هیولا را هول کنیم
-
تاریخ: 1401/7/26 ساعت: 19:44
بشر برای نخستین بار مدار حرکتی یک جرم آسمانی را تغییر داد تا زمین را از تهدید اجرامی که ممکن است در آینده به آن برخورد کند،مصون بدارد.یک راه دیگر محافظت از زمین در برابر این اجرام خطرناک آسمانی منفجر کردن آنها بود.اما،تغییر مسیر آنها راه حل هوشمندانه تری است.زیرا در صورت منفجر کردن آنها ممکن است تکه...
دونده دنیادیده
-
تاریخ: 1401/7/26 ساعت: 19:44
مادرم گفت:- باید می رفتم بیرون.اما ترسیدم شلوغ بشه نرفتم.به شوخی گفتم:- خوب شلوغ بشه.مگه چیه؟دو تا شعار می دادی و در می رفتی.خیلی جدی جواب داد:- آخه مثل قدیم نمی تونم بدوم! Adblock test (Why?)
پاییز پدر سالار
-
تاریخ: 1401/7/26 ساعت: 19:44
کاملا تصادفی در کتابخانه ام سه کتاب کوری،ایشمن در اورشلیم و پاییز پدرسالار کنار هم قرار گرفته اند.احساس می کنم جامعه ما هیچ شباهتی به آدم های کتاب کوری ندارد.آیشمن هم که به گفته هانا آرنت ابله بود و هیچ جامعه ای بدون ابله نیست به هر حال و البته که نباید قدرت ابلهان را دست کم گرفت.اما،پاییز پدر سالار...
هشدار
-
تاریخ: 1401/7/19 ساعت: 23:13
مسائلی در زندگی پیش می آید که آنقدر قبیح است که من در مورد آن نمی نویسم.احساس می کنم قلمم کثیف می شود.وگرنه پارسال باید می نوشتم پدر مورچه برای مورچه شرط گذاشته است یا برود و با او زندگی کند و یا اجازه رفتنش به مدرسه را نمی دهد.البته من خیلی ملایم نوشتم.واقعیت این است که ناگهان اسم مورچه از کلاس آنل...
بی اعصاب
-
تاریخ: 1401/7/17 ساعت: 13:42
خانم متصدی گفت:- آزمایش پرولاکتین شرایط خاصی داره رعایت کردید؟- چه شرایطی؟یک بروشور به من داد در مورد آن شرایط و خوب شرایط سختی بود.گفتم:- نه.این شرایط رو نداریم.- خوب.برگردید و یک روز دیگه بیاید.- حوصله ندارم.- باشه.می نویسم با رضایت خودتون بدون شرایط ازتون آزمایش می گیریم.- بنویسید.نوشت و رفتم که ...
نگران
-
تاریخ: 1401/7/17 ساعت: 13:42
غروب سردی بود و منبالای پل میدان اقبال ایستاده بودم و سربازهایی را می دیدم که با شلنگ آب هایی که قبلا فکر می کردم فقط برای خاموش کردن آتش استفاده دارد، جوان های کم سن و سال را متفرق می کرد؟کی؟یادم نیست.فقط می دانم جوان ها هم سن و سال خودم بودند و بنابراین آن روز من باید هفده و یا هیجده ساله بوده باش...
محور مکالمات میوه فروشان مغرور و محترم
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 22:58
من رفته بودم میوه بخرم و فکر نکنم کسی باور کند در این شهر خیابانی وجود دارد با بهترین و تازه ترین میوه های روز و قیمت مناسب و میوه فروشانی که به شاه می گویند یارو.خوب من زیاد از این آقایان خرید می کنم و خیلی برای قابل قبول نبود که کسی که روی یک چرخ میوه می فروشد اینقدر وضعش خوب باشد که خرید کردن و ن...
خوشحال
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 22:58
تصمیم گرفتم فعلا عروسکی که خودم داشتم را برای نوه خاله ام ببرم تا ببینم کی پول خرید ماشین را جور می کنم.عروسکم لاغر و قد بلند بود با لباس های زرد و نارنجی و موهای بافته شده.اما،بچه آن را قبول نکرد.کمی ذوق کرد.اما،حاضر نشد آن را قبول کند.من هم عروسک را روی پله گذاشتم و برگشتم.یکی- دو ساعت بعد تلفنم ز...
داغداران
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 22:58
چند شب پیش خاله سارا تا مرز سکته رفته و برگشته است بخاطر فکر و خیال به قول خودش.پرسیدم:- چه فکر و خیالی؟- یاد یه سخنرانی افتادم که سال ۵۷ از رادیو گوش داده بودم.- سال ۵۷؟- دقیقا سال پنجاه هفت بود و رادیو داشت یک سخنرانی پخش می کرد و سخنران می گفت این راهی هست که مادرهای زیادی توش داغدار میشن.اون زما...
سنگ صبور
-
تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 15:21
رفته بودیم عیادت خاله ام و داشتیم به حرف هایش در مورد سختی عمل جراحی و دردها و سختی هایی که کشیده بود،گوش می دادیم.ناگهان نوه خاله ام پیش من آمد و من را به یک مهمانی دعوت کرد که به زودی در خانه آنها برگزار می شود.از من خواست من هم به مهمانی او بروم و زود هم بروم.بعد این بچه چند سال دارد؟همین امروز د...
