
1.اینکه شب صحیح و سالم خودت را به دنیای خواب تسلیم کنی و صبح سرماخورده و تیغ در گلو خودت را به خورشید معرفی نمایی بلکه تیک حاضر را برایت بزند، غیر از یک شوخی پاییزی چه چیز دیگری می تواند باشد.مخصوصا که برنامه پیک نیک پاییزی هم چیده باشی و کلی برای رفتن به طبیعت دل خودت را صابون زده باشی.◇ فردا به روستای شمشیر در پاوه می روم که در وصف آن کلی داستان شنیده ام.2.شنبه و یکشنبه را هم من مرخصی گرفتم و سه شنبه و چهارشنیه را آکو.کیوان گفت:- پس من چی؟اکو گفت:- جمعه رو برو مرخصی.شنبه برگرد!- جمعه برم.شنبه ...
ادامه مطلب
رسیور را که عوض کردم،کلی کانال جدید برای من باز شد که هفت،هشت تا را فعلا چک کرده ام و راستش یکی از یکی بدتر و مزخرف تر.واقعا به نظر می رسد دیگر هیچ مطلب کاربردی و به دردبخوری مجانی به مردم نشان داده نمی شود و گشتن دنبال پیدا کردن یک موضوع جالب و جذاب در این کانال های مجانی مثل گشتن دنبال سوزن در انبار کاه است.اما،یک شبکه دارم به اسم Gem classic که همین الان باز کردم و دارد یک کنسرت نشان می دهد از امل ساین خواننده ترک در تهران.سال اجرا را ندیدم.اما قطعا قبل از انقلاب است و حداقل چهل و چهار سال ق...
ادامه مطلب
این به هیچ عنوان تعریف از خود نیست.واقعیت است و من واقعا آموزه های سارا در مورد جدا کردن هندوانه خوب و خوشمزه را یاد گرفته ام و غیر از تشخیص صدای مخصوصی که بعد از کوبیدن دست روی هندوانه باید شنیده شود،بقیه موارد را صد در صد از حفظ هستم.مثلا می دانم خطوط روی هندوانه باید پهن باشد و اگر هندوانه بی خط باشد باید یه شهود تکیه کرد که خود سارا از من خواسته است این کار را نکنم.زیرا با اینکه خودش حتی بدون وجود خط هم قادر به تشخیص هندوانه شیرین و خوشمزه است، انجام این کار را به علت ریسک بالایش به هیچ کسی ...
ادامه مطلب
پنج،شش سالی می شود که من و سارا می خواهیم برویم استانبول.اما،این تابستان واقعا تصمیم مان جدی است و اگر سنگی،چیزی از آسمان نبارد قطعا خواهیم رفت.البته به شرطی که وام سارا واریز شود و قسمتی از آن را به من قرض بدهد.خلاصه که منتظر واریز وام بودیم و برنامه این بود که تا وام واریز شد بلیط بگیریم.البته همچنان منتظر هستیم.در این شرایط انتظار که لعنت بر آن باد زیرا واقعا انتظار بدترین موقعیتی است که آدم می تواند در آن قرار بگیرید.اه چقدر انتظار!خلاصه که در چنین شرایطی چند شب پیش سارا خواب می بیند در مرز...
ادامه مطلب
حتی اگر حق انتخاب محل زندگی به من حق داده می شد،باز هم همین منطقه را برای زندگی انتخاب می کردم.چرا؟بخاطر توت فرنگی و زردآلو.توت فرنگی که محبوب قلب همگان است و تعریف لازم ندارد.اما،زردآلو چون انواع مختلفی دارد و همه نوع هایش هم به خوشمزگی آن ابر زردالوهایی نیست که مد نظرم من است،کمی بیشتر توضیح لازم دارد.اولا که زردآلوهای درشت با رنگ زرد لیمویی و هسته شیرین که به شکل یک دایره کج و کوله هستند، خوشمزه تر هستند.آن کشیده ترها خیلی شیرین هستند که با طبع من نمی خواند.اما ابرزردالوها کم شیرین هستند و حت...
ادامه مطلب
از جمله نشانه های کم تر مهم بالارفتن سن علاقه نداشتن به شنیدن موزیک های جدید است و مزخرف و بی معنی و باعث سردرد دانستن آنهاست در هنگام شنیدشان.من این مشخصه را تمام و کمال دارم.ضعیف شدن چشم ها و بی اعصاب شدن و کم انرژی بودن هم قابل تیک زدن هستند.فعلا هنگام بلند شدن از زمین کمرم درد نمی کند و زانو درد هم ندارم و کر هم نشده ام خوشبختانه.اما احساس فسیل شدن را مخصوصا در اداره دارم.همچنین این موهای سفید و استفاده از کلمات متفاوت تری با آنچه که جوانان استفاده می کنند و البته فوت کردن دو نفر از هم سن و ...
