
امروز ساعت شش عصر رفته بودم گوشت بخرم، اما، شنیدم که :- دیر آمده اید.گوشت تمام شده است.چند روز پیش ده تا سوپرمارکت را گشتم تا توانستم مرغ پیدا کنم.تازه چه مرغی.فروشنده گفت:- خونریزی زیر پوستی داره!- یعنی چی؟-چیز مهمی نیست.به مرغ تو مسیر ضربه وارد شده!مرغ را خریدم و آن شب از بس گرسنه بودم مقداری از آن را پختم و خوردم ولی هر بار که به آن فکر می کنم حالم به هم می خورد.یک بار هم نان پیدا نمی شد.◇ من فکر می کردم فقط گرانی است که یقه مان را گرفته است و ول نمی کند. نگو قحطی هم حضور دارند در صحنه و ا...
ادامه مطلب
1.اینکه شب صحیح و سالم خودت را به دنیای خواب تسلیم کنی و صبح سرماخورده و تیغ در گلو خودت را به خورشید معرفی نمایی بلکه تیک حاضر را برایت بزند، غیر از یک شوخی پاییزی چه چیز دیگری می تواند باشد.مخصوصا که برنامه پیک نیک پاییزی هم چیده باشی و کلی برای رفتن به طبیعت دل خودت را صابون زده باشی.◇ فردا به روستای شمشیر در پاوه می روم که در وصف آن کلی داستان شنیده ام.2.شنبه و یکشنبه را هم من مرخصی گرفتم و سه شنبه و چهارشنیه را آکو.کیوان گفت:- پس من چی؟اکو گفت:- جمعه رو برو مرخصی.شنبه برگرد!- جمعه برم.شنبه ...
ادامه مطلب
خود من ده روز پیش بصورت آنلاین وقت دکتر گرفته بودم و جا دارد اینجا یک تشکر عرض نمایم خدمت صاحب اینترنت.زیرا به لطف آن من فقط یک ساعت و ربع منتظر ماندم و از دیگران خبر ندارم که چقدر منتظر مانده بودند.اما مطب دکتر کیپ تا کیپ پر از آدم بود و همه هم خسته و بی حال و کلافه بودیم.این وسط یک خانم جوان سانتی مانتال آمد پیش منشی و وقیحانه درخواست کرد اجازه بدهد بدون نوبت دکتر را ببیند.آقای منشی که هیچ شباهتی به تیپیکال منشی ها نداشت خیلی مودبانه و محجوبانه گفت:- نمیشه خانم- فقط یک دقیقه وقت دکتر رو می گیر...
ادامه مطلب
این به هیچ عنوان تعریف از خود نیست.واقعیت است و من واقعا آموزه های سارا در مورد جدا کردن هندوانه خوب و خوشمزه را یاد گرفته ام و غیر از تشخیص صدای مخصوصی که بعد از کوبیدن دست روی هندوانه باید شنیده شود،بقیه موارد را صد در صد از حفظ هستم.مثلا می دانم خطوط روی هندوانه باید پهن باشد و اگر هندوانه بی خط باشد باید یه شهود تکیه کرد که خود سارا از من خواسته است این کار را نکنم.زیرا با اینکه خودش حتی بدون وجود خط هم قادر به تشخیص هندوانه شیرین و خوشمزه است، انجام این کار را به علت ریسک بالایش به هیچ کسی ...
ادامه مطلب
پیاده رویِ دیروز من زیر آفتاب نیم ساعت هم نبود.البته ساعت بین نه و نیم تا ده صبح بود و بعدش هم که نیم ساعتی رانندگی کردم.اما،آنچنان گرمازده شدم که از لحاظ حال و انرژی صد رحمت به پیشی عمو جواد.یعنی هم انرژی ام کلا افتاده بود.هم سرم گیج می رفت و حلقه دور چشمانم درد می کرد و هم ضعف و تهوع داشتم.این وسط یهو در گلویم هم شبیه سرماخوردگی احساس عفونت می کردم.راستی احساس انفجار جمجمه بر اثر فشار رگ ها را هم داشتم.خلاصه که احساس می کردم تبدیل شده ام به تنوری که از خودم گرما متصاعد می کنم.اتقاق جالبی و جدی...
