
لباس های ته کمد در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «لباس های ته کمد» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. در حال مرتب کردن کند لباس هایم هست وچیزی که کشف کرده ام است است که پنجاه درصد لباس ها را حتی بک بار هم استفاده نکرده ام و نصبشان را شاید یک بار یا دو بار پوشیده ام.البته تقصیر من نیست که شرایط جامعه تا همین یکی...
ادامه مطلب
اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «ادویه کوهستان های زاگرس» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. برای خودم ماست و خیار درست کردم و ادویه های مخصوص کوهستان های زاگرس که مامان پودر کرده و به من داده است را روی ظرف سرد ماست و خیار ریختم و با میل کردنش تمام سختی های تلخ و مزخرف امروز را گذاشتم جایی پشت سرم و تصمیم د...
ادامه مطلب
کجایی حال خوب روزگاران قدیم؟ در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «کجایی حال خوب روزگاران قدیم؟» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مدتهاست حالم خوب نیست و سوال این است که چرا؟ و بدبختی این است که حتی حوصله ندارم بنشینم و فکر کنم که چرا اینقدر حالم بد است. احساس میکنم اینکه آدم بنشیند و فکر کند چرا حا...
ادامه مطلب
سرو سالاد سطح بالافقط اگر کمی زودتر متوجه می شدم چقدر به آشپزی علاقه دارم و چه غذاهای خوشمزه ای می توانم درست کنم، امکان داشت مسیر زندگی ام بجای رسیدن به معدن به رستورانی، کافه ای، نانوایی، شیرینی پزی و یا جاهایی در این حد لوکس و ناز و خوشگل می رسید.مطمئن باشید می دانم تمام شغل هایی که نام بردم هر کدام مشکلات خاص خودشان را دارند. ولی آخر شستن کاهو و پختن مرغ و خرد کردن خیار شور کجا و بیل و کلنگ و کمبود اکسیژن و معدن زغال سنگ کجا؟امروز یک سالاد که دستورش را از اینستاگرام گرفته بودم را درست کردم ...
ادامه مطلب
گروگان گیری گوش ها در روز روشنمن معمولا به درد دل کسی گوش نمی دهم.نه حوصله اش را دارم و نه دلش.اما، امروز این دو زنی که می خواهم در موردشان بنویسم وجدانا و بدون اغراق گوش های م را به گروگان گرفتند و هر چه خواستند درون گوش های من ریختند و گوش های بدبخت هم که از خودشان هیچ اختیاری ندارند، تمام کلمات را مستقیم و بدون خط و خش مخابرات کردند به مخ و مخچه و این دو تا هم خط و خش ها را بدون هیچ افکت و فیلتری انداختند روی روح و روان من.خانم اولی یک زن متولد پنجاه و شش بود که از بس من را «روله» خطاب کرد، ع...
ادامه مطلب
فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی با نوع تفکر حاکم بر جامعه روانشناسی در قرن نوزدهم برای من آنقدر جذاب بود که من تصمیم گرفته ام این فایل ها را یک بار دیگر گوش بدهم و بعد جدیدترها را گوش بدهم.فعلا تا اینجا فهمیده ام که روانشناسان قرن نو...
ادامه مطلب
پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.- سلام- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟- می خوام از وگیل وقت بگیرم.- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!- نه که نمیشه- چرا؟- چون من منشی نیستم.این مکالمه در زمان بالارفتن کرکره برقی ساختمان و پایین آمدن آن اتفاق افتاد و امکان ادامه پیدا کردن نداست.به خانه که برگشتم ماجرا را برای مامان تعریف کردم و خواستم از آن مرد خبیث بدگویی کنم.اما،مامان گفت...
ادامه مطلب
1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم سلامت روان هم داشته باشیم.مخصوصا من که روز خوبم،امروز بود که با دیدن گربه شروع شد.وگرنه روزهای دیگر با دیدن قیافه نحس اقای همسایه شروع می شود که ماشین کوفتی اش را وسط کوچه پارک می کند و با اینکه می بین...
ادامه مطلب
چند وقت پیش مقاله ای در مورد شباهت عقاب و جغد نطرم را جلب کرد که بخش زیادی از تصوراتم نسبت به عقاب را دچار خدشه کرد.یعنی همین شباهت داشتن حتی جزیی عقاب با جغد جایگاه عقاب در ذهن من را پاک پایین آوردباورم نمیشد جغد نه تنها شباهت هایی به عقاب دارد،بلکه برتری هایی هم دارد.مثل توانایی چرخش صد و هشتاد درجه ای سرش که مختص به جغد است و هیچ پرنده دیگری این توانایی را ندارد.در مقابل چشمان عقاب تیزتر است و عقاب بیشنر هم عمر می کند.اما،اینها تفاوت ها بود.بنگرید به شباهت ها که وحشتناک هستند:"هر دو بسیار قدرتمند هستند و خصوصیات روحی آن ها شببه به هم است و هر دو غرور زیادی دارند و به طعمه خود رحم نمی کنند"از بین همه شباهت ها داشتن خصوصیات روحی مشابه- آنهم آن خصوصیات وحشتناک- بیشتر از همه دل من را سوزاند.ح...