ادامه مطلب
بعد از این من این جمله معروف را که طلا سرمایه است را کلا از ادبیات گفتاریم حذف خواهم کرد.کجا سرمایه است؟من هر بار- همیشه نه- که واقعا پول لازم داشته ام و طلایی را برده ام برای فروش با چنان برخورد نامحترمانه ای روبه رو شده ام که دلم خواسته است به طلافروش یادآوری کنم که درست الان طلا فروش است ولی در واقع همان کنگر فروش است.بی ادب های لاابالی!کوتاه شده متن بالا این است که طلایی را برده بودم برای فروش وهیچ کسی آن را نمی خرید آنهم در این آشفته بازار.در نتیجه از عصر تا الان ده بار آن پیراهنی را که دید...
ادامه مطلب
یک شماره ناشناس روی گوشیم و افتاد و به اپراتوری وصل شد که تکرار می کرد:"این تماس از زندان کامیاران برقرار شده است"ضربان قلبم بالا رفت و منتظر شدم بببنم چه خبر است؟ هیچ خبری نبود خوشبختانه.تماس از طرف یکی از همکاران بازنشسته بود که به علت بدهی سالهاست در زندان است و شماره من را به جای شماره مهندسی گرفته بود که فامیلیش شبیه فامیلی من بود.◇ فیلم: تابستان(summering)نظر: مزخرف بخوانید...
ادامه مطلب
رفته بودم نانوایی خانم های سر کوچه چند تا نان بخرم.نان ها در تنور بود و باید منتظر می ماندم.چند دقیقه ای گذشت و چهار تا مرد وارد نانوایی شدند و چهار نفری شروع کردند به لودگی:- کاش زودتر با شما آشنا می شدیم.چه نون های خوشمزه ای!- نونی می خوایم مثل نون هایی که به رسول داده بودی!بعد چهار نفری زر زدند و زر زدند و چرت و پرت گفتند و شر و ور بافتند و من و دو آن خانم بدبخت هم خودمان را زده بودیم به نشنیدن و محل نگذاشتن و توی دلمان فحش دادن.حالا من که مشتری بودم و آقایان را نمی دیدم.اما،آن دو خانم هم چهر...
ادامه مطلب
سه سال پیش که پدر هدیه دوست من به همراه یکی از برادرانش در تصادف فوت کردند،برادران دیگر به مادر و خواهرها حمله کردند که باید از آن خانه بروند و خانه متعلق به آنهاست که پسر پدرشان هستند.سه اوباش به مادرشان گفته بودند:- تو چه نسبتی با پدر ما داشتی که از خونه ش،بیرون نمیری؟این عجیب ترین جمله ای بود که در تمام عمرم شنیده ام.اتفاق عجیب بعدی خودکشی یکی از برادران بود که هفته پیش اتفاق افتاد بخاطر ارث و میراث.برای این یکی برادر نه مراسم گرفتند و نه اعلامیه پخش کردند.(برادران کل اموال را می خواستند بدون...
ادامه مطلب
1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم س...
ادامه مطلب
مختصر و مفید اینکه خواهر خانم آرایشگر پزشک است و گویا امر به ایشان هم متشبه شده که پزشک هستند و از این رو بدون زنگ زدن و وقت گرفتن به هیچ عنوان کارت را انجام نمی دهد و اگر انجام بدهد کلی غز می زند.ساعت دوازده زنگ زدم که ببینم تشریف دارد یا نه؟.جواب داد که چون کار دارد،یک ساعت دیگر زنگ بزنم.یک ساعت دیگر من یادم رفت و خودش زنگ زد.اینکه خودش زنگ زد،خیلی عجیب بود.فراموش نشود که خواهر ایشان پزشک است.جواب دادم و فرمود:- یک ساعت پیش شما تماس گرفته بودید؟- بله- اون موقع من کار داشتم و شما هم هی زنگ می ز...
ادامه مطلب
یکی از کارهایی که من حتی در بیست سالگی از عهده آن برنمی آمدم،سوزن نخ کردن.با اینکه در آن سن چشمان تیزی داشتم،اما هرگز موفق به عبور نت از سوزن نمی شدم و چیزی که باعث تعحب عظیم در من شده است این است که در این سن و با وجود کم سو شدن شدید چشمانم به حدی که دیگر چهره ه را هم از دور تشخیص نمی دهم،با این وجود توانایی سوزن نخ کردن در من فعال شده است و در اولین تلاش موفق به عبور نخ از سوزن می شوم و اگر احیانا اولین تلاش با شکست مواجه شود،تلاش سوم دیگر رد خور ندارد و من موفق شده ام.اما،خوب این کار قطعا رب...
