
فکر می کنم که ماه فکر می کند به منالبته که کار در معدن همچنان خیلی سخت است و بی پولی خیلی وحشتناک.اما، امروز دو تا اتفاق قشنگ هم داشتم:اولی دیدن یک مورچه بود که با بدبختی داشت یک هسته گیلاس را به سمت لانه اش می برد و این صحنه آنقدر تخیل من را قلقلک داد که هنوز دارم به داستانی که برای آن مورچه و دیدن دوستانش در خانه،، در ذهنم ساخته ام می خندم. دومی هم دیدن ماه بود در آسمان و البته شیرین زبانی حلوا که از من می خواست از ماه بخواهم بیاید پایین. ⭐️ سالهای پیش در یک روزنامه شعری خواندم که یک قسمتش ا...
ادامه مطلب
پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.- سلام- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟- می خوام از وگیل وقت بگیرم.- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!- نه که نمیشه- چرا؟- چون من منشی نیستم.این مکالمه در زمان بالارفتن کرکره برقی ساختمان و پایین آمدن آن اتفاق افتاد و امکان ادامه پیدا کردن نداست.به خانه که برگشتم ماجرا را برای مامان تعریف کردم و خواستم از آن مرد خبیث بدگویی کنم.اما،مامان گفت...
ادامه مطلب
من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که موقعیتش چنین است و چنان و خودش اگر احتیاج نداشت،هرگز نمی فروخت و خیلی به نفع است و اینا.خوب من چه باید می کردم؟می گفتم دیروز رفته ام خرید و دو جفت کفش خریده ام و نصف حقوقم رفته است؟یا می گفتم دو ماه ...
ادامه مطلب
چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدرتمند هستند و خصوصیات روحی آن ها شببه به هم است و هر دو غرور زیادی دارند و به طعمه خود رحم نمی کنند"از بین همه شباهت ها داشتن خصوصیات روحی مشابه- آنهم آن خصوصیات وحشتناک- بیشتر از همه دل من را سوزاند.ح...
ادامه مطلب
هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا؟◇ هیچ کششی به کفش و کاپشنی که سفرش داده بودم،ندارم.انگار که برنج سرد شده ای هستند که دم دستم گذاشته اند. بخوانید...
ادامه مطلب
حتی اگر هوش ریاضی پیرمرد به اندازه زنبورهای کندوهای عسلش می بود،می بایست بداند دومیلیون و هشتصد و بیست هزار تومان،پنج تا صفر دارد نه شش تا.اما،شش تا صفر را جلوی عدد گذاشت و با فروتنی به من نشان داد که بداند درست است یا نه؟ و اینجانب خیلی قاطع و مطمئن جواب دادم:- بله درسته!خوب من الان می توانم هوش ریاضی خودم را هم به تازیانه نقد بسپارم.اما این کار را نمی کنم چون واقعیت این است که من اصلا دقت نکردم و اگر خصوصیتی در من باشد که باید به جد به نقد کشبده شود همانا سربه هوایی است.البته این به این معنی نیست که من مخ ریاضی هستم.فقط به این معنی است که در حد اینکه دو میلیون و هشتصد و بیست هزار تومان پنج تا صفر دارد و نه شش تا ریاضی ام خوب است.اما،با عنایت به این دانستن و عطف به سربه هوایی مادام العمرم ب...
ادامه مطلب
کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل را از ریشه در می آورد و تقدیم می کند که انگار تی بگ چای را می اندازد توی آب جوش و در می آورد.این را از این نظر نوشتم که خودم در انجام این کار بسیار ضایع عمل می کنم و هر بار که چنین تلاشی می کنم نتیجه...
