گل به خودی - تاریخ: 1401/9/3 ساعت: 16:10
این سارا دوست من زندگی و مسائلش را جدی می گیرد.منظورم این است که نظام ارزشی اش با نظام ارزشی من زمین تا آسمان فرق دارد و ابدا زندگی و اتفاقاتش را کشک و پشم نمی پندارد و کاملا برعکس معتقد است هیچ اتفاقی در زندگی تصادفی نیست و تمام اتفاقات زندگی برای تکمیل کردن طرحی هستند که زندگی برای هر کسی در نظر گ...
پوست خوشمزه نارنگی - تاریخ: 1401/9/1 ساعت: 12:33
مورچه : من می خوام برم شعار بدم.چی بگم؟مامان: فقط مرگ نگو.◇ گفتمان سیاسی بین مورچه و مادرم بسیار جدی و به صورت روزانه ادامه دارد.من و سارا خیلی جدی نشسته بودیم و اخبار میدیم.من یک لحظه سرم به سمت سارا چرخید و دیدم دارد پوست نارنگی می خورد.گفتم:- پوست نارنگی می خوری؟- آره.خیلی دوس دارم.- واقعا؟ خوشمز...
دیگ - تاریخ: 1401/8/30 ساعت: 3:12
تمام حقوقم را کارت به کارت کردم برای نیلو که واقعا لازم داشت و الان با اینکه خودم هم نمی دانم چطور باید تا آخر ماه زنده بمانم.چپ و راست مورد سوال و جواب نیلو جان قرا می گیرم که حالا که پول نداری میخوای چکار کنی؟واقعا جوابی ندارم و دروغ هم که بلد نیستم بگویم بنابراین امروز با گفتن یک "نمی دونم" یک پا...
شهری با رودخانه ای داخل آن - تاریخ: 1401/8/30 ساعت: 3:12
مهاباد یک شهر کوچک خیلی تمیز است با رودخانه ای که از داخل آن می گذرد و آدم هایی که بسیار به خودشان افتخار می کنند.این افتخارشان به خودشان و شهرشان،همیشه مورد انتقاد من بوده است.اما،الان احساس می کنم اشتباه می کرده ام.این آدم ها حق دارند به خودشان افتخار کنند◇ ممنون و سپاسگزار تمام دوستانی هستم که در...
زینب و تهمینه - تاریخ: 1401/8/28 ساعت: 22:04
تراژدی کیان با تراژدی سهراب لینک شده است در بین نورون های مغزی من.احساس می کنم غم رستم بر بالین سهراب هنگام دیدن بازوبند پهلوانی بسیار شبیه بوده است به غم زینب هنگام گذاشتن یخ کنار بدن کودکش یک شب تا صبح برای سپردنش به خاک.آنجا رستم بوده است و بدن بی جان سهراب و تهمینه جایی دیگر.اینجا زینب بوده است ...
سرکشی - تاریخ: 1401/8/25 ساعت: 15:31
جاده بسته بود و من نمی دانستم از کدام سمت باید بروم.یکی از دختربچه ها به کمکم آمد و گفت:- از این ور برو.مسیرهای دیگه بسته ست.- مرسی.بعد با یک سرکشی دوست داشتنی گفت:- راستی اون مقنعه ت رو هم بردار. Adblock test (Why?)
شروع روز - تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 15:15
صدای زنگ گوشی موبایلم بود و خودم تنظیمش کرده بودم تا ساعت شش صبح من را بیدار کند.این را می دانم.اما،نمی دانم مغزم چرا تصمیم گرفته بود صدای همیشگی زنگ گوشی موبایلم را به شکل صدای شلیک گلوله به گوش من برساند؟ Adblock test (Why?)
دبه - تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 15:15
معلم زبان مورچه مهاجرت کرد و من برای سارا درد دل می کردم که بعد از این مجبورم هفته ای سه روز مورچه را به کلاس زبان ببرم و یک ساعت و نیم علاف باشم تا کلاسش تمام می شود.سارا پیشنهاد داد خودم هم یک کلاس پیدا کنم و در آن فاصله بروم.بعد خودش جواب خودش را داد:- اها نمیشه چون مغزت نمیکشه!بعد ادامه داد:خوب ...
بدون هیچ کسی - تاریخ: 1401/8/18 ساعت: 21:39
تلویزیون داشت تصویر سران گروه هفت را پخش می کرد و بیانیه پایانی شان را می خواند.مورچه پرسید:- اینا قراره به ما کمک کنن؟- نه.هیچ کسی به ما کمک نمی کنه.ما باید بدون هیچ کسی موفق بشیم.این بچه سرماخورده است و حال درست و حسابی ندارد.با اینهمه مثل سمور خودش را کش آورد و گفت:- بدون هیچ کسی موفق نمیشیم.مادر...
تصور تنهایی - تاریخ: 1401/8/18 ساعت: 21:39
انار پخته،تجویز سارا بود برای این سرماخوردگی هفت ریشتری من.در واقع تجویز کاملش این بود که:- ببین انار رو بذار رو بخاری و صبر کن تا کامل بپزه.بعد اناره رو کمپلوت بخور!خوب،کمپلوت یعنی چی؟غیر از این است که کردانیزه شده لغت completeانگلیسی است؟کمی انار را نگاه کردم و با تردید به سارا زنگ زدم و در حالت م...
آنتی عطاری - تاریخ: 1401/8/18 ساعت: 21:39
مورچه داشت تلفنی با خواهرم حرف می زد و وسط حرف زدنشان رو به من گفت:- خاله حالت رو می پرسه.- سلام برسون و بگو خوبم.- سلام می رسونه و میگه خوبم.دوباره مورچه رو به من گفت:- خاله میگه چای پونه بخور.میگه خیلی خوبه.- بگو باشه.بعد این بچه به خواهرم گفت:- میگه باشه،ولی نمیخوره!◇ این فسقلی شناخت بالایی از من...