ادامه مطلب
برادرم از طرف خواهرم فرستاده شده بود تا مادرم را راضی کند با آنها برود مسافرت.برادرم تا خواست استارت مذاکره را بزند،مادرم گفت:- حالا تو رو فرستادن که من رو راضی کنی باهاشون برم سفر؟- بله- هه! تو که هیچی.مادرِ خدا رو هم بفرستن من راضی نمیشم!◇ بعد این مادر ما، روزی حداقل بیست بار می گوید لم یلد و لم یولد.( در ماه رمضان این عدد به ۵۳ بار می رسد بخاطر تراویح و اینا) بخوانید...
ادامه مطلب
در کلاس آنلاین پدافند زیستی ثبت نام نشده بودم.اما،چون خیلی کنجکاو بودم که بدانم پدافند زیستی یعنی چه؟ در کلاس شرکت کردم و همان اوایل کلاس فهمیدم که این پدافند به تهدیداتی که انسان ها،حیوانات و گیاهان را هدف قرار می دهند،ربط دارد و مثال مشهورش هم کزونا است که معرف حضور جهانیان می باشد!اواسط کلاس استاد سوالی را در مورد پروژه منهتن مطرح کرد و چوم من چند روز پیش فیلم اوپنهایمر را دیده بودم،می دانستم به بمباران اتمی هیروشیما ربط دارد و این جواب درست من موجی از تحسین را برای من به دنبال خودش آورد و ا...
ادامه مطلب
هر سه تا پیشنهاد از سارا بود:- یه روز عصر بریم بیرون،امروز عصر من آزاد بود.فقط،کجا بریم؟- ابیدر.پیاده روی کنیم.رفتیم و پیاده روی کردیم و به ون مورد علاقه سارا رسیدیم که برگرهای مخصوص معرکه و ارزانی دارد همراه با چای.پیشنهاد سوم، خوردن برگر بود که این را هم قبول کردم و برگرها را سفارش دادیم و رفتیم روی صندلی های مسخره،کوچک و پلاستیکی نشستیم و منتطر آماده شدن سفارشمان شدیم. در این فاصله داشتیم از مناطر معرکه کوههای آبیدر و دامنه سبزش و آبی آسمان و هوای مطبوع و کمی سرد کوهستان لذت می بردیم که ناگها...
ادامه مطلب
هواشناسی پیش بینی کرده است که از دو شنبه به بعد دو سوم کشور را باران فرا می گیرد.این خبر را اگر هفته قبل می شنیدم احتمالا حسابی خوشحال می شدم.چون پیش بینی های برف و باران همیشه من را خوشحال کرده است.که منطقی هم هست.هوا هم قبل از باران هم در حین باران و هم پس ار باران معرکه می شود و برف را هم که دیگر نگو.اما،این بار با خواندن این خبر غم کوچکی چون صاعقه تیزی از قلبم گذشت.یاد نم خانه افتادم و استنشاق بوی نم که مثل اسید گلویم را می سوزاند و می خراشد و نفسم را بند می اورد و سرفه ها و تنگی نفس های بعد...
ادامه مطلب
در این دنیا،از بین همه چیزهایی که می توانی باشی،تو مهربان باش. سال نو مبارک...
ادامه مطلب
از جمله کرامات من این است که با یک نگاه کوتاه به داخل کیف پول مردم، هم مقدار پول را تا حد قابل قبولی نزدیک به واقعیت حدس می زنم.هم انواع پول های موجود در آن کیف را.با توجه به کرامت فوق، با انداختن یک نگاه اتفاقی به داخل کیف پول آن خانمی که ادعا می کرد چهل هزار تومان پول کرایه تاکسی را ندارد،فهمیدم که دست کم ده هزار تومان را دارد.به هر حال کرایه اش را حساب کردم و مهم هم نبود.اما،از خانم انتظار داشتم حداقل ده هزار تومانی که توی کیفش داشت را به من تعارف کند که بردارم.اما،این اتفاق نیفتاد. عجیب تر ا...
ادامه مطلب
مساله این است که من زنان را درک نمی کنم و مثلا نمی دانم چرا اینقدر اصرار دارند زیبا باشند؟واقعا زیبا بودن چه نفعی برای یک زن می تواند داشته باشد؟زیباتربن زنانی که دنیا می شناسد از جنیفر آنیستون و شکیرا گرفته تا ناتالی پورتمن و مونیکا بلوچی بخاطر زن دیگری کنار گذاشته شده اند.اما،زنان همچنان اصرار دارند که زیبا باشند.چرا؟ فقط من هستم که درک نمی کنم یا افراد دیگری هم شبیه من هستند؟فقط مساله بالا نیست که در مورد زنان درک می کنم.واضح و مبرهن است که زنان تحت ستم هستنداما،من ستم به زنان را هم درک نم...
ادامه مطلب