پرژین

متن مرتبط با «حیف شد رقیه رو ندیدم» در سایت پرژین نوشته شده است

جاروی سنتی و افکار مدرن

  • نیلوبلاگ

    فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی ب...

    ادامه مطلب
  • شماتت شدید

  • نیلوبلاگ

    پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.- سلام- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟- می خوام از وگیل وقت بگیرم.- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!- نه که نمیشه- چرا؟- چون من منشی نیستم.ای...

    ادامه مطلب
  • روتین روزانه

  • نیلوبلاگ

    1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم س...

    ادامه مطلب
  • خصوصیات روحی مشابه

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدر...

    ادامه مطلب
  • استخر روان

  • نیلوبلاگ

    خانم دکتری که خودم دعوت کرده بودم که بیاید و در مورد کارتیمی برای من و تعدادی از همکاران توضیح بدهد:از یک خانواده متمول و صاحب نام و نشان شهرشان بود و متولد: 54 .16 سالگی ازدواج کرده بود و همسرش از مدیران عالی رتبه وزرات نیرو بود و تمام این 34 سال را همراه با مادر شوهرش در یک خانه گذرانده بود.زیر یک سقف و نه مثلا دو طبقه مجزا.مشخصات دیگزش به شرح زیر به اطلاع می رسد:مادر: سه فرزند 29،27،17سالهدختر اول : دکترای روانشناسی و مقیم کانادادختر دوم: مهندس نمی دانم چی و عازم کانادادختر سوم: دانش آموز رشت...

    ادامه مطلب
  • کنگر فروشان

  • نیلوبلاگ

    حدود بیست سال ایوان مخوف همان بی سر پایی که هیچ کسی نمی دانست چگونه بدون داشتن هیچ لیاقتی رببس مادام العمر اداره ما شده بود،من را از هر گونه پاداش،و اضافه کاری و پول های متفرقه محروم کرده بود و حالا هم اژدها.پاداش که پبشکش،معمولا از حق خودم هم می زدند و می زنند و من چگونه این ظلم ها را تاب آورده ام.اینگونه:- ببینید من اصلا برام مهم نیست چقدر به حسابم واریز میشه.چقدرش رو می تونم خرج کنم،برام مهمه.فرض بفرمایید من ۳۰ حقوق بگیرم و ۲۰ رو بدم برای تصادف ماشین.خوب همون ۱۰ رو بگیرم که یهتره!و این را به ...

    ادامه مطلب
  • سفارش های سرد شده

  • نیلوبلاگ

    هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا...

    ادامه مطلب
  • قدم زدن در رویا

  • نیلوبلاگ

    مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است....

    ادامه مطلب
  • بیماری مریض: تنبلی حاد+خودشیفتگی شدید+ نهایت فرومایگی

  • نیلوبلاگ

    کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل...

    ادامه مطلب
  • محروم از ارث

  • نیلوبلاگ

    وراج از ارث محروم شده است و این تراژدی در چهلم پدرش به عرضش رسیده است.آنطور که خودش می گوید پدرش پنج روز قبل از مرگش هر آنچه را که داشته است به اسم همسرش یعنی مادر وراج زده است و مادرشان هم به اسم دو تا دختر و یک پسر مجرد و بیکاری که دارد انتقال داده است و وراج و یکی از برادرها مانده اند و حوضشان.وراج پیش وکیل رفته است و شنیده است که سندها هیچ ایراد قانونی ندارد و بهتر است دنبالش را نگیرد.بعد پیش مادرش رفته است و مادرش به فرشید، برادر مجردشان اشاره می کند و فرشید شروع می کند به ساختن یک دعوای ال...

    ادامه مطلب
  • روانشناسی با رسم شکل

  • نیلوبلاگ

    شما یک دایره بکش و با یک خط آن را نصف کن.نیمه بالای خط می شود خودآگاه و نیمه پایین می شود ناخودآگاه.روی خط هم باید یک مربع کوچک کشید به عنوان نمادی از ایگو یا خود.چون copmlex ها در ناخودآگاه شناور هستند برای درک بهتر می توان آنها را به شکل سنگ های کوچکی در داخل بخش ناخودآگاه در نظر گرفت.می دانیم که complex ها انرژی دارند و در واقع این انرژی انهاست که در صورت عدم کنترل ما را هدایت می کند.این انرژی در جایی نزدیک مرکز سنگ متمرکز است به اسم آرکیتاپ که بهتر است به شکل یک نقطه در نظر گرفته شود.اگر انر...

    ادامه مطلب
  • یک کلمه جادویی برای قانع کردن همه افراد با انواع مشکلات روحی و روانی

  • نیلوبلاگ

    اول صبح همکار وراج وارد اتاق شد.فلاسک چایی اش را گذاشت روی میز.نشست و گفت:- صد سال دیگه نه من هستم و نه شما و نه حتی بچه های من.حوصله نداشتم جواب دهم.اما،دوباره جمله بالا را تکرار گفت و از من پرسید:- به نظر شما این یعنی چی؟- یعنی کشک!برخلاف تصورم قشنگ قانع شد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مصرع حک شده در مخ من

  • نیلوبلاگ

    فردا قرار است سارا بیاید اینحا تا با هم سیب زمینی و قارچ با سس بشامل درست کنیم.با وجود اینکه اطمینان دارم این کار از هیچکدام از ما برنمی آید امروز رفتم سیب زمینی،قارچ،شیر،خامه و سس خریدم و سارا هم قرار است فردا با آرد بیاید.البته چیزی که می خواهم بنویسم این نیست.رلستش اصلا نمی خواستم در این مورد بنویسم.چون ممکن است فردا کسی بپرسد قارچ و سیب زمینی تان چطور از آب درآمد و من باید واقعیت را بگویم و واقعیت هم که احتمالا چیزی نیست که باعث افتخار من بشود.به هر حال اینها را نمی خواستم بنویسم.چیزی که می ...

