پرژین

متن مرتبط با «گلایه ها رو چه کنم» در سایت پرژین نوشته شده است

دستکش های جذاب مخصوص جذب ویتامین D

  • نیلوبلاگ

    قسمت خیلی خوب کوهنوردی،پیدا کردن میوه های وحشیه که هم خیلی خوشمزه هستن و هم معمولا خوشگل و خوشرنگ و جذاب.(قسمت بدش هم که دیدن مار و ایناست)تمشک میوه ایه که این روزها توی مسیرم پیدا میشه و با اینکه خیلی خار داره و چیدنش سخت و همراه با زخم و زیلی شدنه،من همه مهارتم رو بکار می برم و تمشک های سیاه رو می چینم.داشتم تمشک می چیدم و خودم هم می دونستم این کار چه شانس رمانتیک و منحصربفردیه.واسه همین همه عصب هام مخصوصا بر و بچ چشایی با هم جشن گرفته بودند و خوش می گذروندند.یهو یه خانمی از کنارم رد شد که خیل...

    ادامه مطلب
  • نمی دانم ها

  • نیلوبلاگ

    هر مطلب جالبی را که در اینستاگرام می بینم برای سارا می فرستم و سارا هم بی برو برگرد همه را لایک می کند که اگر هم لایک نکند مهم نیست.چیزی که مهم است این است که کامنت منفی ندهد.تا حالا هم کامنت منفی نداده است مگر یک بار که در پای یک پستی که در مورد یک سلبریتی بود و برایش فرستاده بودم، برایم نوشت:- خوب حالا من چه کار کنم؟عرض شود که بعد از آن حدود سه ماه هیچ مطلبی نفرستادم و نمی دانم چه شد که دوباره افتادم روی دور مطالب فرستادن و این بار سارا چنان توبه گرگی کرد که بلااستثنا همه پست ها را لایک می کند...

    ادامه مطلب
  • جاروی سنتی و افکار مدرن

  • نیلوبلاگ

    فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی ب...

    ادامه مطلب
  • فسیل ها

  • نیلوبلاگ

    تلفن یکی از همکاران را گرفتم و همکار دیگری جواب داد.گفتم:- لازم نیست تلفن رو بهشون بدید.فقط اگر ممکنه از آقای جهانی بپرسید چند سال خدمت هستند؟- چند سال خدمت؟ نمی دونم.پیره!احتمالا ۸۸ و اینا استخدام شده!لازم به ذکر است این فحش های پاستوریزه در حضور خود اقای جهانی به گوش من رسانیده شد.در حالیکه اساسا من نیازی به تخمین آن جوان نداشتم و انتطار داشتم سوالم از خود آقای جهانی پرسیده شود.یک لازم به ذکر است دیگر لازم است و آن اینکه من ده سال زودتر از آقای جهانی پیر شروع به کار کرده ام و لابد از نظر این ج...

    ادامه مطلب
  • آخر و عاقبت پولدارترین بچه محل ما

  • نیلوبلاگ

    عکس زانیار را دیدم و شوکه شدم.چطور امکان دارد زانیار نوه گروهبان عزیز آن شکلی شده باشد؟ گروهبان عزیز و خانواده پرجمعیتش همسایه ما بودند.خانه بزرگی داشتند با پارکی داخل آن.اینکه می گویم پارک واقعا اغراق نمی کنم.حیاط پر از گل های رز رنگارنگ بود و درختان بید مجنون دلبر.سنگفرش شده و بسیار دل انگیز.من و سارا عاشق گل های رزشان بودیم و گاهی دزدکی می رفتیم و داخل حیاط را نگاه می کردیم.خود خانه وسط حیاط بود و معلوم بود که حسابی مدرن است.ساکنان خانه هم زیاد بودند.دو تا دختر و تعداد زیادی پسر.بزرگترین شان ...

    ادامه مطلب
  • روتین روزانه

  • نیلوبلاگ

    1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم س...

    ادامه مطلب
  • عددها به میلیون تومان است

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم پولدار بودن چه حسی دارد.نه تجربه اش را دارم و نه حتی ایده ای درباره آن.اما،پولدار به نظر رسیدن را کاملا می فهمم.در واقع دارم با آن زندگی می کنم و حالا اگر بپرسید آیا می توانم در مورد آن توضیح بدهم؟ با کمال میل توضیحات مبسوطی ارئه خواهم داد.اما،اینجا فقط همین را از من داشته باشید که فاجعه است و ادم در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.مثلا؟ مثلا امروز همکار من از بین آنهمه همکار صاف امده بود پیش من و پیشنهاد خرید امتیاز اپارتمانش را به من می داد با این توضیح که...