ادامه مطلب
خانم دکتری که خودم دعوت کرده بودم که بیاید و در مورد کارتیمی برای من و تعدادی از همکاران توضیح بدهد:از یک خانواده متمول و صاحب نام و نشان شهرشان بود و متولد: 54 .16 سالگی ازدواج کرده بود و همسرش از مدیران عالی رتبه وزرات نیرو بود و تمام این 34 سال را همراه با مادر شوهرش در یک خانه گذرانده بود.زیر یک سقف و نه مثلا دو طبقه مجزا.مشخصات دیگزش به شرح زیر به اطلاع می رسد:مادر: سه فرزند 29،27،17سالهدختر اول : دکترای روانشناسی و مقیم کانادادختر دوم: مهندس نمی دانم چی و عازم کانادادختر سوم: دانش آموز رشته ریاضیو اما، نکته مهم اینجاست که قبافه اش به 22ساله ها می خورد.حالا چه بلایی سر خودش و پوستش آورده بود را باید از خودش پرسید.تنها چیزی که من در چهره اش تشخیص دادم پروتز لب هایش بود که واویلایی بود بر...
ادامه مطلب
حدود بیست سال ایوان مخوف همان بی سر پایی که هیچ کسی نمی دانست چگونه بدون داشتن هیچ لیاقتی رببس مادام العمر اداره ما شده بود،من را از هر گونه پاداش،و اضافه کاری و پول های متفرقه محروم کرده بود و حالا هم اژدها.پاداش که پبشکش،معمولا از حق خودم هم می زدند و می زنند و من چگونه این ظلم ها را تاب آورده ام.اینگونه:- ببینید من اصلا برام مهم نیست چقدر به حسابم واریز میشه.چقدرش رو می تونم خرج کنم،برام مهمه.فرض بفرمایید من ۳۰ حقوق بگیرم و ۲۰ رو بدم برای تصادف ماشین.خوب همون ۱۰ رو بگیرم که یهتره!و این را به دزدی می گفتم که ماشینش تصادف کرده بود.حالا بجای تصادف می شود خانه،بورس،طلا و دلار گذاشت!واقعا هم به آنچه می گفتم معتقد بودم وگرنه جدی می گویم بین انهمه دزد طماع و حریص که به قول پدرم در تابستان هم نمی...
ادامه مطلب
هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا؟◇ هیچ کششی به کفش و کاپشنی که سفرش داده بودم،ندارم.انگار که برنج سرد شده ای هستند که دم دستم گذاشته اند. بخوانید...
ادامه مطلب
مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است....
ادامه مطلب
کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل را از ریشه در می آورد و تقدیم می کند که انگار تی بگ چای را می اندازد توی آب جوش و در می آورد.این را از این نظر نوشتم که خودم در انجام این کار بسیار ضایع عمل می کنم و هر بار که چنین تلاشی می کنم نتیجه...
ادامه مطلب
وراج از ارث محروم شده است و این تراژدی در چهلم پدرش به عرضش رسیده است.آنطور که خودش می گوید پدرش پنج روز قبل از مرگش هر آنچه را که داشته است به اسم همسرش یعنی مادر وراج زده است و مادرشان هم به اسم دو تا دختر و یک پسر مجرد و بیکاری که دارد انتقال داده است و وراج و یکی از برادرها مانده اند و حوضشان.وراج پیش وکیل رفته است و شنیده است که سندها هیچ ایراد قانونی ندارد و بهتر است دنبالش را نگیرد.بعد پیش مادرش رفته است و مادرش به فرشید، برادر مجردشان اشاره می کند و فرشید شروع می کند به ساختن یک دعوای الکی در حضور دادمادهایشان و دست آخر هم با نشان دادن در خروجی به وراج می گوید:هررررری!( این روایت جای تردید دارد)وراج بعد از این ماجرا اعتقاداتش عوض شده است.قبلا به من توصیه می کرد که کلاه خواهر و برادر ...
