دل رحم
-
تاریخ: 1396/12/22 ساعت: 15:15
منتظر بودم نوبتم شود و اصلا حوصلهء پر كردن فرم براى هيچ كسى را نداشتم.اما، پيرمرد به نظر بيسواد آمد و من هم كه دل رحم!قبول كردم فرم را برايش پر كنم و شروع كردم به پرسيدن نام و نام خانوادگى و جوابها را نوشتم.و بعدش پرسيدم:- نام پدر؟- حبيب دندان طلا!فكر كردم شوخى مى كند.اما، شوخى نمى كرد و توضيح داد ا...
چهارشنبه
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 9:19
1.خير سرم، داشتم براى سال آينده برنامه ريزى مى كردم و هيچ علاقه اى به نصف و نيمه رها كردن كارم نداشتم.اما، راميار گردنش را جورى كج كرد كه دلم سوخت و قبول كردم از دى جى كالا آينه هاى مورد نظرش را سفارش دهم.گوشى اش را گرفتم و شروع كردم به ثبت سفارش.اما، ثبت سفارش خوب پيش نمى رفت و هى برمى گشتم مرحله ق...
اطلاعات _مهم
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 9:19
تعمير كار گوشى پرسيد:- مشكل نرم افزاريه.گوشيتون بايد فلاش بشه.هيچ اطلاعات مهمى توش نيست؟- نه.هيچى؟- هيچى.- يعنى مشكلى نداريد كه هكين الان فلاش بشه؟- نهكمى از اينهمه سوال و جواب جا خوردم. آخر،من چه اطلاعات مهمى مى توانم داشته باشم؟اطلاعات مهم يعنى چه اصلا؟اما، كمى بعد كه چند مشترى ديگر هم آمدند و -رو...
اينچنين سليقه هايى ....
-
تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 9:19
چند تا دختر جوان قبل از من بودند و داشتند كتاب انتخاب مى كردند و بعد از كلى معطلى و نگاه كردن به كتابهاى مختلف، يكى از آنها با صداى بلند و فكر مى كنم در جواب سوال آقاى فروشنده گفت:- ببينيد!سليقه ها متفاوته.بعضى ها محتواى كتاب براشون مهمه.اما ما، بيشتر به شكل ظاهرى كتاب اهميت مى ديم! Let's block ad...
بازى با زمان
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 10:57
Outlanderسريالى ست كه تا حالا چندين قسمتش را از تلويزيون ديده ام.داستان فيلم در مورد يك خانم دكتر است كه در لندن سال1946زندگى مى كند و بدون هيچ دليل خاصى به دويست سال پيش برمى گرد و دو سال در آن دوره زندگى مى كند و بعد دوباره برمى گردد به زمان حال.كمى در زمان حال مى ماند و دوباره برمى گردد به گذشته....
بدون_دليل
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:29
اخلاق و رفتار من با همه كم حرفى و بى تفاوتى در مقايسه با رييس و خانم همكارم تقريبا قند و نبات و شكلات به حساب مى آيد.چون حداقل من جواب سلام و خداحافظى مردم را مى دهم و با خشم و خشونت ملت را نگاه نمى كنم و كاغذها را توى صورت كسى پرت نمى كنم(رييس حق داشت البته) و مهم تر از همه xa0تلفن هايم را جواب مى ...
دارالمجانين
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:29
1. خانم همكار دير كرده بود.رييس به خانم زنگ زد و خانم جواب نداد و نيم ساعت بعد عصبانى و خشمگين از راه رسيد و توضيح داد ماشينش xa0به محض استارت خوردن بجاى حركت به به جيغ كشيدن افتاده است و تمام آپارتمان را بيدار كرده است و اين باعث استرسش شده است و داد زد: - واقعا انتظار داشتين بهتون زنگ بزنم و يا تل...
خشونت عليه خودمان
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:29
كارى به خشونت عليه زنان ندارم و منكرش هم نيستم و اگر xa0كمى بيشتر حوصله مى داشتم شايد در مورد خشن ترين رفتارى كه عليه زنان با آن مواجه شدم مى نوشتم.خيلى كوتاهش اين مى شود كه يك غروب پاييزى صداى يك زن را توى كوچه شنيدم كه داشت از مردى كتك مى خورد.ترس تمام وجودم را پر كرده بود،مخصوصا كه شباهت صداى زن ...
