پرژین

متن مرتبط با «حیف شد که رفتی» در سایت پرژین نوشته شده است

یک تکه یخ بزرگ

  • نیلوبلاگ

    پنج،شش سالی می شود که من و سارا می خواهیم برویم استانبول.اما،این تابستان واقعا تصمیم مان جدی است و اگر سنگی،چیزی از آسمان نبارد قطعا خواهیم رفت.البته به شرطی که وام سارا واریز شود و قسمتی از آن را به من قرض بدهد.خلاصه که منتظر واریز وام بودیم و برنامه این بود که تا وام واریز شد بلیط بگیریم.البته همچنان منتظر هستیم.در این شرایط انتظار که لعنت بر آن باد زیرا واقعا انتظار بدترین موقعیتی است که آدم می تواند در آن قرار بگیرید.اه چقدر انتظار!خلاصه که در چنین شرایطی چند شب پیش سارا خواب می بیند در مرز...

    ادامه مطلب
  • گوشی اصحاب کهف

  • نیلوبلاگ

    گوشی نوکیای کمیابم همان که حکم ساعت را برای من دارد ،کاور لازم داشت.در واقع کار از لازم گذشته بود و بخاطر چفت نشدن کاور قدیمی کلا از کار افتاده بود و بنابراین گوشی به دست رفتم کاور بخرم.اولا که کاوری برای آن گوشی اصحاب کهف پیدا نمی شد و کلی گشتم تا یک پسر جوان گفت کاور مناسب برای این عتیقه دارد.- قیمت؟- هفتاد تومن- باشه- ولی به نظرم یه سرویس هم می خواد!- سرویس؟و "سرویس" را چنان گفتم که این معنی را بدهد؛- وااا مگه مورچه هم کله پاچه داره؟جواب بله بود و فکر کردم لابد سرویس چنین گوشی زاعارتی بیشتر ا...

    ادامه مطلب
  • شماتت شدید

  • نیلوبلاگ

    پریروز ساعت سه و بیست و پنج دقیقه ظهر دم در ساختمان وکلای سنندج بودم که از وکیل وقت بگیرم.اما،در اصلی ساختمان بسته بود.بنابراین در کنج یک ستون جلوی در پناه گرفتم تا کمتر آفتاب توی سرم بخورد.خوشبختانه پنج دقیقه بعد دربان ساختمان آمد و متاسفانه با دیدن من یکه خورد.- سلام- سلام خانم.اینجا چکار می کنید؟- می خوام از وگیل وقت بگیرم.- ساعت پنج بیا.اینجا هم ساعت چهار باز میشه.امروز من زود اومدم!- باشه پنج برمی گردم.ولی میشه اسمم رو بنویسید بدید به منشی آقای وکیل!- نه که نمیشه- چرا؟- چون من منشی نیستم.ای...

    ادامه مطلب
  • سفارش های سرد شده

  • نیلوبلاگ

    هم کفش و هم کاپشن را دو ماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و قرار بود بیست روزه به دستم برسند که نرسیدند.کی رسیدند؟کفش دیروز.کاپشن امروز.هر دو تا را هم بک پستچی آورد و هر دو تا را با داد و بیداد به من تحویل داد.البته تقصیر از من بود.حوصله نداشتم بروم کارتن ها را تحویل بگیرم و کمی منتطر ماند.حالا شاید کمی بیشتر از کمی.اما،خیلی زیاد نبود.چی زیاد بود؟بی اعصابی.من از پستچی بی اعصاب تر.پستچی از من بی اعصاب تر.آخر دعوا هم غر زد که:- خانم شما که حوصله نداری بیای بسته ت رو تحویل بگیری،چرا سفارش میدی اصلا...