ادامه مطلب
شعور یعنی وفتی داری بلال می خری،بلال ها رو باز نکنی و با ناخن تست نکنی که آیا شیره دار است یا نه؟دلم می خواست جمله بالا را به آن خانم جوان بیشعور می گفتم.اما، ترسیدم و بجاش سر فروشنده بدبخت غر زدم که چرا اجازه می دهد چنین اتفاقی بیفتد؟◇ من با همه تبحرم درجدا کردن میوه های خوب از بد، واقعا راهی برای تشخیص بلال خوب نمی شناسم.چه کار می کنم؟ به شانسم اعتماد می کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
من و برادرم با هم رسیدیم داخل خانه و با هم چشممان به بشقاب پر از کتلت افتاد و با هم شروع کردیم به دانه دانه نوش جان کردن کتلت ها.مادرم چند بار توضیح داد الان برایمان غذا می کشد و ما هم تشکر می کردیم و همچنان کتلت ها را به بدن می زدیم.مادرم مشغول کشیدن غدا بود و هر چند دقیقه یک بار از پنجره بیرون را نگاه می کرد و از مورچه که توی کوچه بود می خواست سریع بالا بیاید و غذایش را بخورد.اما، مورچه این پا و آن پا میکرد و نمی فهمید مادربزرگش چرا اینقدر اصرار دارد سریع بیاید و غذایش را بخورد.ما هم نمی فهمیدم البته.یعنی اصلا متوجه نبودیم.تا اینکه غذا جلوی دست ما گذاشته شد و هر دو چهره در هم کشیدیم.برادرم با شوخی و خنده گفت:- معلوم نیست چه سریه.من سالی یه بار اینجا بیام خورشت قیمه داریم.روزی یه بار هم بیا...
ادامه مطلب
یک ضرب المثل کردی داریم که کمی بدآموزی دارد.اما،ضرب المثل است دیگر و بهتر است خیلی سخت نگیریم.ضرب المثل به قرار زیر است:" دزد اگر دزد باشه،چیزی که زیاده تاریکی شبه"منظور هم این است آقا یا خانم دزد اگر واقعا دزد درست و درمان و زبردستی باشند،چیزی که زیاد است فرصت شغلی و کاری ست.به عبارت دیگر آنچه که لازمه ی کار دوستان است، مفت و مجانی محیا است و دیگر می ماند همت و زور بازو و عرف جبین این عزیزان!ضرب المثل بامزه ای است و من در مورد منشا به جود آمدن آن کمی خیالپردازی کردم و فک کردم احتمالا خانم آقای دزد رفته است پیش خانم همسایه و از کار نکردن همسرش نالیده است و گفته است:- هر چی به این مرد میگم برو کار کن یا میگه امشب مهتابیه و به اندازه کافی تاریک نیست و یا میگه امشب جشنه و همه جا چراغونیه و زیاد...
ادامه مطلب
وراج را دارند منتقل می کنند به یک ساختمان پرت و برهوت در یک قسمت متروکه.علت انتقال وراجی!جمله بالا نه شوخی است و نه جوک.کاملا واقعی است و روسا مستقبم توی چشمش گفته اند زر زدن را از حد گذرانده است و همکاران دارند از دستش دیوانه می شوند.نظر من هم این است که واقعا زیاد فک می زند و اگر من توانستم تحملش کنم و حرفی نزنم به این علت بود که تا می خواست مثنوی هفتاد و دو من را برای من بخواند،جیم می شدم و به اتاق های دیگر پناه می بردم.اما،همکاران دیگر این امکان را نداشتند و در نتیجه درخواست جابجایی اش را داده اند که مقبول افتاده است و اگر همه چیز خوب پیش برود گوش شیطان کر از دستش خلاص می شوم.وراج خودش نمی داند وراج است و نمی تواند باور کند به این دلیل جابجا می شود.می گوید بهانه است! بخوانید...
ادامه مطلب
فردا قرار است سارا بیاید اینحا تا با هم سیب زمینی و قارچ با سس بشامل درست کنیم.با وجود اینکه اطمینان دارم این کار از هیچکدام از ما برنمی آید امروز رفتم سیب زمینی،قارچ،شیر،خامه و سس خریدم و سارا هم قرار است فردا با آرد بیاید.البته چیزی که می خواهم بنویسم این نیست.رلستش اصلا نمی خواستم در این مورد بنویسم.چون ممکن است فردا کسی بپرسد قارچ و سیب زمینی تان چطور از آب درآمد و من باید واقعیت را بگویم و واقعیت هم که احتمالا چیزی نیست که باعث افتخار من بشود.به هر حال اینها را نمی خواستم بنویسم.چیزی که می خواستم بنویسم این است که اولا تمام بعدازظهر امروز من برای خریدن رفت رفت و دوم اینکه مردم همه با پول نقد خرید می کردند.به عنوان مثل وقتی داشتم قارچ می خریدم یک پسر دهه هشتادی که قبل از من بود پول نقد د...