سى و پنچ ثانيه
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 12:10
شوخى كه نيست زلزله به ما زده است و سق سياه ها ادعا مى كنند دوباره به ما خواهد زد.البته كه پيش بينى آنها هيج اعتبارى ندارد و همين خود من اگر پريشب به مدت سى و پنچ ثانيه با مرگ خوش و بش نكرده بودم،نه تنها به حرف هايشان اعتنا نمى كردم، بلكه ممكن بود به
دست دوم
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 12:10
براى كمك به زلزله زده ها،حس همكارى خوبى بين مردم در جريان است و تا حالا از خود من دو بار به "زور "كمك گرفته شده است براى كمك به آن آوارگان بى سرپناه. آن xa0كلمه"زور" را بخاطر اين آوردم كه از خودم تعريف نكرده باشم.چون معتقدم كمك به آنها نه كار من است و
يكنواخت
-
تاریخ: 1396/8/29 ساعت: 12:10
خيلى چيزها بايد سرجايش باشد تا در يك عصر پاييزى آدم بتواند بلند شود و در كابينت را باز كند و ماگ زيباى سوگلى را بيرون بياورد و براى خودش كاپوچينو درست كند و همراه با مزه مزه كردن كاپوچينوى داغش، فيلم ببيند. داشتم با سارا حرف مى زدم و تمام نگرانى سارا، يكنواخت بودن_زندگيش است و اينكه روزهاى ده سال آي...
پرندگان
-
تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 11:04
پرندگان تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ | 22:2 | نویسنده : پرژین تكان هاى زلزله واقعا شديد بود و از من اگر بپرسند درجه ريشترش را پنج به بالا اعلام مى كنم.چون اولين بار بود كه با آمدن زلزله توى كوچه پريدم و متوجه شدم ملت همه قبل از من پريده اند توى كوچه.برچسبها: تكان هاى زمين تمام شد اما دلم كوتا...
راز
-
تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 6:10
دم سوپرماركت كه رسيديم، مامان به ميوه فروشى آن طرف خيابان رفت و من وارد سوپرماركت شدم و سلام كردم و در جواب سلام متوجه شدم كه پسر جوان فروشنده من را با فاميلى مادرم صدا مى زند كه هيچ ايرادى نداشت.ايراد آنجا بود كه xa0حاضر نبود مايع دستشويى به من بفروشد
ديپلماسى
-
تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 6:10
سعيد دوست رئيس است.پنجاه و دو سه سالى دارد و رييس يك واحد_مهم ديگر است و البته مجرد.چند سال پيش توسط xa0اين مدير ديوانه به جرم مجرد بودن xa0و در قالب ارتقاء شغل به سقز فرستاده شد،بلكه ادب شود و ازدواج كند و اتفاقى كه افتاد اين بود كه بعد از مدتى xa0معاون م
ملخ
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 22:05
رييس فكر مى كند من ملخ هستم: - هفته آينده ن نيستم و اين امار بايد تا شنبه ارسال بشهو منظورش اين است: - تمام هفته بايد عصرها هم در اداره بمانم. گفتم كه رئيس فكر مى كند من ملخ هستم و لابد با شاخك هايم بايد منظورش را بفهمم. راميار پيشخدمت اداره فكر مى ك
كلاس هاى شبانه
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 15:04
1. مورچه استعداد يادگيرى زبان ندارد.اين فقط نظر من نيست،جواب تست هوشش هم همين را نشان مى دهد.رياضى 20 و زبان و ادبيات صفر.بعد اين بچه را در مدرسه اى اسم نوشته اند كه طفلك علاوه بر انگليسى بايد روسى و فرانسه هم ياد بگيرد.از همين رو و با توجه به عدم اس
روكش
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 15:04
True loveis friendship dipped in honey عشق واقىxa0 همان دوستى است با روكش عسل. اين تعريف از عشق را دوست داشتم.مى دانم ترجمه اش ايراد دارد و بايد مثلا مى نوشتم"عشق واقعى همان دوستى است كه به عسل آغشته شده است"يا"عشق واقعى همان دوستى است كه به عسل زده شده است"اما، ترجمه اول،به نظرم زيباتر رسيد و زيباي...
اشتباه
-
تاریخ: 1396/8/3 ساعت: 15:04
عرض شود در اين روزهاى زيباى پاييز و اول آبان، مخصوصا در شروع روز رئيس و خانم همكار با چنان عصبانيتى وارد اتاق مى شوند كه انگار ارث پدرشان را ملت خورده اند و نمايندهء ملت هم من هستم جلوى چشمانشان.خانم همكار كمتر به من گير مى دهد اما، رييس هر روز به يك
درهاى بسته
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 6:29
1. خيلى خيلى كودك بودم و به يك مهمانى رفته بودم.جايى بود پر از فاميل هاى نزديك.از خاله گرفته تا زن عمو و دخترعموهاى مادرم.فضاى آنجا خيلى گرم بود و همه در حال بگو و بخند بودند و اين وسط يادشان افتاد كمى سربه سر كوچكترين بچهء جمع بگذارند.پس شروع كردند
موانع ذهنى
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 6:29
يعنى چند نفر در دنيا مى توانند اين شانس را داشته باشد كه وقتى در خنكاى صبح دارند درختان حياط محل كارش را نگاه مى كنند،برگردند و ببيند يك سينى روى ميزشان گذاشته شده است و توى سينى سنگك داغ و نمكدان و نيمرو.در واقع دو عدد تخم مرغ شكسته بودند و با كمى گ