    ادامه مطلب
  • بیماری مریض: تنبلی حاد+خودشیفتگی شدید+ نهایت فرومایگی

  • نیلوبلاگ

    کسانی که هورامان رفته اند می دانند که مردمان آنجا هر چیزی که بتواند خاک را در خود نگه دارد را به گلدان تبدیل می کنند.از سطل ماست و حلب روغن گرفته تا شیشه نوشابه و لیوان های بستنی.حالا،از خوش شانسی من تنها خانمی که در این ساختمان با من همکار است و از سر اجبار با هم دوست شده ایم از اهالی هورامان است و بنابراین اصلا جای تعحب نیست که توی اتاقش پر از گلدان باشد و همچنین برای سرکار خانم از جا کندن قلمه یک گل از یک گلدان و انتقال آن به گلدان دیگر به مثابه آب خوردن است و چنان با مهارت با یک لنگه قیچی گل...

    ادامه مطلب
  • کهکشان اسب آبی

  • نیلوبلاگ

    مطب دندانپزشکی که می خواستم بروم طبقه اول ساختمان بود و فهمیدن اینکه اگر از پله ها بروم،زودتر میرسم کار سختی نبود.اما،دو تا خانم که یکی پیر و دیگری خیلی پیرتر بودند،داشتند از پله ها پایین می آمدند و همچنان که پایین می آمدند متوجه شدم خانم پیر در واقع دست خانم پیرتر را که یک چشمش را هم عمل کرده بود گرفته است و دارد سرش منت می گذارد که کار بسیار خوبی کرده است که بجای استفاده از آسانسور او را از پله ها پایین آورده است.خانم پیرتر- طفلکی- هیچ حرفی نمی زد و تمام حواسش به این بود که زمین نخورد.زمین هم ...

    ادامه مطلب
  • مصرع حک شده در مخ من

  • نیلوبلاگ

    فردا قرار است سارا بیاید اینحا تا با هم سیب زمینی و قارچ با سس بشامل درست کنیم.با وجود اینکه اطمینان دارم این کار از هیچکدام از ما برنمی آید امروز رفتم سیب زمینی،قارچ،شیر،خامه و سس خریدم و سارا هم قرار است فردا با آرد بیاید.البته چیزی که می خواهم بنویسم این نیست.رلستش اصلا نمی خواستم در این مورد بنویسم.چون ممکن است فردا کسی بپرسد قارچ و سیب زمینی تان چطور از آب درآمد و من باید واقعیت را بگویم و واقعیت هم که احتمالا چیزی نیست که باعث افتخار من بشود.به هر حال اینها را نمی خواستم بنویسم.چیزی که می ...

    ادامه مطلب
  • رشد شخصیت مجانی

  • نیلوبلاگ

    سارا زنگزده بود که بگوید سایت رویال مایند یک فایل ویژه و بسیار کاربردی روانشناسی را بارگذاری کرده است که به نظر او بسیار به درد من می خورد و بهتر است بروم و آن را گوش بدهم.در آخر حرف هایش هم اضافه کرد:- مجانی هم هست البته!- واااااا!- والا.تو complex پول خرج نکردن واسه رشد شخصیت رو داری و من مجبورم فقط مجانی ها رو بهت معرفی کنم.وگرنه چند وقت پیش خودم کلی پول دادم تا این فایل برام باز شد و همون موقع هم می دونستم واسه تو هم خوبه.اما،چون می دونستم این complexرو داری بهت نگفتم.چون فایده نداشت!رفتم و ...

    ادامه مطلب
  • انتظار برآورده نشده

  • نیلوبلاگ

    وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را ...