پناه بر خانه - تاریخ: 1401/8/11 ساعت: 13:01
به هر حال پاییز است و عصر امروز دلم خواست بروم و قدمی بزنم و قدم زدن من مصادف شد با تعطیل شدن یک دبیرستان پسرانه و حضور در مجادله یک معلم و یک بچه پانزده-شانزده ساله حول و حوش اینکه بچه می گفت من شعار نداده ام و فردا با پدرم به مدرسه می آیم و معلم هم جواب داد:- چه با پدرت بیای و چه با پدربزگت و چه ب...
برای باوان - تاریخ: 1401/8/11 ساعت: 13:01
باوان جایی است که در هر شرایطی پذیرای توست.آنجا همیشه از تو استقبال می شود.حتی اگر صد سال دور شده باشی،هر وقت دلت بخواهد می توانی به آنجا برگردی و هیچ کسی نمی تواند مانع برگشتن تو بشود.باوان خانه است.خانه ای که رفتن به آنجا هیچ اجازه ای از هیچ کسی نمی خواهد.خانه ای که تا هر وقت دلت بخواهد می توانی آ...
شعرهای قشنگ - تاریخ: 1401/8/7 ساعت: 13:04
پس از دیدن اخبار،مورچه را جو گرفت و پرسید:- به نظرت رییس جمهور بعدی ایران کیه؟- امیدوارم تو باشی.مورچه از این جواب بدش نیامد و سرخوشانه خودش را پیچ و تاب داد و طوری که خودش هم این احتمال را حتی با این سن ممکن می داند گفت:- آخه من بچه هستم.- درست میگی.فک کنم یه بیست سالی باید صبر کنی.◇ یک بار در دبیر...
فکر فرار - تاریخ: 1401/8/7 ساعت: 13:04
سارا داستان دختر شانزده ساله ای را برایم تعریف کرد که پدرش زباله گرد بوده است و مادرش در خانه های مردم کار می کرده است و خودش را می فرستاده اند برای گدایی.طفلک خودش را کشته است.◇این را نوشتم که بگویم کشتن همیشه با گلوله نیست.که البته خیلی تکرای است .اما،باید می گفتم.استیصال یک دختربچه در مثلت گدایی-...
شیرجه - تاریخ: 1401/8/3 ساعت: 23:14
مربی شنای مورچه از پیشرفت خوب مورچه در شنا خبر داده بود و گفته بود ما می توانیم برویم و مهارت مورچه را از نزدیک ببینیم.با خواهرم رفتیم و خوشبختانه مورچه از دیدن ما خوشحال شد و سعی کرد تا می تواند حرفه ای عمل کند و برای رسیدن به این هدف آنچنان شیرجه ای زد که چندین ثانیه طول کشید تا بالا بیاید و تا با...
قول سالهای دور - تاریخ: 1401/8/3 ساعت: 23:14
عمه پیر سارا فوت شده بود و ما سرخاکش بودیم.بعد از تمام شدن مراسم،پدر سارا رو به عموی سارا که جوانتر است و گویا سالها پیش به برادر بزرگش قول داده است روزی او را به خارج ببرد گفت:- منصور تو قرار بود من رو ببری خارج!پس چی شد؟،کی می بری؟می خوام تا زنده هستم یه امریکایی،کانادایی جایی بریم تا کمی چشم و گو...
تپل ها - تاریخ: 1401/7/30 ساعت: 12:18
خیلی غمگین داشتم در مورد حدود ده میلیون شغلی که بخاطر قطعی اینترنت از دست رفته است برای نیلوفر حرف می زدم.نیلوفر ضمن تایید حرف های من گفت:- اتفاقا منم خیلی اینترنتی خرید می کردم.یک صفحه بود به اسم "تپل ها" که لباس هاش خیلی خوب بود و من ازشون خرید می کردم.با وجود اینهمه غمی که قاطی هواست،با شنیدن اسم...
عذاب وجدان - تاریخ: 1401/7/30 ساعت: 12:18
چند بار تکرار کردم که هیچ پولی همراهم نیست.اما،پسر جوان لاغر و نزار،اصلا گوشش بدهکار نبود و سریعتر از آنچه فکر می کردم شیشه جلوی ماشین را تمیز کرد.خواست برود سمت شیشه عقب که مجبور شدم کیف پول خالی از پولم را جلوی پنجره ماشین بگیرم بلکه بیخیال شود که شد.اما،حالش هم بدجور گرفته شد.حال من هم.◇ حالا درس...
مزاحم - تاریخ: 1401/7/30 ساعت: 12:18
اصلا نمی توانم خودم را توضیح بدهم که چرا اینقدر به دیدن فیلم های ژانر وحشت علاقه دارم.البته که مدتها بود هیج فیلمی در این ژانر ندیده بودم.اما،به هم ریختگی و بی امکاناتی این مدت باعث شد به هر آنچه که می شود چنگ بزنم برای رهایی از این سستی و خمودگی و بی حالی.بعد من چه داشتم برای چنگ زدن؟فقط چند تا دی ...

برچسب‌های مرتبط

آلرژى فصلى | آلرژى تنفسى | آلرژي بهار | بچه پررو | بچه پررو به انگليسي | بچه پررو به انگلیسی | جايگزين پرايد | جايگزين بكينگ پودر | جايگزين وانيل در كيك | جايگزين وي چت