ادامه مطلب
قسمت خیلی خوب کوهنوردی،پیدا کردن میوه های وحشیه که هم خیلی خوشمزه هستن و هم معمولا خوشگل و خوشرنگ و جذاب.(قسمت بدش هم که دیدن مار و ایناست)تمشک میوه ایه که این روزها توی مسیرم پیدا میشه و با اینکه خیلی خار داره و چیدنش سخت و همراه با زخم و زیلی شدنه،من همه مهارتم رو بکار می برم و تمشک های سیاه رو می چینم.داشتم تمشک می چیدم و خودم هم می دونستم این کار چه شانس رمانتیک و منحصربفردیه.واسه همین همه عصب هام مخصوصا بر و بچ چشایی با هم جشن گرفته بودند و خوش می گذروندند.یهو یه خانمی از کنارم رد شد که خیل...
ادامه مطلب
کبودی بزرگی را که کمی بالاتر از زانویم بود به خواهرم نشان دادم و گفتم:- ببین من دلیل خیلی از زخم و کبودی هام رو یادم نیست.اما این یکی رو کاملا یادمه.هفته پیش با زانو خوردم به لبه میز آرایشم و درد مختصری رو احساس کردم.فرداش به اندازه نصف کف دست،پام کبود شد که قشنگ هم بود و درد نداشت. الان هم که داره به زردی می زنه البته قشنگ نیست.اما همچنان بدون درده!-کمی بیشتر مواظب باش خوب!- همین رو می خواستم بگم.من مواظبم ولی این زد و خوردها اجتناب ناپذیره.از هفته پیش که اون ضربه ساده این کبودی عمیق رو به وجود...
ادامه مطلب
حتی اگر حق انتخاب محل زندگی به من حق داده می شد،باز هم همین منطقه را برای زندگی انتخاب می کردم.چرا؟بخاطر توت فرنگی و زردآلو.توت فرنگی که محبوب قلب همگان است و تعریف لازم ندارد.اما،زردآلو چون انواع مختلفی دارد و همه نوع هایش هم به خوشمزگی آن ابر زردالوهایی نیست که مد نظرم من است،کمی بیشتر توضیح لازم دارد.اولا که زردآلوهای درشت با رنگ زرد لیمویی و هسته شیرین که به شکل یک دایره کج و کوله هستند، خوشمزه تر هستند.آن کشیده ترها خیلی شیرین هستند که با طبع من نمی خواند.اما ابرزردالوها کم شیرین هستند و حت...
ادامه مطلب
عمو جواد،دایی _مادر _آقای احمدی بوده است که همکار ما است.دایی جواد که معلوم نیست چرا عمو صدایش می زده اند دو تا خصوصیت داشته است که یکی از آنها خوب بوده است و یکی بد.اول خصوصیت خوب را می نویسم:عمو جواد یک پیشی داشته است به اسم پیشی!و خصوصیت بد:عمو جواد معتاد بوده است و هر بار بعد از مصرف مواد مخدر فوت می کرده است دور سر پیشی و در نتیجه پیشی بدبخت را هم معتاد کرده بود!پیشی معتاد به محض دور شدن عمو جواد حتی به مدت یک روز آنچنان به حال زاری می افتاده است که حتی نمی توانسته است میو میو کند.آقای احمد...
ادامه مطلب
فکری که در ابر بالای سرم تشکیل شد این بود:- با جاروی سنتی جارو بزنی و به افکار فروید فکر کنی بهتره یا جاروبرقی بخری و احساس مدرن بودن داشته باشی؟البته که جواب قطعی من فکر کردن به افکار فروید بود در حال جارو زدن خانه با کمک یک جاروی سنتی.پس پول چهارده دوره آموزشی بررسی و تحلیل نظرات فروید را پرداخت کردم و همین امروز فایل های سه کتاب از این مجموعه را گوش دادم که تقریبا هفت ساعت بود و انقدر مطلب جدید و جذاب یاد گرفته ام که نمی دانم کدامش را بنویسم.البته که بیشتر دانش آن زمان رد شده است.اما آشنایی ب...
