فراموشی قوانبن فیزیک
-
تاریخ: 1401/5/23 ساعت: 21:03
یکی از خوبی های تنها زندگی کردن این است که در مواقع زخ دادن اتفاقات غیرمترقبه و یهو جیغ زدن آدم،نه کسی سرآسیمه و پریشان می شود نه کسی قلبش تیر می کشد و نه کسی بند دلش پاره می شود.به راحتی می شود به اندازه کافی جیغ زد و بعد اقدامات اولیه را انجام داد.مثل همین نیم ساعت پیش من که شیطان رفته بود توی جلد...
راهبی با لباس های طلایی
-
تاریخ: 1401/5/23 ساعت: 21:03
پریشب خواب دیدم در یک کلیسا نشسته ام.از آن کلیساهای نیمه تاریک قرون وسطی اروپا.دیشب خواب دیدم راهب شده ام.از آن راهب های سمت تبت و اطراف با لباس های طلایی!گر با همین فرمان پیش بروم امشب در خواب یک جادوگر در آفریقا خواهم بود.باید ببنم چه می شود! Adblock test (Why?)
پرسه سگ های هار در شهر
-
تاریخ: 1401/5/23 ساعت: 21:03
بالاخره نوبتم شد تا از دستگاه عابربانک استفاده کنم.اما،یهو سر و کله یک مرد تقریبا جوان پیدا شد و گفت نوبت او است.گفتم:- نه.نوبت شما نیست.- اتفاقا خیلی هم نوبت منه.قبل از اینکه شما بیاید نوبت من بود.اما گوشی ام زنگ خورد و نوبتم رو دادم به اون خانم!- ببینید نوبت شما نیست ولی اگر عجله دارید باشه بفرمای...
داروگر
-
تاریخ: 1401/5/20 ساعت: 16:52
این سارا دوست من چشمانش را ریز کرد و با دقت من را نگاه کرد و پرسید:- پوستت خیلی خوب شده.چکار می کنی؟- هیچی.- یعنی چی هیچی؟- یعنی هیچی دیگه.طبق معمول هیچی به صورتم نمی زنم.- پس چرا اینقدر شفاف شده؟- واقعا؟- آره.- نمی دونم.شاید مربوط به اون صابونی باشه که چند وقته شبا قبل خواب صورتم رو باهاش می شورم.س...
تو چشماش سواله!
-
تاریخ: 1401/5/20 ساعت: 16:52
این گری بیچاره از دست من زندگی ندارد بس که شب ها من را بالا سر خودش،می بیند و مجبور می شود از از سر راه من کنار برود تا من بروم سراغ آبیاری درخت ها.کی؟ساعت دوازده شب.یا اینکه بروم برای جلوگیری از سکته گرمایی توی حیاط هوای آزاد تنفس کنم.کی؟ساعت دو شب.یا بروم وستاره گلاویژ را نگاه کنم.کی؟ساعت پنج صبح....
مکالمه دوستانه - محرمانه
-
تاریخ: 1401/5/18 ساعت: 14:15
- ببین من برای هر فصل دو دست مانتو در نظر می گیرم که برای اداره بپوشم.هر کدوم رو هم یک ماه و نیم بیشتر استفاده نمی کنم.بعد امروز که نیمه مرداد بود مانتو سبز روشن کنفم رو گذاشتم کنار و نخ مشکی ساده ام رو پوشیدم با کیف و کفش کرم.بعد فک کن چی شنیدم؟سارا- واااا تو که واسه هیچی برنامه نداری،برای لباس پوش...
آب نمک
-
تاریخ: 1401/5/18 ساعت: 14:15
با سارا رفته بودیم عینک شنا بخرد.وقتی بالاخره خرید.من به شوخی گفتم:- ولی مواظب خودت باش یهو تو استخر غرق شی!- احتمالش هست.باید خیلی مواظب باشم.خفه شدن خیلی وحشتناکه!- حالا نترس! شوخی کردم!خفه شدن کجا بود؟- دیشب پدرم نزدیک بود خفه شه!- واقعا؟- اره.یه تکه خیار پرید تو گلوش و با چه مصیبتی برش گردوندیم!...
سوت و کف و بلاهت
-
تاریخ: 1401/5/18 ساعت: 14:15
من وقتی یک خانم هفتاد-هفتاد و پنج ساله را می بینم که آمده است آرایشگاه،ذوق زده می شوم.چون دلم می خواهد خودم هم اگر به آن سن برسم ارایشگاه رفتن قسمتی از برنامه زندگی ام باقی مانده باشد.گرچه با توجه به حساب کتابی که کردم وقتی دفعات آرایشگاه رفتن الان خودم را با بیست سال پیش مقایسه کردم به طرز ناامیدکن...
شگفت زده
-
تاریخ: 1401/5/15 ساعت: 16:52
[unable to retrieve full-text content]آن کسی که امروز عصر در حیاط خانه اش با دیدن یک پروانه خاکی_سرمه ای تیز و فرز شگفت زده شد، من بودم.
بازگشت سرگیجه
-
تاریخ: 1401/5/15 ساعت: 16:52
خواب می دیدم در حال ورزش کردن در هوای آزاد هستم.مربی ورزشی ام آنطرف خیابان بود و من اینطرف خیابان.یهو مربی دور خودش چرخید و من هم به تبعیت دور خودم چرخیدم.چرخیددم و چرخیدم تا سرم گیج رفت و در شرف زمین خوردن قرار گرفتم.اما،در همان لحظه حدود ده تا خانم همسن خودم داشتند از کنار من رد می شدند.خانم ها یک...
