گنج قرمز
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:12
به منظور قدردانی از زحمات امروز خودم در تبدیل آن خانه ی درهم و برهم به این خانه تر و تمیز و مرتب، به آپشن های موجود فکر می کردم.می توانستم فیلم ببینم.یا برای خودم چای یا کاپوچینو درست کنم.سالاد میوه هم از گزینه های روی میز بود.اما،خیلی خسته بودم و انرژی انجام هیچکدام از آن کارها را نداشتم و ذهنم تما...
تقوای آب و خاک
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:12
هیچوقت با سردرد از خواب بیدار شده اید؟خدا را شکر.امیدوارم هرگز این شکلی از خواب بیدار نشوید.اگر هم بیدار شدید مجبور نشوید سرکار بروید و سرکار هم اگر رفتید تمام روز کار نداشته باشید.تمام روز هم اگر کار
نفوذی
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 12:12
جلسه را من تشکیل داده بودم و حضار بیست و هفت نفر بودند.اما،با ورود یک نفوذی از طرف رییس اداره بیست و هشت نفر شدیم.به نفوذیxa0دزد محل نگذاشتم اصلا.حتی نپرسیدم خبر مرگش چرا آمده است؟بی هیچ حرفی جلسه را شر
پوست_نازك سيب زمينى
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
كى فكرش رو مى كرد يه روز بشه با سيب زمينى پز داد؟تابستون يك گونى سيب زمينى ارگانيك از يكى از روستاهاى سارال برايم رسيد و هرگز فكر نمى كردم به اين خوشمزگى باشه.در مورد خوشمزگى اش با رييس و خانم همكار ح
Barik’s dictionary
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
گوشت تلخ: نام كركسى است xa0كه از بس حمام نمى رود،گوشتش كثيف و تلخ مى شود.
انتقام با طعم پيراشكى
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
البته من مى دانم و بارها از زبان خود_رييس و نه كسىى ديگر شنيده ام كه ايشان يعنى رئيس؛خان زاده هستند و هفت جد و آبادشان هم همينطور.من xa0مدتهاست ديگر به اين جفنگيات عادت كرده ام و برايم آزار دهنده نيستند
چالش
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
معمولا از چالش هاى دنياى مجازى خوشم نمى آيد.اما، اين يكى فرق مى كند.سوال اين است: - شما با ديدن چه فيلمى گريه كرده ايد؟ و جواب اين است: - هيچ فيلمى. تازه بعد از كلى فكر كردن به اين نتيجه رسيدم.اما خوب
تاوان
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
يك ويديو ديدم با عنوان” دنيا را از نگاه يك كودك مبتلا به اوتيسم ببينيم”.ويديو را ديدم و تازه فهميدم كه اين xa0كودكان تنها تفاوتشان با كودكان ديگر اين است كه دنيا را يك طور ديگر مى بينند.مثلا برخورد قطره آب به سينك ظرفشويى را با زوم بالا و شدت بيشترى احساس مى كنند.همين.يعنى دقيقا آن چيزى را مى بينند ...
ذوق
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 10:42
اينكه من خيلى اتفاقى كاپشنى را ديدم كه هم رنگش را دوست داشتم و هم طرح و دوخت و مدلش و هم كاملا اندازه ام بود و هم خيلى گرم و مناسب براى پياده روى در برف و باران؛خودش يك نوع موفقيت است.به حدى كه خريد آن را xa0يكى از خوش شانسى هاى سال2018 خودم به حساب مى آورم.اما، خوش شانسى بيشتر در2019 خودش را نشان د...
هواپیما
-
تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 13:03
تقریبا ماشین را از پارک درآورده بودم و توی خیابان بودم که یهو یک وانت از داخل پیاده رو دنده عقب گرفت و وارد خیابان شد ونصف فضای خیابان را گرفت.من خواستم حرکت کنم به این امید که تا من برسم وارد لاین شده باشد.البته بعید بود و این را مادرم بیشتر از من مطمئن بود.بنابراین به من گفت: -صبر کن.بذار اون هواپ...
ماموت
-
تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 13:03
1. صدا زدم: _ذکریا... _ بله؟ _ چرا سه تا چای آوردی؟ فقط نگاه کرد... _ ما چهار نفریم... فقط نگاه کرد... _ اتفاقا من خیلی چای دوست دارم. فقط نگاه کرد _ لطفا برای من هم چای بیار. _ باشه. بعدا متوجه شدم ذ
مصيبت
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
من گفتم: - آلمان و فرانسه تصميم گرفتن xa0يك كانال مالى xa0براى مراوده تجارى با ايران باز كنن.اميدوارم زودتر عملى بشه. آقايان به من حمله كردند وبا لحن هاى بسيار تمسخر آميز جواب دادند: - كدوم يكى بالاخره؟فر
بخش بیماری های سخت
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
هایده می خواند: هنوز همون خراباتی و مستم ولی... فکر می کنم: این بیماران هم سالم هستند ولی...
آخ تامارا
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
در زمانهای خیلی دور در شهر وان ترکیه یک کشیش زندگی می کرد و تمام هم و غمش پیدا کردن یک شوهر مناسب برای تنها دخترش- تامارا,- بود.به همین خاطر از سرزمین های دور و نزدیک جوان های متفاوت برای خواستگاری دختر
تصورات
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
بعد از سی سال با سارا پشت یک میز نشستیم تا بخوانیم و بیاموزیم.سارا پیشنهاد داد روی میز بکوبم تا کتک بخورم برای نوستالوژی بازی.سارا مهمان بود و اولین نفر سر کلاس رسیده بود و من نیم ساعت بعد از شروع کلا
بوکسور
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
دو سه سال پیش بود انگار.توسط یکی از همکاران بانه ای به یک فروشنده لوازم خانگی معرفی شده بودم تا اگر چیزی لازم دارم برایم بفرستند.چند تا وسیله لازم داشتم و همگی برایم فرستاده شد.یک بار هم که خودم بانه
شغل قدیمی
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
پارسال کتاب مرگ قسطی را خواندم از فردینان سلین و امسال میعاد در سپیده دم از رومن گاری.هر دو کتاب داستان زندگی باورنکردنی دو نفر است که تشابه های زیادی با هم دارند.جدا از نویسنده بودن و فرانسوی بودنشان
مرحوم_معتاد
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
اعلامیه عکس دار _فوت_ برادر یکی از همکاران را آورده بودند و چیزی که جالب نبود عکس مرحوم بود که انگار فقط چند روز قبل از مرگ و در گیر و دار جدال بین مرگ و زندگی ثبت شده بود و خوب از عکسی که در چنین شرا
کثافت ها
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 12:28
موهای مورچه پر از شپش شده است.این را امروز مامان کشف کرده است و علیرغم تمام تلاشش برای اینکه خود_مورچه جریان را نفهمد و غصه نخورد،چون خلاصی از دست آن جانوران چندش بدون همکاری خود_مورچه امکان پذیر نبود
پيشگويى
-
تاریخ: 1396/12/22 ساعت: 15:15
1.خانم همكار بى مقدمه پرسيد:- متولدسال پنجاه و نه هستى،درسته؟- بله.گوشى اش را نگاه كرد و گفت:- امسال برات سال تحوله!بعد از رييس سال تولدش را پرسيد و رييس گفت:- چهل و چهار- شما فقط به مردم خوبى مى كنيد.رييس گفت:- خوب خدا رو شكر.من به پيشگويى اعتقاد دارم و تو زندگيم خيلى از پيشگويى ها درست از آب دراوم...