت ها را به بدن می زدیم.مادرم مشغول کشیدن غدا بود و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون را نگاه می کرد و از مورچه که توی کوچه بود می خواست سریع بالا بیاید و غذایش را بخورد.اما، مورچه این پا و آن پا میکرد و نمی فهمید مادربزرگش چرا اینقدر اصرار دارد سریع بیاید و غذایش را بخورد.ما هم نمی فهمیدم البته.یعنی اصلا متوجه نبودیم.تا اینکه غذا جلوی دست ما گذاشته شد و هر دو چهره در هم کشیدیم.برادرم با شوخی و خنده گفت:- معلوم نیست چه سریه.من سالی یه بار اینجا بیام خورشت قیمه داریم.روزی یه بار هم بیا...

    ادامه مطلب
  • تاریکی به اندازه کافی

  • نیلوبلاگ

    یک ضرب المثل کردی داریم که کمی بدآموزی دارد.اما،ضرب المثل است دیگر و بهتر است خیلی سخت نگیریم.ضرب المثل به قرار زیر است:" دزد اگر دزد باشه،چیزی که زیاده تاریکی شبه"منظور هم این است آقا یا خانم دزد اگر واقعا دزد درست و درمان و زبردستی باشند،چیزی که زیاد است فرصت شغلی و کاری ست.به عبارت دیگر آنچه که لازمه ی کار دوستان است، مفت و مجانی محیا است و دیگر می ماند همت و زور بازو و عرف جبین این عزیزان!ضرب المثل بامزه ای است و من در مورد منشا به جود آمدن آن کمی خیالپردازی کردم و فک کردم احتمالا خانم آقای دزد رفته است پیش خانم همسایه و از کار نکردن همسرش نالیده است و گفته است:- هر چی به این مرد میگم برو کار کن یا میگه امشب مهتابیه و به اندازه کافی تاریک نیست و یا میگه امشب جشنه و همه جا چراغونیه و زیاد...

    ادامه مطلب
  • بهانه

  • نیلوبلاگ

    وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را داده اند که مقبول افتاده است و اگر همه چیز خوب پیش برود گوش شیطان کر از دستش خلاص می شوم.وراج خودش نمی داند وراج است و نمی تواند باور کند به این دلیل جابجا می شود.می گوید بهانه است! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تجربه نوبر

  • نیلوبلاگ

    با تعجب به مورچه گفتم:- مورچه این مرغ شد صد و هشتاد و پنج تومن!مورچه خیلی خونسرد جواب داد:- خیلی وقته اینطوریه!سارا زنگ زد و گفت:- شنیدی که مردم لوازم برقی هاشون رو می ذارن تو دیوار برای معاوضه با غذا؟- آره.یه چشم تو خونه چرخوندم.چیزی برای فروش ندارم.همه وسایلم رو لازم دارم.تازه اتو هم سوخته و جارو برقی تعمیر می خواد.- یه اتوی مو داری که زیاد استفاده نمی کنی!- اوه آره.واقعا چطور به ذهن خودم نرسیده بود.◇ هیچکدام از ما قدرت خرید قبل را نداریم و من هم مثل همه هستم و در حال تجربه مدلی از بی پولی هستم که در مقایسه با شرایطی که بقیه مردم در آن به سر می برند،گله از شرایطی که دادم بیشتر لوس بازی به نظر می رسد.اما،واقعا اتویی که خیلی لازم دارم،سوخته است.جارو برقی تعمیر می خواهد.پول روکش دو تا دندان ک...

    ادامه مطلب
  • گل به خودی

  • نیلوبلاگ

    این سارا دوست من زندگی و مسائلش را جدی می گیرد.منظورم این است که نظام ارزشی اش با نظام ارزشی من زمین تا آسمان فرق دارد و ابدا زندگی و اتفاقاتش را کشک و پشم نمی پندارد و کاملا برعکس معتقد است هیچ اتفاقی در زندگی تصادفی نیست و تمام اتفاقات زندگی برای تکمیل کردن طرحی هستند که زندگی برای هر کسی در نظر گرفته است.تا اینجا یعنی من و سارا هیچ نقطه اشتراکی نداریم و در حالیکه من در پایان روز در تاریکی روی صندلی راک مورد علاقه ام تاب می خورم و سعی می کنم هر آنچه در روز قبل پیش آمده است را فراموش کنم،سارا می نشیند برنامه ای که برای روزش در نظر گرفته بود را چک می کند و مواردی را تیک می زند و مواردی را ضربدر و اینا.در آخر شب هم مدیتیشن می کند و با آرامش می خوابد که البته در مورد با آرامش خوابیدن شبیه هم ه...