    ادامه مطلب
  • صداقت یک دروغگو

  • نیلوبلاگ

    سه ماه پیش یک روز کسی زنگ در خانه را زد و بعد از جواب دادن من خواهش کردم بروم دم در.رفتم و فهمیدم که این آقا ربطی به زمین کناری دارد که تازه می خواهند در آن ساخت و ساز را شروع کنند و حالا برق ندارند و از من برق می خواهند.پرسیدم:- برای چند روز؟- سه روز- باشه.یک دو شاخه آوردند و از برق اینجا استفاده کردند تا امروز.بعد امروز یک شماره ناشناس به من زنگ زد و خواهش کرد فیوز برق را وصل کنم چون پریده است.من گفتم:- شما؟- از طرف ساختمون کناری زنگ می زنم.- آها! شما همونی هستید که به من گفتید واسه سه روز ب...

    ادامه مطلب
  • ترسوی پررو

  • نیلوبلاگ

    راننده سمند خیلی احمقانه پیچید جلوی من و خوردیم به هم.پیاده شدیم و بلافاصله من را متهم کرد که چرا از چپ پیچیده ام.گفتم:- خوبی تو؟بسیار بی تربیت بود.با اینکه چند خانم که توی ماشبن بودند و انگار همسر و فرزندانش بودند و داشتند با تعجب ما را نگاه می کردند،دست از سماجت و گستاخی بر نمی داشت و اصرار داشت من مقصر بوده ام.گفتم:- بیا پایین بینم.زدی به ماشین و می خوای در بری؟الان زنگ می زنم پلیس بیاد!چی شد؟گاز زد و در رفت.همراه با خانواده اش در رفت.راستش حوصله پلیس را نداشتم و تا حدی خوشحال شدم که در رفت....

    ادامه مطلب
  • رشد شخصیت مجانی

  • نیلوبلاگ

    سارا زنگزده بود که بگوید سایت رویال مایند یک فایل ویژه و بسیار کاربردی روانشناسی را بارگذاری کرده است که به نظر او بسیار به درد من می خورد و بهتر است بروم و آن را گوش بدهم.در آخر حرف هایش هم اضافه کرد:- مجانی هم هست البته!- واااااا!- والا.تو complex پول خرج نکردن واسه رشد شخصیت رو داری و من مجبورم فقط مجانی ها رو بهت معرفی کنم.وگرنه چند وقت پیش خودم کلی پول دادم تا این فایل برام باز شد و همون موقع هم می دونستم واسه تو هم خوبه.اما،چون می دونستم این complexرو داری بهت نگفتم.چون فایده نداشت!رفتم و ...

    ادامه مطلب
  • انتظار برآورده نشده

  • نیلوبلاگ

    وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را ...

    ادامه مطلب
  • پدر پیشرو

  • نیلوبلاگ

    یکی از اختلافات جدی دوران نوجوانی من با پدرم این بود که من طرفدار تیم ملی فوتبال ایران بودم و پدرم طرفدار تیم ملی فوتبال عربستان.یادم نیست چه سالی بود که ایران و عربستان با هم بازی داشتند.اما،یادم است در خانه ما بر سر این مسئله غوعا شده بود و من می خواستم با دعوا و داد و بیداد هم که شده پدرم را طرفدار تیم ایران کنم.اما،پدرم همچنان بر طرفداری از عربستان اصرار می ورزید و خون من را به جوش می آورد.از طرفی فقط یک تلویزیون داشتیم و مجبور بودیم با هم بازی را ببینیم.یادم است من با کل بازی جیغ می زدم و ب...

    ادامه مطلب
  • شهری با رودخانه ای داخل آن

  • نیلوبلاگ

    مهاباد یک شهر کوچک خیلی تمیز است با رودخانه ای که از داخل آن می گذرد و آدم هایی که بسیار به خودشان افتخار می کنند.این افتخارشان به خودشان و شهرشان،همیشه مورد انتقاد من بوده است.اما،الان احساس می کنم اشتباه می کرده ام.این آدم ها حق دارند به خودشان افتخار کنند◇ ممنون و سپاسگزار تمام دوستانی هستم که در رابطه با پست قبل پیشنهاد کمک دادند.دلگرمی بسیار دلچسبی بود و باعث شد احساس کنم مهربانان همینجا هستند.همین نزدیکی و دور و بر خودم.با تمام قلبم متشکرم.اما،با احترام باید بگویم تصمیم دارم با همین پول ای...

    ادامه مطلب
  • شروع روز

  • نیلوبلاگ

    صدای زنگ گوشی موبایلم بود و خودم تنظیمش کرده بودم تا ساعت شش صبح من را بیدار کند.این را می دانم.اما،نمی دانم مغزم چرا تصمیم گرفته بود صدای همیشگی زنگ گوشی موبایلم را به شکل صدای شلیک گلوله به گوش من برساند؟ بخوانید...

    ادامه مطلب