ادامه مطلب
با تعجب به مورچه گفتم:- مورچه این مرغ شد صد و هشتاد و پنج تومن!مورچه خیلی خونسرد جواب داد:- خیلی وقته اینطوریه!سارا زنگ زد و گفت:- شنیدی که مردم لوازم برقی هاشون رو می ذارن تو دیوار برای معاوضه با غذا؟- آره.یه چشم تو خونه چرخوندم.چیزی برای فروش ندارم.همه وسایلم رو لازم دارم.تازه اتو هم سوخته و جارو برقی تعمیر می خواد.- یه اتوی مو داری که زیاد استفاده نمی کنی!- اوه آره.واقعا چطور به ذهن خودم نرسیده بود.◇ هیچکدام از ما قدرت خرید قبل را نداریم و من هم مثل همه هستم و در حال تجربه مدلی از بی پولی هستم که در مقایسه با شرایطی که بقیه مردم در آن به سر می برند،گله از شرایطی که دادم بیشتر لوس بازی به نظر می رسد.اما،واقعا اتویی که خیلی لازم دارم،سوخته است.جارو برقی تعمیر می خواهد.پول روکش دو تا دندان ک...
ادامه مطلب
سارا زنگزده بود که بگوید سایت رویال مایند یک فایل ویژه و بسیار کاربردی روانشناسی را بارگذاری کرده است که به نظر او بسیار به درد من می خورد و بهتر است بروم و آن را گوش بدهم.در آخر حرف هایش هم اضافه کرد:- مجانی هم هست البته!- واااااا!- والا.تو complex پول خرج نکردن واسه رشد شخصیت رو داری و من مجبورم فقط مجانی ها رو بهت معرفی کنم.وگرنه چند وقت پیش خودم کلی پول دادم تا این فایل برام باز شد و همون موقع هم می دونستم واسه تو هم خوبه.اما،چون می دونستم این complexرو داری بهت نگفتم.چون فایده نداشت!رفتم و فایل مجانی را گوش دادم و باید به سه سوال جواب می دادم:1- شما دوست دارید در زندگی چه چیزهایی را تجربه کنید؟* جواب نباید مثلا پولدار شدن باشد.چون خیلی ها پول دارند اما تجربه های مورد علاقه شان را تجربه...
ادامه مطلب
وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را بخواند! بخوانید...
ادامه مطلب
این سارا دوست من زندگی و مسائلش را جدی می گیرد.منظورم این است که نظام ارزشی اش با نظام ارزشی من زمین تا آسمان فرق دارد و ابدا زندگی و اتفاقاتش را کشک و پشم نمی پندارد و کاملا برعکس معتقد است هیچ اتفاقی در زندگی تصادفی نیست و تمام اتفاقات زندگی برای تکمیل کردن طرحی هستند که زندگی برای هر کسی در نظر گرفته است.تا اینجا یعنی من و سارا هیچ نقطه اشتراکی نداریم و در حالیکه من در پایان روز در تاریکی روی صندلی راک مورد علاقه ام تاب می خورم و سعی می کنم هر آنچه در روز قبل پیش آمده است را فراموش کنم،سارا می نشیند برنامه ای که برای روزش در نظر گرفته بود را چک می کند و مواردی را تیک می زند و مواردی را ضربدر و اینا.در آخر شب هم مدیتیشن می کند و با آرامش می خوابد که البته در مورد با آرامش خوابیدن شبیه هم ه...