    ادامه مطلب
  • دبه

  • نیلوبلاگ

    معلم زبان مورچه مهاجرت کرد و من برای سارا درد دل می کردم که بعد از این مجبورم هفته ای سه روز مورچه را به کلاس زبان ببرم و یک ساعت و نیم علاف باشم تا کلاسش تمام می شود.سارا پیشنهاد داد خودم هم یک کلاس پیدا کنم و در آن فاصله بروم.بعد خودش جواب خودش را داد:- اها نمیشه چون مغزت نمیکشه!بعد ادامه داد:خوب یک کتاب با خودت ببر تو ماشین بخون.بعد دوباره خودش جواب خودش را داد:- اینم نمیشه.چون چشات کوره!خوب برو تو موسسه و بگو می خوام اینجا درس بدم.اول بگو می خوام مجانی درس بدم.بعد دبه در بیار بگو پول میخوام.با شنیدن کلمه دبه من چشم غره رفتم و سارا دیگر جوابی به این یکی پیشنهاد خودش نداد.ولی پیشنهاد بعدیش محشر بود:- عجالتا برو خودت رو به اون میله ببند و یه پرفورمنس اجرا کن که حداقل قبل از مرگت به یه دردی ...

    ادامه مطلب
  • هم مسجد و هم کعبه و هم قبله بهانه ست

  • نیلوبلاگ

    با هر بدبختی که بود مورچه یک سطح زبان را تمام کرده است و دارد برای آزمون پایان سطح یک آماده می شود.امشب هم با پای خودش آمده بود پیش من تا با او درس هایش را کار کنم.چون چنین اتفاقی به ندرت می افتد با اینکه خودم کار داشتم قبول کردم که با هم درس بخوانیم و شروع کردم به تمرین کردن کلمات برای قدم اول.اولین کلمه ای هم که معنیش را پرسیدم این بود:- ?church- مسجد!قدم بعدی سقوط به وادی دپرشن بود.◇ البته خوب که فکر می کنم از لحاظ فنی اشتباه جواب نداده است بچه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به همین سادگی

  • نیلوبلاگ

    بعد از دیدن آزمایش ها،نظر پزشک در مورد التهاب پوست و سردردها و دل دردهای ناگهانی و بدون دلیل این مدت، این شد:- روح و روانت رو آروم کن!به همین سادگی!امروز در راستای آرام کردن روح و روان با سارا همراه یک گروه طبیعت نوروی شدیم که از بس هوا گرم بود هیچ کسی حتی سارا حاضر نبود دل از سایه بکتد و بیاید پیاده روی.مجبور شدم تنها بروم و رفتم و از سکوت عجیب کوچه باغ های روستای ژان نهایت استفاده را کردم.اما،ناگهان صدای خطرناکی از یک پشته خار و گیاهان خشک نزدیگ مسیر باریک پیااه روی من به گوشم خورد.پشته خار تکان می خورد و فکر کردم مار است و سرعتم را بالا بردم.کمی دور شدم و دلم خواست بدانم واقعا مار بود؟با احتیاط برگشتم و یک لاک پشت دیدم که سلانه سلانه از زیر خارها بیرون می امد.کاش زندگی اینطوری بود و مشکلا...

    ادامه مطلب
  • صبحانه به صرف جوجه تیغی

  • نیلوبلاگ

    پیشخدمت جدید در یک حرکت بدعت آفرین منوی صبحانه تهیه کرده بود و کپی گرفته بود و بین همکاران پخش کرده بود.هنگام پخش این تراکت من اداره نبود.بنابراین آن را روی میزم گذاشته بود تا در جریات تغییرات تازه باشم.امروز صبح بیدار شده و نشده چشمم به این خلاقیت خفن افتاد و در یک نگاه فهمیدم قرار است امروز برای صبحانه جوجه تیغی میل بفرماییم.اول که تعجب کردم.آنهم چه تعجبی! تعجب در حد دیدن دایناسور در گندمزار.بعد که تعجبم موجبات پریدن خوابم شد و کمی بیشتر چشم هایم باز شد متوجه شدم صبحانه روز شنبه جوجه است و یکشنبه قیمه.بعد این مغز طناز من ، جوجه و قیمه را قاطی کرده و جوجه تیغی تحویل من داده بود تا سوپر تعجب قرن برای من اتفاق بیفتد.(البته کلمه قیمه را طوری بد نوشته بودند که به تیغی شبیه تر بود) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • زهر هلاهل