    ادامه مطلب
  • سگ بزرگ کهربایی

  • نیلوبلاگ

    یک سگ بزرگ کهربایی کنار ماشین من دراز کشیده بود.خیلی مودب سلام کردم و معذرت خواستم که باید کمی کنار برود چون مجبور هستم از پارک بیایم بیرون.نگاهم کرد و کنار رفت.لبخند زدم و گفتم:- می دونی چیه؟ کاش می تونستیم با هم حرف بزنیم!یک جوری خودش را لوس کرد که دلم آب شد.◇ می خواهند از نگهداری پیروز طفل یوزپلنگ معصوم، به دلیل زیاد گوشت خوردن،دست بکشند.بعد یک چوپان پیدا کرده اند که یک تنه دو تا بچه یوز را پرورانده است.من اگر کاره ای بوده پیروز را هم تحویل آن چوپان شریف می دادم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هشدار

  • نیلوبلاگ

    مسائلی در زندگی پیش می آید که آنقدر قبیح است که من در مورد آن نمی نویسم.احساس می کنم قلمم کثیف می شود.وگرنه پارسال باید می نوشتم پدر مورچه برای مورچه شرط گذاشته است یا برود و با او زندگی کند و یا اجازه رفتنش به مدرسه را نمی دهد.البته من خیلی ملایم نوشتم.واقعیت این است که ناگهان اسم مورچه از کلاس آنلاین مدرسه شان حذف شد و به مورچه خبر دادند که از کلاس اخراج شده است زیرا پدرش رفته و پرونده او را از مدرسه برده و به مسئولان مدرسه گفته است اسمش را از مدرسه و کلاس حذف کنند.شوک وحشتناکی بر مورچه وارد ش...

    ادامه مطلب
  • زمانی که کلاغ بودم

  • نیلوبلاگ

    من نمی دانم چرا بعضی روزها که من و سارا از مدرسه برمی گشتیم سر از باغچه جلوی خانه مادربزرگ سارا در می آوردیم.و مادربزرگ سارا تا ما را با مانتو و مقعنه می دید شبیه زنی میشد که کلاغ ها به مزرعه ذرتش حمله کرده اند و او مجبور است یعنی خیلی مجبور است کلاغ ها را با سر و صدا و قیل و قال از مزرعه اش دور کند و برای این منظور رو به ما داد می زد:_ قَل...قَل...قَل...و منظورش این بود که با مقعنه عین کلاغ شده ایم و یا باید مقنعه مان را در بیاوریم و یا قَل.یادم است احساس دوگانه ای به من دست می داد وقتی کلاغ دی...

    ادامه مطلب
  • طاقتی که نداریم

  • نیلوبلاگ

    آقای وراج ادعا می کرد خدا در قرآن فرموده است:- انسان باید نیمه پر لیوان رو ببینه!من متعحب پرسیدم:- ببخشید خدا کجای قرآن این رو گفته؟- حالت شاید اون رو نگفته باشه ولی گفته چیزی که شما فکر می کنید نعمته، ممکنه نقمت باشه و برعکس!- این رو نمی دونم.- ببین می خوام بگم خدا جای حق نشسته و حتما حق رو به حق دار میده و حق مظلوم رو از ظالم میگیره.من دیگر حوصله حرف زدن نداشتم و فقط نگاه کردم.انگار خودش فهمید حرفش حداقل این روزها مصداق ندارد.کمی مکث کرد و گفت:- فقط قربونش برم نمی دونم چرا بعضی وقت ها اینقدر ...

    ادامه مطلب
  • مرگ ملکه

  • نیلوبلاگ

    ملکه فقط مادر هاچ زنبور عسل که بیشتر از هر چیزی مهربان بود و برای نجات هاچ او را به پدربزرگش سپرد و خودش اسیر زنبورهای قرمز شد.این ملکه را خیلی زودتر از ملکه الیزابت شناختم و دیگر در ذهن من هیچ تبلبغی از این خاندان نتوانست عنوان ملکه را از مادر هاچ بگیرد و به ملکه الیزابت بدهد.مخصوصا که در دورانی که خوره فیلم بودم چندین فیلم در باره آبا و اجداد این خاندان دیدم و نزدیک بود به قول خودشانcollapse کنم از شدت تعجب و شاخ درآورندگی از مقدار فساد و تباهی و بی اخلاقی در آن خاندان.دیگر بدبختی و عقب افتادگ...