    ادامه مطلب
  • سوارهای بی خبر از پیاده ها

  • نیلوبلاگ

    هواشناسی پیش بینی کرده است که از دو شنبه به بعد دو سوم کشور را باران فرا می گیرد.این خبر را اگر هفته قبل می شنیدم احتمالا حسابی خوشحال می شدم.چون پیش بینی های برف و باران همیشه من را خوشحال کرده است.که منطقی هم هست.هوا هم قبل از باران هم در حین باران و هم پس ار باران معرکه می شود و برف را هم که دیگر نگو.اما،این بار با خواندن این خبر غم کوچکی چون صاعقه تیزی از قلبم گذشت.یاد نم خانه افتادم و استنشاق بوی نم که مثل اسید گلویم را می سوزاند و می خراشد و نفسم را بند می اورد و سرفه ها و تنگی نفس های بعد...

    ادامه مطلب
  • سشوارها خاموش

  • نیلوبلاگ

    خانمی که داشت موهای من را براشینگ می کرد،خوابش می آمد و دلش می خواست هر طوری شده از زیر کار در برود.بنابراین وقتی سشوار را خاموش کرد حدس زدم می خواهد دست از کار بکشد و برود بخوابد.اما،تمام تصورم اشتباه بود.چون سشوارهای دیگر آرایشگاه هم همه با هم خاموش شدند و کسی گوشی را دست صاحب اصلی آرایشگاه داد.خانم آرایشگر اصلی گوشی را برداشت و با مردی آنطرف خط شروع کرد به صحبت کردن.اسپیکر گوشی روشن بود و کل آرایشکاه واضح و بی خط و خش تمام مکالمه این ور و آن ور خط را می شنید.یعنی بدبختی عجیبی بود که نمی شود ت...

    ادامه مطلب
  • خصوصیات روحی مشابه

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدر...

    ادامه مطلب
  • گلادیاتورها

  • نیلوبلاگ

    در ذهن من که باید اعتراف کنم به شدت قالبی است زن تحصیلکرد معادل است با بزرگانی مثل؛ ویرجینیا وولف،سوزان سانتاگ،ماری کوری و مرحوم مریم میرزاخانی.هدف پنهان من از انتخاب روانشناس خانم برای آن جلسه تغییر نگرش عده ای از مدیران سازمان نسبت به زن تحصیلکرده بود و البته کمی یادگیری و اندکی تغییر رفتار.منتطر خانم دکتر روانشناسی بودم که بیاید و احترام همه را برانگیزد.کلاس پر از شور و خلاقیت و کسب مهارت های رفتاری راه بیندازد و طرحی نو دراندازد.1.خانم دکتر قرار بود ساعت هشت در کلاس باشد و هشت و بیست دقیقه ش...

    ادامه مطلب
  • میوشا و رفقا،جاناتان و دوستان،مرغ و پرهایش

  • نیلوبلاگ

    در_سرویس بهداشتی را باز کردم و با دیدن میوشا و دوستانش آنجا و بپربپرشان،یک دایره ستاره مثل توی کارتون ها دور سرم شروع کردند به چرخیدن.چطور ممکن بود چنین چیزی؟اینطور:دیشب سرویس بهداشتی ها را با یک شوینده قوی شسته بودم و بخاطر پریدن بوی آن شوینده، هواکش ها را کاملا باز گذاشته بودم و میوشا و رفقا هم از فرصت استفاده کرده بودند خفن!چکار کردم:ابنقدر کاری به کارشان نداشتم.خودشان با حیای خودشان از همان پنجره ای که آمده بودند داخل،خارج شدند.حالا هی بگویید گربه ها حیا ندارند.بیا میوشا که دارد!مرغ سنگی درس...

    ادامه مطلب
  • استخر روان

  • نیلوبلاگ

    خانم دکتری که خودم دعوت کرده بودم که بیاید و در مورد کارتیمی برای من و تعدادی از همکاران توضیح بدهد:از یک خانواده متمول و صاحب نام و نشان شهرشان بود و متولد: 54 .16 سالگی ازدواج کرده بود و همسرش از مدیران عالی رتبه وزرات نیرو بود و تمام این 34 سال را همراه با مادر شوهرش در یک خانه گذرانده بود.زیر یک سقف و نه مثلا دو طبقه مجزا.مشخصات دیگزش به شرح زیر به اطلاع می رسد:مادر: سه فرزند 29،27،17سالهدختر اول : دکترای روانشناسی و مقیم کانادادختر دوم: مهندس نمی دانم چی و عازم کانادادختر سوم: دانش آموز رشت...