خوددلداری
-
تاریخ: 1401/5/15 ساعت: 16:52
در مقابل اخم و غرغرهای مورچه کوتاه آمدم و گفتم:- باشه.امروز درس نمی خونیم.چون من به درس خوندن زوری اعتقادی ندارم.الان برو و هر وقت دلت خواست درس بخونی بیا پیش من.- ولی آخه من هیچوقت دلم نمی خواند درس بخونم!البته که جوابش ناامیده کننده و در ذوق زننده و به چالش کشاننده مفهوم اختیار بود.اما،خوب صادقانه...
هشدار! این پست سراسر غم است
-
تاریخ: 1401/5/11 ساعت: 0:32
عمه های دختر جوان فوت شده اصرار داشتند وارد غسالخاته شوند و صورت برادرزاده فوت شده شان را ببینند.اجازه داده نشد.تهدید کردند پس خودشان را داخل قبر می اندازند.کسی اهمیتی نداد.خاله های دختر جوان فوت شده ساکت و سنگ شده بیصدا گریه می کردند.مادرش شوکه شده بود و نتوانسته بود بیاید. و خاله ها نمی دانستند غم...
برای بخاطر سپردن
-
تاریخ: 1401/5/11 ساعت: 0:32
حدود دو هفته پیش برای خودم دستبندی سفارش دادم که با وجود اینکه می دانستم حقوق یک ماه من را تمام و کمال می بلعد،باز هم سفارشش دادم.زیرا هم دستبند بسیار مفهمومی و معنادار بود و هم من بعد از آنهمه استرس و آنهمه صبوری استحقاقش را داشتم.دستبند قشنگم امروز رسید و خیلی زیباتر از آنچه که فکر می کردم بود.بخ...
تابلوی اعلانات
-
تاریخ: 1401/5/11 ساعت: 0:32
چند وقت پیش یک خانم جوان آمده بود و می خواست برای کلاس هایش تبلغ کنم.قانونی نیست اما،گفتم که تمام آنچه را که می خواهد برایش تبلیغ کند طی یک نامه برای من بیاورد و شماره تلفنش را هم پایین نامه بنویسد تا من آن را از راه اتوماسیون اداری به همه همکاران اطلاع رسانی کنم.بعد از تمام شدن حرف های من پرسید:- م...
آب سرد
-
تاریخ: 1401/5/3 ساعت: 15:30
قانون احتمالات خیلی دقیق عمل کرده است و پدرم دقیقا در جایی که بیشترین زمان را آنجا را می گذراند گرمازده شده است و از حال رفته است.کجا؟صف نانوایی.۱۱۵ آمده است و فشارش را گرفته است و افت فشار تشخیص داده است و با توجه با سابقه بیماری قلبی اش ایستادن در صف نانوایی را در این گرما برایش قدغن اعلام کرده ا...
موتور و دوچرخه
-
تاریخ: 1401/5/3 ساعت: 15:30
دستیار آقای وراج فاش ساخت که پارسال از سایت دیوار یک موتور چهار چرخ ژاپنی را به قیمت هشت میلیون برای پسرش خریده است و امسال رفته است چهار میلیون داده است و لاستیک هایش را عوض کرده است و دیروز خودش هم همراه پسر هفت ساله اش سوار موتور شده است و از این سر کوچه تا آن سر کوچه خودشان ویراژ داده است . ب...
بسیار و اندک
-
تاریخ: 1401/5/1 ساعت: 11:42
وزن تمام لحظات دو ماه گذشته برای من آنقدر سنگین بوده است که با اینکه می دانم رفته است و گذشته است و تمام شده است.اما من هنوز خسته هستم.انگار که که با یک کوله پشتی سنگین به مدت دو ماه داشته ام از یک کوه بالاه می رفته ام و الان دیگر در قله کوه هستم.شاد و خوشحال و امیدوار.اما خسته. ناگهان طوفان وزیده ...
تیربرق جذاب
-
تاریخ: 1401/4/29 ساعت: 13:40
کنار یک تیربرق منتظر خواهرم ایستاده بودم و اتفاق عجیبی که چند بار تکرار شد این بود که ملت رو به روی من می ایستادند و نیم متر بالاتر از سرم را نگاه می کردند، سری تکان می دادند و می رفتند.دست آخر خودم هم کنجکاو شدم ببینم آن بالا چه خبر است؟خبری نبود.اگهی ترحیم عکس دار یک آدم تقریبا مشهور شهر را آنجا ز...
هیپنوتیزم هوای گرم
-
تاریخ: 1401/4/29 ساعت: 13:40
خیلی ااتفاقی سارا را در این محله دیدم.آمده بود برای گل هایش لوازمی بخرد که پیدا نکرده بود.من داشتم می رفتم وایتکس بخرم و با هم راه افتادیم به سمت سوپری سر کوچه.وسط راه من پیشنهاد دادم بیخیال خرید شویم و برگردیم خانه.اتوماتیک وار مسیر را دور زدیم و برگشتیم خانه.بعد تا پایمان را توی خانه گذاشتیم سارا ...
فرار
-
تاریخ: 1401/4/29 ساعت: 13:40
خانم آرایشگر همزمان با مرتب کردن ابروهای من داشت با یک خانم دیگر صحبت می کرد که مدتی پیش عقد کرده بود.خانم تازه عقد کرده عاشق شوهر پولدارش بود.اما،از اینکه شوهرش خرج پدر و مادرش را می داد عصبانی بود و می گفت به هیچ عنوان نمی تواند قبول کند که شوهر او خرج خانواده اش را بدهد.توصیه خانم آرایشگر این بود...