کاش این غصه گربه شود و بپرد و دور شود
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 10:03
خواب خوبی دیده ام.با دمپایی گیر کرده بودم در گِل غلیظی و می دانستم با این وضعیت نمی توانم از کوه بالا بروم.همین را به دوستانم گفتم و ناگهان نگاهم چرخید روی پاهایم.کفش پایم بود و خبری هم از گِل نبود.عصر امروز هم خواب چشمانم را بی آنکه خودم بخواهم،ربوده بود.مدت خواب کم بود و البته زمانش مهم نیست.مهم ا...
یا روباه یا رودار
-
تاریخ: 1400/12/19 ساعت: 9:47
بدبختی آقای وراج فقط وراج بودنش نیست.دروغگو هم هست به سلامتی.امروز صحیح و سالم برگشت سرکار و ضمن داستان سرایی در مورد سقوط ساختگی و الکی چند روز پیشش، کلی دکتر معتمد را نفرین کرد که استعلاجی اش را تایید نکرده است و مجبور شده است برگردد اداره.و اما،خلاصه موضوعاتی که امروز در موردش حرف زد و روح و
پدر سه دختر
-
تاریخ: 1400/12/19 ساعت: 9:47
آقای وراج سه برادر و و دو خواهر دارد.پدرش چهار برادر و یک خواهر دارد.مادرش سه خواهر و یک برادر دارد و کلی عمه زاده و عموزاده و اینا.بعد برای اینکه من بدانم کی به کی است، آنها را کدگذاری کرده است.مثلا مادربزرگ خوشگل،مادر پدرش است.عموی پولدار،برادر بزرگ پدرش است و پسرعموی پول دوست،پسر عموی سومش است.ام
حال عاشقانه رشک برانگیز
-
تاریخ: 1400/12/19 ساعت: 9:47
کلافه و خشمگین و عصبانی از زرزرهای آقای وراج،تصمیم گرفتم پناه ببرم به شعر.چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشیتو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشدپناهم داد این شعر.کلافگی و عصبانیم دود شد و رفت هوا و دو ساعت بعدش را به عالیحناب سعدی فکر می کردم و حالی که در آن این شعر را گفته است.احتمالا،وقت نماز بوده
کمان
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
رفته بودم دیدن سارا.خودش از من خواست بروم.فیلم هایش تمام شده است و فیلم می خواست.قرار بود خودش بیاد و فیلم ها را ببرد.اما،از قرار رگ کمرش گرفته بود و نمی توانست کمر راست کند.رفتم.اما،بیشتر برای دیدنxa0خ
ادب کیمیاست
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
چهار روز است گوشی به دست از این کارمند و آن کارمند،شرکت گاز خواهش می کنم شماره اشتراک گاز این خانه را به من بدهند.دست آخر هم یکی از کارمندان که بالاخرهxa0گوشی را جواب داد،چند تا سوال بی ربط از جمله نام
هنر_دوران _حبس و ترس
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
به این نتیجه رسیده ام که آشپزی بسیار ساده است و بیخود شلوغش کرده اند که آشپزی چنین است و چنان.همین خود من که در طول عمرم حتی ده بار هم آشپزی نکرده ام در این روزگار حبس و ترس،از روی دستورالعمل های اینت
خوشحال_،قرنطینه
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
به برادرزاده ی هفت ساله ام زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم.بعد از تولدت مبارک و اینا،پرسیدم؛- از اینکه روز تولدت دور و برت شلوغ نیست،خوشحالی یا ناراحت؟جواب داد:- خوشحالم!این بچه دیگر شورش را درآورده است از بس به من شبیه است.