    ادامه مطلب
  • پیشرفت پیشخدمت ها

  • نیلوبلاگ

    یکی از پیشخدمت ها،نوکر شخصی یکی از مدیران شده است.دیروز مدیر مربوطه که یک عوضی به تمام معناست، به من زنگ زد و از من خواست دستورالعملی که سه روز پیش آمده است و در مورد ارتقاء پیشخدمت هاست را به سرعت اجرا کنم.زیرا پیشخدمت مورد نظر ایشان هم شامل این دستورالعمل می شود و اگر ارتقاء نگیرد کل سیستم قفل می شود.توضیحاتی دادم که به این دلیل و آن دلیل نمی شود.چند بار توضیح دادم؟ سه بار و هر بار بیست دقیقه.می فهمید و متقاعد میشد و قطع می کرد.بعد از پنج دقیفه دوباره زنگ می زد و دوباره حرف خودش را می زد.دفعه ...

    ادامه مطلب
  • چهل و پنج ثانیه

  • نیلوبلاگ

    توی ترافیک چهل و پتج ثانیه ای بودم.یهو راننده ماشین جلویی پیاده شد و خیلی با طمانینه به سمت ماشین من آمد و خواست با من حرف بزند.پنجره را پایین کشیدم و با یک مرد تقریبا شصت ساله روبه رو شدم که ته چهره اش شبیه زبل خان بود و سیگاری هم به لب داشت.متعجب نگاهش کردم و گفتم:- بفرمایید؟- ببین می خوام یه نصیحتی بهت بکنم.- بفرمایید؟- اینقدر صندلیت رو نکش جلو.یه ذره ببر عقب هم واسه خودت خوبه و هم راحت تر رانندگی می کنی!- چشم حتما!و رفت.ده ثانیه هم از چراغ قرمز مانده بود هنوز!◇ درست می گفت.من صندلی را زیادتر...

    ادامه مطلب
  • کنگر فروشان

  • نیلوبلاگ

    حدود بیست سال ایوان مخوف همان بی سر پایی که هیچ کسی نمی دانست چگونه بدون داشتن هیچ لیاقتی رببس مادام العمر اداره ما شده بود،من را از هر گونه پاداش،و اضافه کاری و پول های متفرقه محروم کرده بود و حالا هم اژدها.پاداش که پبشکش،معمولا از حق خودم هم می زدند و می زنند و من چگونه این ظلم ها را تاب آورده ام.اینگونه:- ببینید من اصلا برام مهم نیست چقدر به حسابم واریز میشه.چقدرش رو می تونم خرج کنم،برام مهمه.فرض بفرمایید من ۳۰ حقوق بگیرم و ۲۰ رو بدم برای تصادف ماشین.خوب همون ۱۰ رو بگیرم که یهتره!و این را به ...

    ادامه مطلب
  • سفارش های سرد شده

  • نیلوبلاگ

    هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا...

    ادامه مطلب
  • قدم زدن در رویا

  • نیلوبلاگ

    مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است....

    ادامه مطلب
  • مهاجرت

  • نیلوبلاگ

    سیزده- چهارده سالی است با این صندلی راک رفیق گرمابه و گلستان شده ام.از کتاب خواندن بگیر تا فیلم دیدن و تلفنی حرف زدن و رفتن در بحر تفکر را روی این صندلی راک و در حال تاب خوردن به انجام رسانده ام.اما،دو- سه ماهی است خیلی غیرمنتظره و بدون دخالت مستقیم سیستم خودآگاه، جابجا شده ام و مبل را به صندلی راک نازنیم ترجیح می دهم.نه چرایی این کار را می دانم و نه از چگوتگی دقیق این تصمبم خبر دارم.اما فعلا حدود نیم متر جابجا شدا ام و گرچه نیم متر اصولا مهاجرت به حساب نمی آید.اما،خوب برای شروع بد نیست به نظرم!...

    ادامه مطلب
  • بیماری مریض: تنبلی حاد+خودشیفتگی شدید+ نهایت فرومایگی

  • نیلوبلاگ

    کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل...

    ادامه مطلب