    ادامه مطلب
  • چکه

  • نیلوبلاگ

    این هدیه دوستی که در سفر قبلی روی روح و روانم رژه رفت،چند سالی است در یک رابطه عاشقانه- بی عقلانه به سر می برد که فقط من از آن اطلاع دارم و خانواده اش.حالا من چرا خبر دارم؟چون خود هدیه من را در جریان گذاشت.با توجه به اینکه من هیچ علاقه ای به امورات زندگی دیگران ندارم،شنیدن این خبر باعث آزردگی شدید در من شد.زیرا آن مسئله برای هدیه حکم راز داشت و وقتی کسی رازهایش را با دیگری به اشتراک می گذارد یعنی می خواهد سطح رابطه را چند پله بالاتر ببرد که این درخواست برای من درونگرا نه تنها خوشایند نبود که نوع...

    ادامه مطلب
  • هشدار! این پست سراسر غم است

  • نیلوبلاگ

    عمه های دختر جوان فوت شده اصرار داشتند وارد غسالخاته شوند و صورت برادرزاده فوت شده شان را ببینند.اجازه داده نشد.تهدید کردند پس خودشان را داخل قبر می اندازند.کسی اهمیتی نداد.خاله های دختر جوان فوت شده ساکت و سنگ شده بیصدا گریه می کردند.مادرش شوکه شده بود و نتوانسته بود بیاید. و خاله ها نمی دانستند غمگین مرگ خواهرزاده باشند یا نگران خواهرشان.من و سارا کنار سطل آشغالی همان حوالی ایستاده بودیم.ذهنم از بس غم دیده بود،داشت مکانیزم های مسخره ای را رو می کرد و مکانیزم امروزش این سوال بود:...

    ادامه مطلب
  • خلاقیت هشدار خطر

  • نیلوبلاگ

    یکی از صفحات اینستاگرام مریوان در یک اقدام خلاقانه تمام بچه های یکی از محلات مریوان را ردیف کرده و ضمن رد کردن دسته جمعی انها از جلوی دوربین و گفتن جمله "اینا همه بچه های این محله هستند" دوربین را به سمت پایین می گیرد که یک دره است و نشان می دهد که آن محله در یک جای مرتفع مشرف به یک دره خطرناک واقع شده است و هر آن ممکن است یکی از این بچه ها سقوط کند و جانش را از دست بدهد.اما بعد که کمی بیشتر دوربین را به سمت پایین می گیرد و عمق دره بیشتر معلوم می شود،ادامه می دهد:- به خدا قسم ادم بزرگ هم بی...

    ادامه مطلب
  • مشک آن است که خود ببوید

  • نیلوبلاگ

    وقتی دزدها رفته اند و از جایی که "هر جا سخن از اطمینان بود،نامش می درخشید" صندوق های امانات را دزدیده اند،نشان می دهد که آدم  نباید هرگز به حرف و حدیث و مخصوصا سخن دیگران اطمینان داشته باشد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کاری که بلد نیستم

  • نیلوبلاگ

    بالاخره مقاومت من هم در هم شکست و راضی شدم محصولات مراقبت از پوست را سفارش دهم.راستش،فعلا فقط در مرحله راضی شدن هستم.وگرنه نه محصولات را سفارش داده ام و نه پول را واریز کرده ام.البته،فعلا نه می توان م...

    ادامه مطلب
  • مشکل پیچیده شده

  • نیلوبلاگ

    تقریبا مطمئن هستم که حداقل در این مملکت هیچ مشکلی با گفتگو حل نمی شود.وگرنه شنبهxa0همین هفته بلند می شدم و به مدرسه مرینت می رفتم و خیلی آرام و محترمانه از آنها خواهش می کردم دست از سر مورچه بردارند و و...

    ادامه مطلب