ادامه مطلب
معلم زبان مورچه مهاجرت کرد و من برای سارا درد دل می کردم که بعد از این مجبورم هفته ای سه روز مورچه را به کلاس زبان ببرم و یک ساعت و نیم علاف باشم تا کلاسش تمام می شود.سارا پیشنهاد داد خودم هم یک کلاس پیدا کنم و در آن فاصله بروم.بعد خودش جواب خودش را داد:- اها نمیشه چون مغزت نمیکشه!بعد ادامه داد:خوب یک کتاب با خودت ببر تو ماشین بخون.بعد دوباره خودش جواب خودش را داد:- اینم نمیشه.چون چشات کوره!خوب برو تو موسسه و بگو می خوام اینجا درس بدم.اول بگو می خوام مجانی درس بدم.بعد دبه در بیار بگو پول میخوام.با شنیدن کلمه دبه من چشم غره رفتم و سارا دیگر جوابی به این یکی پیشنهاد خودش نداد.ولی پیشنهاد بعدیش محشر بود:- عجالتا برو خودت رو به اون میله ببند و یه پرفورمنس اجرا کن که حداقل قبل از مرگت به یه دردی ...
ادامه مطلب
مسائلی در زندگی پیش می آید که آنقدر قبیح است که من در مورد آن نمی نویسم.احساس می کنم قلمم کثیف می شود.وگرنه پارسال باید می نوشتم پدر مورچه برای مورچه شرط گذاشته است یا برود و با او زندگی کند و یا اجازه رفتنش به مدرسه را نمی دهد.البته من خیلی ملایم نوشتم.واقعیت این است که ناگهان اسم مورچه از کلاس آنلاین مدرسه شان حذف شد و به مورچه خبر دادند که از کلاس اخراج شده است زیرا پدرش رفته و پرونده او را از مدرسه برده و به مسئولان مدرسه گفته است اسمش را از مدرسه و کلاس حذف کنند.شوک وحشتناکی بر مورچه وارد شد.اما،همچنان گفت پیش پدرش برنمی گردد.ما،باور نمی کردیم این کار شدنی باشد.با دلی خوش و قلبی امیدوار به آموزش و پرورش رفتیم تا مشکل را حل کنیم.می دانستم کارمندان آموزش و پرورش همگی معلم بوده اند و سابقه...
ادامه مطلب
با هر بدبختی که بود مورچه یک سطح زبان را تمام کرده است و دارد برای آزمون پایان سطح یک آماده می شود.امشب هم با پای خودش آمده بود پیش من تا با او درس هایش را کار کنم.چون چنین اتفاقی به ندرت می افتد با اینکه خودم کار داشتم قبول کردم که با هم درس بخوانیم و شروع کردم به تمرین کردن کلمات برای قدم اول.اولین کلمه ای هم که معنیش را پرسیدم این بود:- ?church- مسجد!قدم بعدی سقوط به وادی دپرشن بود.◇ البته خوب که فکر می کنم از لحاظ فنی اشتباه جواب نداده است بچه! بخوانید...
ادامه مطلب
بعد از دیدن آزمایش ها،نظر پزشک در مورد التهاب پوست و سردردها و دل دردهای ناگهانی و بدون دلیل این مدت، این شد:- روح و روانت رو آروم کن!به همین سادگی!امروز در راستای آرام کردن روح و روان با سارا همراه یک گروه طبیعت نوروی شدیم که از بس هوا گرم بود هیچ کسی حتی سارا حاضر نبود دل از سایه بکتد و بیاید پیاده روی.مجبور شدم تنها بروم و رفتم و از سکوت عجیب کوچه باغ های روستای ژان نهایت استفاده را کردم.اما،ناگهان صدای خطرناکی از یک پشته خار و گیاهان خشک نزدیگ مسیر باریک پیااه روی من به گوشم خورد.پشته خار تکان می خورد و فکر کردم مار است و سرعتم را بالا بردم.کمی دور شدم و دلم خواست بدانم واقعا مار بود؟با احتیاط برگشتم و یک لاک پشت دیدم که سلانه سلانه از زیر خارها بیرون می امد.کاش زندگی اینطوری بود و مشکلا...
ادامه مطلب