ادامه مطلب
شما یک دایره بکش و با یک خط آن را نصف کن.نیمه بالای خط می شود خودآگاه و نیمه پایین می شود ناخودآگاه.روی خط هم باید یک مربع کوچک کشید به عنوان نمادی از ایگو یا خود.چون copmlex ها در ناخودآگاه شناور هستند برای درک بهتر می توان آنها را به شکل سنگ های کوچکی در داخل بخش ناخودآگاه در نظر گرفت.می دانیم که complex ها انرژی دارند و در واقع این انرژی انهاست که در صورت عدم کنترل ما را هدایت می کند.این انرژی در جایی نزدیک مرکز سنگ متمرکز است به اسم آرکیتاپ که بهتر است به شکل یک نقطه در نظر گرفته شود.اگر انرژی ارکیتاپ بدون برخورد با ایگو وارد بخش خودآگاه شود،ضربه خودش را می زند و کار تمام است.اما،اگر از ایگو بگذرد و ایگو به اندازه کافی قوی باشد می تواند مانع اثر منفی انرژی آرکیتاپ شود و حتی آن را در جهت ...
ادامه مطلب
اول صبح همکار وراج وارد اتاق شد.فلاسک چایی اش را گذاشت روی میز.نشست و گفت:- صد سال دیگه نه من هستم و نه شما و نه حتی بچه های من.حوصله نداشتم جواب دهم.اما،دوباره جمله بالا را تکرار گفت و از من پرسید:- به نظر شما این یعنی چی؟- یعنی کشک!برخلاف تصورم قشنگ قانع شد. بخوانید...
ادامه مطلب
فردا قرار است سارا بیاید اینحا تا با هم سیب زمینی و قارچ با سس بشامل درست کنیم.با وجود اینکه اطمینان دارم این کار از هیچکدام از ما برنمی آید امروز رفتم سیب زمینی،قارچ،شیر،خامه و سس خریدم و سارا هم قرار است فردا با آرد بیاید.البته چیزی که می خواهم بنویسم این نیست.رلستش اصلا نمی خواستم در این مورد بنویسم.چون ممکن است فردا کسی بپرسد قارچ و سیب زمینی تان چطور از آب درآمد و من باید واقعیت را بگویم و واقعیت هم که احتمالا چیزی نیست که باعث افتخار من بشود.به هر حال اینها را نمی خواستم بنویسم.چیزی که می خواستم بنویسم این است که اولا تمام بعدازظهر امروز من برای خریدن رفت رفت و دوم اینکه مردم همه با پول نقد خرید می کردند.به عنوان مثل وقتی داشتم قارچ می خریدم یک پسر دهه هشتادی که قبل از من بود پول نقد د...
ادامه مطلب
سه ماه پیش یک روز کسی زنگ در خانه را زد و بعد از جواب دادن من خواهش کردم بروم دم در.رفتم و فهمیدم که این آقا ربطی به زمین کناری دارد که تازه می خواهند در آن ساخت و ساز را شروع کنند و حالا برق ندارند و از من برق می خواهند.پرسیدم:- برای چند روز؟- سه روز- باشه.یک دو شاخه آوردند و از برق اینجا استفاده کردند تا امروز.بعد امروز یک شماره ناشناس به من زنگ زد و خواهش کرد فیوز برق را وصل کنم چون پریده است.من گفتم:- شما؟- از طرف ساختمون کناری زنگ می زنم.- آها! شما همونی هستید که به من گفتید واسه سه روز برق می خواید؟- بله.خودم هستم.اینجای قصه سارا پرسید:- و دوباره اجازه دادی از برق استفاده کنن؟- آره!- چرا؟- از صداقتش خوشم اومد!من یک خاله دارم که همیشه می گفت ابوالفضل پورعرب همسایه آنها بوده است و خوب...
ادامه مطلب
راننده سمند خیلی احمقانه پیچید جلوی من و خوردیم به هم.پیاده شدیم و بلافاصله من را متهم کرد که چرا از چپ پیچیده ام.گفتم:- خوبی تو؟بسیار بی تربیت بود.با اینکه چند خانم که توی ماشبن بودند و انگار همسر و فرزندانش بودند و داشتند با تعجب ما را نگاه می کردند،دست از سماجت و گستاخی بر نمی داشت و اصرار داشت من مقصر بوده ام.گفتم:- بیا پایین بینم.زدی به ماشین و می خوای در بری؟الان زنگ می زنم پلیس بیاد!چی شد؟گاز زد و در رفت.همراه با خانواده اش در رفت.راستش حوصله پلیس را نداشتم و تا حدی خوشحال شدم که در رفت.اما،توهین هایش به شدت خونم را به جوش آورده بود که فرار مفتضحانه اش آنهم در حضور خانواده اش درجه حرارتم را کمی تعدیل کرد.نتیجه؟نتیجه اینکه علاوه بر هزبنه های چهار حلقه لاستیک و لنت و سرویس سالانه که قر...
ادامه مطلب