ادامه مطلب
پیرمرد یک ورق قرص می خواست برای سردرد.اما،اسم قرص را نمی دانست.در واقع تنها چیزی که می دانست آن بود که پشت قرص قهوه ای رنگ است.دکتر داروساز با صبر و تحمل انواع مسکن ها را به پیرمرد نشان داد.از جمله ژلوفن قرمز رنگ و نوافن آبی رنگ را.پیرمرد با دیدن ژلوفن قرمز و نوافن آبی حدس زد که دکتر کوری رنگ داشته باشد.راستش من هم همین حدس را زدم.چون پیرمرد با واضح ترین کلمات تکرار می کرد که رنگ پشت قرص قهوه ای است و وقتی متوجه شد زبان گفتاری کافی نیست دست به دامن زبان اشاره شد و دست راستش را روی کف دست چپش کشی...
ادامه مطلب
عکس زانیار را دیدم و شوکه شدم.چطور امکان دارد زانیار نوه گروهبان عزیز آن شکلی شده باشد؟ گروهبان عزیز و خانواده پرجمعیتش همسایه ما بودند.خانه بزرگی داشتند با پارکی داخل آن.اینکه می گویم پارک واقعا اغراق نمی کنم.حیاط پر از گل های رز رنگارنگ بود و درختان بید مجنون دلبر.سنگفرش شده و بسیار دل انگیز.من و سارا عاشق گل های رزشان بودیم و گاهی دزدکی می رفتیم و داخل حیاط را نگاه می کردیم.خود خانه وسط حیاط بود و معلوم بود که حسابی مدرن است.ساکنان خانه هم زیاد بودند.دو تا دختر و تعداد زیادی پسر.بزرگترین شان ...
ادامه مطلب
گوشی نوکیای کمیابم همان که حکم ساعت را برای من دارد ،کاور لازم داشت.در واقع کار از لازم گذشته بود و بخاطر چفت نشدن کاور قدیمی کلا از کار افتاده بود و بنابراین گوشی به دست رفتم کاور بخرم.اولا که کاوری برای آن گوشی اصحاب کهف پیدا نمی شد و کلی گشتم تا یک پسر جوان گفت کاور مناسب برای این عتیقه دارد.- قیمت؟- هفتاد تومن- باشه- ولی به نظرم یه سرویس هم می خواد!- سرویس؟و "سرویس" را چنان گفتم که این معنی را بدهد؛- وااا مگه مورچه هم کله پاچه داره؟جواب بله بود و فکر کردم لابد سرویس چنین گوشی زاعارتی بیشتر ا...
ادامه مطلب
رفته بودم نانوایی خانم های سر کوچه چند تا نان بخرم.نان ها در تنور بود و باید منتظر می ماندم.چند دقیقه ای گذشت و چهار تا مرد وارد نانوایی شدند و چهار نفری شروع کردند به لودگی:- کاش زودتر با شما آشنا می شدیم.چه نون های خوشمزه ای!- نونی می خوایم مثل نون هایی که به رسول داده بودی!بعد چهار نفری زر زدند و زر زدند و چرت و پرت گفتند و شر و ور بافتند و من و دو آن خانم بدبخت هم خودمان را زده بودیم به نشنیدن و محل نگذاشتن و توی دلمان فحش دادن.حالا من که مشتری بودم و آقایان را نمی دیدم.اما،آن دو خانم هم چهر...
ادامه مطلب
به خواهرم زنگ زدم و پرسیدم:-حلوا چطوره؟- داره انگشت هاش رو می خوره!◇ حلوا دختر چهار ماه و نیمه خواهرم است که مرحله پوشیدن لباس نوزادی را رد کرده و حالا دیگر پیراهن می پوشد و از بس ناز و خوشگل و قشنگ و زیباست با دیدنش قند همه ما می افتد.◇ امروز یک ویدیو دیدم از آقوی همساده که جمجمه اش حین جراحی سرش در بیمارستان گم شده بود و با اینحال می گفت در مجموع از خدمات بیمارستان راضی است.از صبح به آن ویدیو می خندم.◇ فیلم: در انتهای تونلنظر: در ژانر وحشت بود ولی به قول آقوی همساده نه اووووجوری وحشتناک. در مج...