  • نیلوبلاگ

    خانم مسن اصرار می کرد پول نان ها را با پول نقد حساب کند و شاطر صابر قبول نمی کرد و می گفت حتما باید کارت داشته باشد.خانم قسم خورد که کارت ندارد و الان که کارت ندارد چه کار باید بکند؟.آیا نان ها را مجانی ببرد و یا نان ها را پس بدهد و برود؟شاطر صابر خیلی عصبانی گفت:- ببین مادر!نمیشه کارت نداشته باشی.باید کارت همراهت باشه.از این به بعد قراره یک کارت هایی به همه بدن و بعد مثلا شما بیای روی یک صفحه که تازه لمسی هم هست مقدار نانی رو که میخوای به کیلو وارد کنی تا سیستم پول رو به ریال از کارتت کسر کنه.بعد از این مراحل  که خودش یه اپراتور می خواد،من تازه می تونم نون رو بدم دست مشتری.خانم با دلخوری گفت:- خیلی خوب دیگه شاطر.یه لقمه نون می خوریم.اون رو هم زهر هلاهل مون نکن.- زهر هلاه...

    ادامه مطلب
  • کاش این غصه گربه شود و بپرد و دور شود

  • نیلوبلاگ

    خواب خوبی دیده ام.با دمپایی گیر کرده بودم در گِل غلیظی و می دانستم با این وضعیت نمی توانم از کوه بالا بروم.همین را به دوستانم گفتم و ناگهان نگاهم چرخید روی پاهایم.کفش پایم بود و خبری هم از گِل نبود.عصر امروز هم خواب چشمانم را بی آنکه خودم بخواهم،ربوده بود.مدت خواب کم بود و البته زمانش مهم نیست.مهم این است که خوابی که خودش آمده بود با احساس جهیدن یک گربه بزرگ از زیر تختم،خودش پرید.صبح بعد از بیدار شدن می دانستم مسیرمان هموار خواهد شد و عصر بعد از بیدار شدن فقط آرزو کردم آن گربه، غصه این روزهایمان باشد که همانطوریکه بدون اطلاع ما آمده است،بدون اطلاع ما برود و هرگز برنگردد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گربه سیاه /خرگوش آباد

  • نیلوبلاگ

    داشتم کاغذ هایی که اینجا و آنجا روی میز گذاشته بودم را مرتب کردم که چشمم خورد به یک برگه کنده شده از یک دفتر یادداشت کوچک که رویش نوشته بودم:"انگشتر گربه سیاه"و زیر این نیم جمله نوشته بودم"پلاستیکی نب...

    ادامه مطلب
  • چهارشنبه

  • نیلوبلاگ

    1.خير سرم، داشتم براى سال آينده برنامه ريزى مى كردم و هيچ علاقه اى به نصف و نيمه رها كردن كارم نداشتم.اما، راميار گردنش را جورى كج كرد كه دلم سوخت و قبول كردم از دى جى كالا آينه هاى مورد نظرش را سفارش دهم.گوشى اش را گرفتم و شروع كردم به ثبت سفارش.اما، ثبت سفارش خوب پيش نمى رفت و هى برمى گشتم مرحله قبل.در اين فاصله راميار از توصيه كاربردى سال قبل مادرش پرده...

    ادامه مطلب
  • تشابه ترسناك

  • نیلوبلاگ

    اول صبح يكى از همكارانم زنگ زد و خيلى مشكوك پرسيد: - سلام.صبح بخير.چه خبر؟ - سلام.صبح بخير.خبر خاصى نيست. - نه منظورم اينه كه چه خبر؟ - واقعا هيچى. - منظورم اينه كه كسى نمرده؟رييس زنده ست؟ - يعنى چى؟معلومه كه زنده ست. - پس چرا گوشى اش رو جواب نميده؟ - جلسه داره و گوشى رو تو اتاق جا گذاشته. - مى تون...

    ادامه مطلب