ریحانه
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 23:30
اقلیم کردستان بمباران شده است و بر اثر آن ریحانه زن بارداری که آتجا بوده است جانش را از دست داده است.اما،پزشکان نوزادش را بعد از مرگ مادر به دنیا آورده اند.در کشاکش شنیدن اینهمه اخبار از جان به لب شدن مردم و پاره پاره شدن قلب و روحم تمام فکر و ذهنم مشغول فکر کردن به آن نوزاد است.نوزادی که معلوم نیست...
فوبیا
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 23:30
تا حالا چند بار شده است که یک ۲۰۶ نقره ای طوری ماشینش را پارک می کند که من نمی توانم ماشینم را داخل پارکینگ ببرم.امروز کفری شدم و ماشینم را آنقدر نزدیک ۲۰۶ پارک کردم که نتواند از پارک خارج شود مگر اینکه زنگ در را بزند و از من بخواهد ماشینم را جابجا کنم.بدین ترتیب هم راننده را شناسایی می کردم و هم دق...
بلفاست
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 23:30
برخلاف تمام هم سن و سال هایم،مهاجرت هیچوقت بخشی از برنامه زندگی من نبوده است(غیر از چند سال گذشته که تلاش هایی کردم).دلیل خاصی هم نداشتم.فقط دوست داشتم اینجا بمانم و از طرفی مطمئن بودم مسائلی از زندگی که من را آزار می دهد با تغییر جغرافیای محل زندگی ام تغییر نمی کند.آدم های زیادی را می دیدم که می رف...
ذکرهای قبل از خواب
-
تاریخ: 1401/7/4 ساعت: 11:38
سارا برای درمان یکی از مرض هایش رفته است عطاری و کلی پول توی چنگ عطار ریخته است و در عوض اقای عطار(آه! حیف اسم عطار) یک رژیم برای سارا نوشته است اینجوری:- صبح و شب فقط میوه نوش جان کند و نهار هر چه دلش می خواهد.از نظر سارا چون آقای عطار در مورد عصر حرفی نزده است،خوردن هله هوله های مورد علاقه اش در ع...
حرفی نیست
-
تاریخ: 1401/7/4 ساعت: 11:38
راننده تاکسی داشت اتفاقات این روزها را تفسیر می کرد و انتظار داشت نظر من و یک خانم دیگر را که مسافران تاکسی اش بودیم بداند.اما،نه از من صدا در می آید و نه از آن خانم دیگر که اتفاقا مسن بود و انتظار می رفت دلش بخواهد کمی حرف بزند.آقای راننده از تجزیه و تحلیل های اجتماعی - اقتصادی رسید به تحلیل های سی...
زمانی که کلاغ بودم
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 0:26
من نمی دانم چرا بعضی روزها که من و سارا از مدرسه برمی گشتیم سر از باغچه جلوی خانه مادربزرگ سارا در می آوردیم.و مادربزرگ سارا تا ما را با مانتو و مقعنه می دید شبیه زنی میشد که کلاغ ها به مزرعه ذرتش حمله کرده اند و او مجبور است یعنی خیلی مجبور است کلاغ ها را با سر و صدا و قیل و قال از مزرعه اش دور کند...
طاقتی که نداریم
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 0:26
آقای وراج ادعا می کرد خدا در قرآن فرموده است:- انسان باید نیمه پر لیوان رو ببینه!من متعحب پرسیدم:- ببخشید خدا کجای قرآن این رو گفته؟- حالت شاید اون رو نگفته باشه ولی گفته چیزی که شما فکر می کنید نعمته، ممکنه نقمت باشه و برعکس!- این رو نمی دونم.- ببین می خوام بگم خدا جای حق نشسته و حتما حق رو به حق د...
مسخ و میخکوب
-
تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 12:24
مدیر مدرسه راهنمایی ما زن دیوانه ای بود که هر کسی نمی دانست دیوانه است.من اما مطمئنم بودم و این اطمینانم پانزده سال بعد از خلاصی ام از آن دارالمجانین قطعیت صددرصدی گرفت.پانزده سال بعد از رهایی از آن مدرسه عذاب و وحشت آن خانم برای کاری به من مراجعه کرد و بدون آنکه من را بشناسد شروع کرد به تعریف کردن ...
زنبیل زنان
-
تاریخ: 1401/6/28 ساعت: 12:24
قسمتی از خاطرات کودکی سارا مربوط می شود به منتظر ماندن جلوی در زندان همراه مادر و مادربزرگش برای ملاقات خاله هایش که از زندانی های سیاسی دهه شصت بودند.سارا یک بار تعریف می کرد سرمای روزهایی را که در زمستان های دهه شصت جلوی زندان مننظر بوده اند را شاید از یاد ببرد.اما،ترس و استیصال و اضطراب و نگرانی ...
هم مسجد و هم کعبه و هم قبله بهانه ست
-
تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 20:46
با هر بدبختی که بود مورچه یک سطح زبان را تمام کرده است و دارد برای آزمون پایان سطح یک آماده می شود.امشب هم با پای خودش آمده بود پیش من تا با او درس هایش را کار کنم.چون چنین اتفاقی به ندرت می افتد با اینکه خودم کار داشتم قبول کردم که با هم درس بخوانیم و شروع کردم به تمرین کردن کلمات برای قدم اول.اولی...