ادامه مطلب
سه سال پیش که پدر هدیه دوست من به همراه یکی از برادرانش در تصادف فوت کردند،برادران دیگر به مادر و خواهرها حمله کردند که باید از آن خانه بروند و خانه متعلق به آنهاست که پسر پدرشان هستند.سه اوباش به مادرشان گفته بودند:- تو چه نسبتی با پدر ما داشتی که از خونه ش،بیرون نمیری؟این عجیب ترین جمله ای بود که در تمام عمرم شنیده ام.اتفاق عجیب بعدی خودکشی یکی از برادران بود که هفته پیش اتفاق افتاد بخاطر ارث و میراث.برای این یکی برادر نه مراسم گرفتند و نه اعلامیه پخش کردند.(برادران کل اموال را می خواستند بدون...
ادامه مطلب
1.وارد پارکینگ اداره شدم و با بدبختی ماشین را پارک کردم.همین که پیاده شدم یک گربه فرز دیدم که تا من را دید مثل تیر از چله پرید و تا توانست دور ایستاد.خدمتشان سلام عرض کردم و گفتم:- ببین رفیق واقعا خوشحالم که تو اولین کسی هستی که امروز می بینم!این صبح اتفاق افتاد و عصر یاد گرفتم که روتین روزانه برسلامت روان تاثیر می گذارد.و این روتین شامل موارد زیر هم می شود:1- اولین کسی که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب ، می بینم.2.چند ثانیه/دقیقه/ ساعت طول می کشد تا آن اولین نفر را ببینیم.بعد ما انتظار داریم س...
ادامه مطلب
مثل کسی که دم موش را رو به زمین گرفته باشد،رنجیر سفید ایتالیایی ام را رو به زمین آویزان گرفته بودم تا خودش انقدر تاب بخورد تا هر چه پیچ و گرفتگی دارد،باز شود.باز هم می شد و من فقط در سکوت نگاه می گردم.نگاه می کردم و احساس می کردم شاید بهتر است زندگی این روزهایم را هم در سکوت فقط نگاه کنم و امیدوار باشم هر چه گره و پبچ و تاب است،خودش خودبخود باز شود.امیووارم باز شود. بخوانید...
ادامه مطلب
بالاخره برای رفلکس معده ام رفتم دکتر و دستورات جناب دکتر به شرح زیر است:- با قهوه، چای و شکلات استرانژی قهر اجرا بشود!- یک ساعت قبل از خواب هیچ خوردنی و آشامیدنی وارد حلق نشود!- هنگام خواب زاویه بالش روی سی تا سی و پنج درجه رادیانت تنظیم بشود!_ فصل گرده افشانی است و حواسم باشد حساسیتی که ایجاده شده است،شدیدتر نشود!باید عرض کنم که چای برای من حذف شدنی نیست.اما،یک ساعت قبل از خواب می توانم روزه بگیرم. تنظیم درجه بالش احتمالا کمی چالشی خواهد بود.اما،از عهده اش برخواهم امد.اما،وجدانا چگونه حواسم باش...
ادامه مطلب
مختصر و مفید اینکه خواهر خانم آرایشگر پزشک است و گویا امر به ایشان هم متشبه شده که پزشک هستند و از این رو بدون زنگ زدن و وقت گرفتن به هیچ عنوان کارت را انجام نمی دهد و اگر انجام بدهد کلی غز می زند.ساعت دوازده زنگ زدم که ببینم تشریف دارد یا نه؟.جواب داد که چون کار دارد،یک ساعت دیگر زنگ بزنم.یک ساعت دیگر من یادم رفت و خودش زنگ زد.اینکه خودش زنگ زد،خیلی عجیب بود.فراموش نشود که خواهر ایشان پزشک است.جواب دادم و فرمود:- یک ساعت پیش شما تماس گرفته بودید؟- بله- اون موقع من کار داشتم و شما هم هی زنگ می ز...
ادامه مطلب