مورچه و مونالیزا
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
داشتم مطلبی را در مورد تابلوی مونالیزا می خواندم.ناگهان کله مورچه از پشت مبل بیرون آمد و به عکس مونالیزا روی صفحه گوشی اشاره کرد و با هیجان پرسید:- این کیه؟این کیه؟- تابلوی مونالیزاست- اسمش مهم نیست.ک
انگشتان شکلاتی
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
پلنگ، یک ویفر شکلاتی بزرگ را با دست راستش گرفته بود و در حال نوش جان کردنش بود.اما،دست چپش را با انگشت های کاملا شکلاتی طوری به سمت من دراز کرده بود که فکر کردم این حرکت،xa0نوعی استمداد کمک است.روی این
عرق سرد صبحگاهی
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
خوب صبح دیر بیدار شدم.اما،نه خیلی دیر.مغزم به سرعت تصمیم گرفت به راننده سرویس زنگ بزنه تا چند دقیقه بیشتر منتظر بمونه.در راستای همکاری با مغزم،چشم هام هم تمام تلاششون رو کردند تا اسم راننده رو تو لیست
کاری که بلد نیستم
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
بالاخره مقاومت من هم در هم شکست و راضی شدم محصولات مراقبت از پوست را سفارش دهم.راستش،فعلا فقط در مرحله راضی شدن هستم.وگرنه نه محصولات را سفارش داده ام و نه پول را واریز کرده ام.البته،فعلا نه می توان م
دیدار در خواب
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 5:26
دیشب قبل از خواب،مرگ را به سخره گرفتم:من را نگاه کنxa0ای عالیجناب مرگxa0هیچ کاری از دستان خبیثت برنیامد.قبل از تو بعضی روزهاxa0در بیداری می دیدمش.بعد از تو بیشتر شب ها درxa0خواب می بینمش.بسیار رنجیده اید عالی
افسردگی سورئال
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
سارا زنگ زد و گفت:- دیشب خواب دیدم یه درخت رویxa0کتف چپمxa0سبز شده!گفتم:- واووو چقدر سورئال!- سورئال چیه؟بیدار که شدم کتفم درد داشت.اونم چه دردی!- واقعا درد داشتی؟- اره.ولی دلیلش خواب نبود.به دلیل فسردگیه.از نشانه های افسردگی تو خانواده ما،درد_کتف_چپه!
پیشی پیدا کن
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
بدون هیچ چانه زنی و جنگ و جدالی،پیشنهاد باریک برای رفتن به کوچه و پیدا کردن پیشی ها جهت بازی و سرگرمی را پذیرفتم.مخصوصا که برای اولین بار در بازی های من و باریک، نقش و و وظیفه ام روشن و شفافxa0 تعریف و
پلنگی در خانه
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
باریک بجای اینکه روی مبل بنشیند،روی پشتی مبل نشسته بود و کارتون نگاه می کرد.اما،ناگهان از روی مبل افتاد زمین و بجای گریه و زاری و یا هر کار دیگری رویش را کرد به من و با عصبانیت گفت:- دیدی؟یه پلنگ از رو مبلت افتاد!و بعدش هم غر زد و گفت:- از بس مبل ها رو بد کنار هم گذاشته ای!
خونسرد و ماهرانه
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
انگار که سگ واقعی بود.یک سگ واقعی و زندهxa0که روی یک میز دراز کشیده بود.اما،آن سگ،نه واقعی بود و نه زنده.کیک تولد یک موجود برتر بود.به همین خاطر وقتی آن موجود برتر،xa0سر_ آن سگی که در واقع کیک بودxa0را از ب
دهن سبک
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
به مورچه سپرده ایم،دهنش قرص باشد و کادوی تولدی که برای باریک سفارش داده ایم را لو ندهد.به همین خاطر مورچه، فاصله یک متری با باریک را حفظ می کند تا مورد سوال و جواب قرار نگیرد.باریک هم کوتاه نمی آید،هر
مورچه های مست
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
مورچه ها خودشان را انداخته بودند توی بطری الکل.من که رسیدم چند ساعتی از تورنمنت_xa0شناxa0در میخانهء مورچه های این خانه می گذشت.به نظرم کافی بود.زمان کافی برای تفریح داشتند و بهتر بود از استخر بیرون بیایند
شاید در آینده
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 20:38
به سارا زنگ زدم و هنوز سلام و احوالپرسی مان تمام نشده بود که پرسیدم:- سارا چی داری می خوری؟- زهر مار! پریشب هم اینقدر حساسیت نشون دادی که آخرش نتونستم بادوم زمینی هام رو بخورم!- تقصیر خودت بود.من که گفتم؛ من،xa0قطع می کنم تو بادوم زمینیت رو بخور!لحن سارا ملایم شد و گفت:- واااای نه!هنوز کارت به جایی ...